لیست کلیه پارتهای رمان کبره : پارت های 61 تا 74
تعداد کل پارت های منتشر شده : 74
-
رمان کبره - پارت 61
تا ظهر از انتظار جانش به لب رسید. میدانست کوبار مشغول است و موقع کار نمیتواند جواب پیامش را بدهد، بنابراین ناچار بود تحمل کند. مادرش خوابیده بود و خانه ساکت و دلمرده به نظر میرسید. دیانا به سکوت خانه عادت داشت، اما این بار مثل همیشه نبود. یک جور فضای مانده و سنگین به ریههایش فشار میآورد و او...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 62
چندبار پلک زد و دهانش را بست. ابروهایش را بالا انداخت و با انگشتان هر دو دستش روی میز ضرب گرفت. لبهایش غنچه شده بودند و اول به سمت راست بعد به چپ متمایل شدند. در نهایت تکهی نیمخوردهی پیتزایش را برداشت و با ابروهای در هم پرسید: گفتی هیوا بهش سیلی زد؟ دیانا فقط سر تکان داد. هستی زمزمه کرد: که ا...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 63
یک چیزی در دل دیانا تکان خورد. درست زیر دندههایش. انگار مار درازِ خوش خط و خالی توی شکمش میلولید و تا گلویش بالا میآمد و دوباره پایین میرفت. مغزش خاموش شده بود و صدای گریهی هستی در سرش پرسه میزد. دهانش مزهی زهر مار میداد. دستش را به قصد نوازش سر مادرش جلو برد، اما در یک سانتی موهای براق و...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 64
چند ثانیهی بعد در آهسته باز شد و چهرهی خندان نیلی از پس آن نمایان. - سلام! بیا داخل. این را گفت و از جلوی در کنار رفت. سهیل توی آستانهی در ایستاد و با صدای آرامی پرسید: اتفاقی افتاده؟ نیلی یکی از شانههایش را بالا انداخت و با دست به پشت سرش اشاره کرد. سهیل رد دست او را گرفت و به زنی شبیه نیلی،...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 65
صبح وقتی سهیل از اتاقش بیرون رفت، صدای آکهیرو را شنید که گفت: با کی لج میکنی آخه؟ باید یه چیزی بخوری تا تقویت شی. اینجوری که نمیشه. عسل و آکهیرو توی آشپزخانه نشسته بودند و آکهیرو قاشقی را جلوی او گرفته بود. عسل با صدای بیجانی جواب داد: میلم نمیکشه آکهیرو... اصرار نکن. ابروهای آکهیرو از روی غ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 66
مه غلیظی که توی آشپزخانه بود، این بار سر و کلهاش در پذیرایی پیدا شد. اصرار فایدهای نداشت، هر سهشان میدانستند. بالاخره بعضی مسائل نیاز به گذشت زمان دارند و این را نمیشود انکار کرد. سهیل آهسته از جایش بلند شد و به اتاقش رفت. موبایلش را از روی پاتختی برداشت و کنار پنجره ایستاد. هیچ پیامی از نیل...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 67
در همین فکرها بود که موبایلش زنگ خورد. از روی میز برش داشت. آکهیرو بود. ناخودآگاه اخم کرد و جواب داد: الو؟ آکهیرو نفسنفس میزد و کلماتش بریدهبریده به گوش میرسیدند. - سهیل... میتونی... ماشین رو برداری... بیای دنبالم؟ سهیل با شنیدن صدای او صاف در جایش ایستاد. قلبش با سرعت تپیدن گرفت. در حالیکه ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 68
*** هوا کمکم رو به تاریکی میرفت و همچنان خبری از کوبار نبود. دیانا برای بار هزارم به پیامهایی که بدون جواب مانده بودند نگاه کرد. - یعنی اتفاقی براش افتاده یا پشیمون شده؟ ذهنش بدون اجازه برای خودش سناریوهای مختلف ساخت و با بیرحمی آنها را به صورتش کوفت. - نکنه نظرش عوض شده؟ بعد از اینکه حال د...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 69
کوبار آهی کشید و گفت: الان که صدات رو میشنوم بهترم. یکم که اوضاع درست بشه امروز رو جبران میکنم، قول میدم. دیانا به سقف خیره شد و سیب گلویش تکان خورد. با صدایی که میلرزید گفت: همین که حالت خوبه کافیه فقط... - فقط چی؟ - دیگه اینجوری بیخبرم نذار. ناگهان در اتاق باز شد و دیانا از جا پرید، به سر...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 70
تا وقتی آسانسور پایین رفت، جلوی آیینه سلام کرد، لبخند زد، خندید و رو برگرداند و دوباره نگاه انداخت. میخواست ببیند در حالتهای مختلف صورتش چطور میشود. در وروردی را گشود و خارج شد. کوبار را دید که دست در جیب شلوارش کرده و به دیوار ساختمان روبهرویی تکیه داده بود. با دیدن یکدیگر لبخند زدند و همزما...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 71
تک به تک سلولهایش جیغ کشیدند و عصبهایش از هم گسستند. نفسش برید و چشمهایش تا آخرین حد ممکن گشاد شدند. تصویر کوبار را مات میدید و مژههای نازک او را روی لپش حس میکرد. «میخواد من رو بکشه؟» همچون تیر چراغ برقی که چند قدم آن طرفتر شاهدشان بود، خشک و بیحرکت ایستاده بود. قلبش جوری میزد که انگار...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 72
نیلی نزدیک به دیوارها راه میرفت و کوبار انگشتانش را میان انگشتهای ظریف او تنیده بود، قدمی عقبتر راه میآمد و بازویش گاها به کتف نیلی برخورد میکرد. همین لمسها، میلیونها سلول عصبی بدن دیانا را به جنون میکشاند. خیابان اصلی مملو از آدمهای جورواجور با هر نوع قد و قوارهای بود. روشنایی بیشتری ه...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 73
ظرف قرصها از دست هیوا رها شد و پر سر و صدا با زمین گلیم پوش آشپزخانه برخورد کرد. دیانا نگاه سریعی به پشت سرش انداخت و غر زد: وای حواست کجاست؟ الان بیدارش میکنی! انگشتان هیوا همانطور در هوا مانده بودند. پلکی زد تا به خودش مسلط شود. آب دهانش را فرو فرستاد و منمن کنان گفت: ا... الان جمعشون... م...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 74
سهیل دستی به پشت گردنش کشید و منمن کنان گفت: خب... آکهیرو و عسل کار داشتن و ماشین رو بردن... برای همین... نیلی نفسش را بیرون فرستاد، لبخند کمرنگی روی لبهایش نشاند و گفت: عیبی نداره بابا! بعد ابروهایش را چند بار بالا و پایین کرد و در همان حین ادامه داد: تازه اینجوری امنیت جانیمون بیشتره و خیال...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
