کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت هفتاد و نهم :
نفس عمیقی کشید و با غیظ از رایان رو گرفت و خواست وارد آشپزخانه شود، اما با دیدن هیوا پشیمان شد.
برای مرتب کردن افکارش به تنهایی کوتاه مدتی نیاز داشت، پس عاقلانهترین تصمیم گریختن به اتاقش بود.
مادرش و فرید به حدی گرم صحبت بودند که متوجهی گذر او با آن قدمهای پر حرصش نشدند.
رایان با شانههای افتاده و لب و لوچهی آویزان بیسروصدا آمد و روی مبل تک نفره کنار پدرش نشست.
چند ثا
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
دست کم نگیرید این بشر رو😂🤍
۳ هفته پیشتارا
0نه خوشمان آمد😅😅گنگش بالاس
۳ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
🤍🤍
۲ هفته پیشزری
0هیوا چه مارمولکیه😖😖
۳ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
متاسفانه واقعا مارمولکه🫠
۳ هفته پیشZ.k
0هستی عجب زیر پوستی هیوا رو لگد مال میکنه🤭 اما واقعا خیلی طاقت داره که کنار هیوا دوام میاره 😔😔
۳ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
به خاطر دخترش مجبوره یه جورایی
۳ هفته پیشمریم
0عجب پارت دلم خنک شد ،هستی ایول داری پس دلنواز کو😁😁 چرا هیچکس هواسش به این دختر نیست🗿🗿
۳ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
هستی وارد عمل میشود😁 میاد میاد
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

تارا
0هستی خیلی باحال 😎 حال هیوا رو گرفت