لیست کلیه پارتهای رمان کبره : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 83
-
رمان کبره - پارت 21
سهیل شانهاش را بالا انداخت و گفت: راستش منظورم از رسوندن این نبود که با ماشین خودم ببرمت، چون اصلا ماشین ندارم. منظورم این بود که همراهیت کنم حالا با تاکسی اینترنتی یا خط واحدی چیزی، چون انگار خالهت دیر کرده. دیانا روی لبهی سیمانی و دو رنگ جدول نشست و صورتش را میان دستانش پنهان کرد. - باید تا...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 22
و در دلش گفت: شاید اگه بدونی واقعا کی هستم از اینجا تا خونهتون بدویی! و باز همان لبخند از روی درد، با سماجت روی لبهایش خزید. دیانا به صفحهی موبایلش نگاه کرد. ساعت ده و نیم بود. دوباره هیوا را گرفت. - مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد، لطفا بعدا تماس بگیرید... - چی شده؟ حالت خوب نیست؟ رنگش ...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 23
هرچند هیاهوی خودروهایی که گاه و بیگاه از خیابان گذر میکردند صدایش را تا حدی میبلعیدند، اما لحنش به وضوح ساده و صمیمی بود. نه بوی فضولی میداد و نه رنگ قضاوت داشت. دیانا بیخیال کندن پوست کنار ناخن شستش شد و به چهرهی او که زیر چشمانش به شکل بامزهای پف کرده بود نگاه کرد. بعد از چند ثانیه تفکر ...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 24
سهیل شقیقههایش را میان انگشتان شست و وسطش گرفت و همچون معلمی که از نادانی شاگردش به ستوه آمده، به چهرهی براق برادر بزرگش که سرشار از استیصال و ناامیدی بود زل زد. نفسش را با صدا بیرون فرستاد و در حالیکه نهایت سعیاش را برای دوری از نصحیتهای پدربزرگ مآبانه به کار میگرفت، شمردهشمرده به حرف آمد...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 25
لبخندی زد و بدن خستهاش روی تخت رها شد. خانه در سکوت آبتنی میکرد و کولر، خنکی لذتبخشی را در اتاق میپراکند. امروز همه چیز به طرز شگفتآوری برایش آرام و دلانگیز بود و او خداخدا میکرد این آرامش تمام نشود. ناگهان صدای گریهی زنی خانه را بههم ریخت. سهیل سراسیمه خودش را مانند موشکی به بیرون اتاق...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 26
*** پنج دقیقهای از رفتن هیوا میگذشت و دیانا روی کاناپه قرمزشان نشسته بود. یک دستش زیر سرش قرار داشت و هر سی ثانیه یکبار با بیحوصلگی آه میکشید و بر سر دکمههای نگونبخت تلوزیون میکوفت. هیچ کانالی برنامهی قابل توجهی نداشت، پس تلوزیون را خاموش کرد و به سقف خیره شد. کاملا آماده بود آه دیگری ب...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 27
در که بسته شد، سهیل پیشانیاش را روی سطح چوبی و براقش گذاشت و آهسته گفت: جدی با خودم چه فکری کردم که اومدم اینجا؟ دیانا دستش را مشت کرده و روی سینهاش گذاشته بود. قلبش تکنو میرقصید. چادر از سرش سر خورد و روی شانههایش افتاد. گفت: خدای من! خدای من! هیجان عجیبی مانند مار زیر پوستش میخزید. - باور...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 28
دندانهایش را بر یکدیگر سایید و به کلید منتظر چرخش خیره شد. پشت لبش اندکی عرق کرده بود و حرارتی که از زیر لباسش بیرون میجهید کلافهترش میکرد. آهسته چشم گشود و کلید را بیرون کشید. - انجامش میدم، هرچی بادا باد! به سمت سهیل برگشت و ضمن سوار شدن، با لبخند خجولی گفت: فکر کردم چیزی رو فراموش کردم. س...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 29
یک چیزی این وسط درست نبود. دیانا خیلی راحت با سهیل صحبت میکرد. انگار شخص دیگری به غیر از خودش از طریق حنجرهاش سخن میگفت و این حسابی باعث تعجبش شده بود. عجیبتر اینکه او از این گفتوگوها لذت میبرد. اندکی بعد سهیل خودرو را در یک پارکینگ عمومی که چیزی نمانده بود از انبوه ماشینها بترکد، پارک ک...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 30
بعد یکی از لیوانها را پر کرد به سمت دیانا گرفت. نیلی رنگ پریده دستش را جلو برد و بدنهی استیل و گرم لیوان میان انگشتانش جا خوش نمود. از درون لیوان بوی هل و دارچین قدمزنان بالا میآمد و خودش را به بینی او میرساند. نیلی خیره به رنگِ خوشِ چای از عمق جانش لبخند زد. سهیل برشی از کیک را روی بشقاب کو...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 31
