کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت شصت و سوم :
یک چیزی در دل دیانا تکان خورد. درست زیر دندههایش. انگار مار درازِ خوش خط و خالی توی شکمش میلولید و تا گلویش بالا میآمد و دوباره پایین میرفت.
مغزش خاموش شده بود و صدای گریهی هستی در سرش پرسه میزد.
دهانش مزهی زهر مار میداد. دستش را به قصد نوازش سر مادرش جلو برد، اما در یک سانتی موهای براق و خوش حالت او متوقف شد.
صدایش را در حنجرهاش جمع کرد و پرسید: پس... پس چرا... چرا توی ا
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
😂😂😂
۱ ماه پیشمامان عسل
0بابای دیانا چجوری مرد ؟ گرچه آدم خیانت کار مردنش عروسیه☹️ مثل همیشه عالی بود نویسنده توانا🥰 ببینیم سهیل میخواد چه دسته گلی به آب بده 🤗
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
اون رو هم به وقتش متوجه می شیم عزیزم. 😁مرسی از نگاه مهربونت🤍
۲ ماه پیشنشمین
0مثل همیشه فوق العاده بود .خسته نباشی عزیز جان بابت پارتهای دلنشین
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربونت مرسی از همراهی شما خانم🤍
۲ ماه پیشسعادت
0پس کوبار به خانه یار آمد باریکلا هستی خانم سپاس بانو عالی و بی نظیر خدا قوت قلمت مانا عزیزم 🌸💕🥰
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
سپاس از نگاه پر مهر و محبت شما بانو🤍
۲ ماه پیشآدولفا
3دوستان به جبران این چند روزی که پارت گذاری منظم نبود پارت ها رو براتون طولانی تر کردم و یکی دو روز هم دو تا پارت منتشر کردم. ایشالا از فردا منظم پارت گذاری می کنم. سعیم بر اینه که پارت ها هزار و صد کلمه به بالا باشن و اگر تونستم پارت هدیه هم منتشر کنم که ایشالا تا آخر تابستون رمان تموم بشه. مرسی از
۲ ماه پیشآدولفا
1توجه تون🤍💋🙏🏻
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0اخ اخ خدا ب دادت برسه چه *** هایی رو میخوای رد کنی🫠🤭