کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت شصت و چهارم :
چند ثانیهی بعد در آهسته باز شد و چهرهی خندان نیلی از پس آن نمایان.
- سلام! بیا داخل.
این را گفت و از جلوی در کنار رفت. سهیل توی آستانهی در ایستاد و با صدای آرامی پرسید: اتفاقی افتاده؟
نیلی یکی از شانههایش را بالا انداخت و با دست به پشت سرش اشاره کرد.
سهیل رد دست او را گرفت و به زنی شبیه نیلی، اما با چهرهای پختهتر رسید.
بلوز شلوار شیک سادهای به تن داشت و موهای مشکی و
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
بهم عذاب وجدان ندهههه🥲💔
۱ ماه پیشسعادت
0آخ عزیزم خیلی سخت 🤧🤧
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
همینطوره🥲
۱ ماه پیشدلارام
1اخی عزیزم اکهیرو عسل واقعا گناه داشتن واقعا درده بدیه درکشون میکنم من دوبار پشت سره هم سقط داشتم خیلی بده هرشب به خودت میگی دختره پسره چ شکلیه بعد اینجوری میشه خیلی بده
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
الهی عزیزم چقدر ناراحت شدم از شنیدنش. امیدوارم اگه تا حالا جاشون سبز نشده خدا هر چی زودتر دامنت رو سبز کنه گلم🤍🥲🫂
۱ ماه پیشسرو
0خسته نباشی عزیزم بااینکه پارت غمگینی بود ولی بازم عالی نوشتی گلم
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
ممنونم از محبتت🤍
۱ ماه پیشAVA
0الهی 😭طفلی ها. چرا خب؟
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
روزگاره دیگه😔🥲
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0واقعا آکی گناه داشت🥺🥺