کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت هفتاد و هفتم :
ناگهان پلکهایش تا آخرین حد ممکن از یکدیگر فاصله گرفتند و مردمکهایش کوچک و کوچکتر شدند. دستش بیهوا به لیوان خورد و صدای خرد شدنش، خانه را آزرد.
پاهایش توان بریدند و روی زانوهایش فرود آمد. تکه شیشهای سوءاستفادهگر پایش را درید، اما هستی مطلقا چیزی احساس نکرد.
یک دستش را محکم روی دهانش کوفت و بریدهبریده گفت: نگو که اون... نگو که... نه... امکان نداره... خدایا بعد این همه سال... چطو
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عجب تئوری جالبی!
۳ هفته پیشسعادت
0وای نه کوبار ونیلی چه رابطه ای دارند که هستی را پریشون کرد پس از این طریق نیلی وکوبار از هم جدا میشه وای نه همان طور که هستی گفت خدایا به نیلی و کوبار رحم کن
۴ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
دوست دارم بدونم چه حدسی دارین راجع بهشون. فکر می کنید بعد از فهمیدن همه چیز با هم می مونن یا نه؟
۳ هفته پیشسعادت
0بستگی دارد که موضوع چیه و منطقی باید برخورد کرد نکنه کوبار باعث کشته شدن بابای نیلی شد
۳ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
اینم یه حدسه
۳ هفته پیشسعادت
0پس سخت شد 🤔🤔
۳ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
😁 عجله نکنید چیزی نمونده همه چیز مشخص بشه
۳ هفته پیشZ.k
0اکهیرو چقدر بهش برخورد🤭🤭
۴ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
دیگه بالاخره بزرگتری گفتن😅
۳ هفته پیشمامان عسل
0وای هستی چی میدونه از سهیل که اینجوری باخت 🤔🤫 دلم برای دیانا و سهیل میسوزه که تازه دارن زندگی رو لمس میکنن ..آکی تو چرا آتیشی شدی خودت که دختر مردم و حامله کردی بیخیال بودی نوبت سهیل رسیده باید بهت گزارش بده 🤗
۴ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
خودتون چه حدسی میزنین؟ وای قسمت کامنتت راجع به آکهیرو خیلی بامزه بود😂😂😂
۳ هفته پیشزری
0چه شک بزرگی ب اکهیر داد😖😖
۴ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
😁
۳ هفته پیشتارا
0رفتار آکی باحال بود🤪🤪
۴ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
توقع نداشت داداشش ازش پنهون کنه😔😂
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0این چه حرفی بود آکی راجع به دلنواز زد😑😑 بنظر رابطه هستی ممکنه با پدر سهیل باشه و سهیل شبیه باباش باشه