سهیل اندکی خیالش راحت شد، چون مطمئن بود پیش از آمدن خودش را خیلی خوب شسته و میترسید بدنش بو گرفته باشد. خندید و جواب داد: خب از صبح تا غروب با خاک سر و کله زدن این چیزها رو هم داره دیگه، ولی دربارهی بوی چوب کاج خیلی مطمئن نیستم! و بعد دوباره خندید. نیلی هم با همان سر فروافتاده لبخند زد و کیک و ...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 32
برخلاف نگاه بیقرار او، سهیل طوری به تیرگی چشمان نیلی زل زده بود که گویی در این دنیا چیز دیگری برای دیدن وجود ندارد. - من چندمین پسریام که باهاش بیرون رفتی؟ هر دو ابرویش را کمی بالا برد و با لبخند کمرنگ خاص خودش اضافه کرد: هرچند دوستانه؟ و بدون احتساب اون دو سال خونهنشینی. فک دیانا قفل شد و بزا...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 33
- چی؟ چی گفتی؟ رسیدیم؟ سهیل خندید و جواب داد: بـله! خونهتون دو کوچهی دیگهس. دیانا دستی به صورتش کشید و با صدای خوابآلودی گفت: وای خدا! چطور خوابم برد آخه؟ سهیل که متوجهی علت اصلی پرسش او نشده بود جواب داد: حتما امروز خیلی خسته شدی! دیانا از دست خودش حسابی شاکی شده بود که چنین بیاحتیاطیای ...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 34
شانههای دیانا تا نزدیک گوشهایش پیشروی کردند. نگاه مغمومی به سهیل انداخت و با غمی که وزن صدایش را افزایش داده بود گفت: خداحافظ کوبار! و بعد دستهایش را از سرای امن انگشتان او بیرون کشید و همچون نسیم خنکِ کوتاهی که در ظهری داغ بوزد، از جلوی چشمش محو شد و پیکرش در تاریکی درون ساختمان فرو رفت. سردی...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 35
دوباره عقب رفت. نفسش را با صدا بیرون فرستاد و گفت: در هر صورت حالا که خواستهی شما اینه، مطمئن باشید دیگه هیچوقت من رو دور و برش نمیبینید. بهتون قول میدم! هیوا سرش را بالا گرفت و گفت: عالیه! سهیل خیلی سعی کرد، اما لبهایش به لبخند باز نشدند. آهسته گفت: شب خوش و... به آیفون خیره شد و ادامه داد:...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 36
پیام را خصوصی ارسال کرد و پیشانیاش را به لبهی موبایل تکیه داد. برای بار یک میلیونم آرزو کرد بمیرد. *** کلید را انداخت و وارد شد. صدای پرانرژی آکهیرو به استقبالش آمد: بهبه، آقای خوشتیپ! پیکنیک با نیلی خانم چطور پیش رفت؟ سهیل سبد را روی اپن گذاشت و به آکهیرو که وسط محوطهی مبلها ایستاده بود ن...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 37
- سلام سیمین جون شب بخیر، شرمنده به زحمتتون انداختم! سیمین لبخندی زد و گفت: سلام شب تو هم بخیر پسر جان! نه این چه حرفیه؟ بالاخره هرچی نباشه بچهی نادری. میدونم که خیلی دوست داشت عروسی تو و سامیار رو ببینه... از عمد نام سهیل را ذکر نکرد. سهیل نفسی کشید و از پنجرهی کنار دستش به بیرون خیره شد. صد...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 38
«آکهیرو جان؟ این دختر کیه که اینقدر با آکهیرو صمیمیه؟ چرا هیچی دربارهش نشنیده بودم؟» سعی کرد در جواب لبخند گرم و مهربان او لبخند بزند، اما نتوانست. تنها سرش را به نشانهی احترام کمی خم کرد و گفت: بله، درسته. دختر دستش را به سمت او دراز کرد. انگشتانش چنان ظرافت و شفافیتی داشتند که آدم گمان میبر...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 39
در حالیکه پوزخندی بر لب داشت، به فرش زل زده بود. امان از آن پوزخند که تا عمق جان سهیل رخنه نمود و از قلبش چیزی به غیر از خاکستر باقی نگذاشت... صدای سالزدهی آقای مهرجو توی سالن پیچید: بهبه چقدر عالی! یک داروساز و یک هنرمند. صورتش را به سمت سیمین کرد و ادامه داد: بابت داشتن چنین پسران شایستهای ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 40
قبل از اینکه به رستوران بیایند، بحث سختی میانشان درگرفته و در نهایت دیانا مجبور به آمدن شده بود. از ذهنش گذشت: حق ندارم به خواست خودم جایی برم، چون لطمه میخورم. حالا اگه با خانم بیام و توی رستوران با این پسرهی مزخرف غذا بخورم میشه بهبود مهارتهای اجتماعیم! نفسش را با صدا بیرون فرستاد. موبایل...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
