دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اجتماعی کبره اثر صالحه فروزش نیا (آدولفا)

رمان کبره

  • زبان فارسی
  • 24.9K 👁
  • 102 ❤️
  • 528 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان کبره

همه چیز از یه وبلاگ شروع شد و پیامی که شاید بهتر بود هرگز به دست صاحبش نمی‌رسید! سهیل در گذشته مرتکب اشتباهی ناخواسته شده بود که زندگی‌اش را تا مدت‌ها تحت تاثیر قرار داد و حالا باید با احساس سرافکندگی‌اش دست و پنجه نرم کند. دیانا سال‌های زیادی از یک زندگی عادی مانند همسن و سالانش محروم مانده بود و اکنون می‌خواهد جایگاهی در اجتماع به دست بیاورد. نخ‌های سرنوشت این دو را سر راه یکدیگر قرار می‌دهند. آن‌ها گمان می‌برند بعد از سال‌ها، مأمنی برای روح خسته و مرهمی برای زخم‌های کبره بسته‌شان یافته‌اند، اما هیچ چیز آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست... آیا دیانا و سهیل می‌توانند با گذشته‌ی شوم‌شان که همچون بختک بر زندگی‌شان افتاده کنار بیایند و از آن فرار کنند؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

باد از لای درز پنجره‌ی کهنه‌ می‌گذشت و ناله‌اش را به گوش اتاق می‌فرستاد. آسمان همچون بچه‌ای تازه از پوشک گرفته شده‌، چند شب پیش رد زرد رنگی روی دیوار گچی انداخته بود و گویی باز هم قصد باریدن داشت.
تلخی سیگار مرد با رایحه‌ی ملایم عطر ارزان قیمت زن گلاویز شده بودند و بوی نم دیوارهای فرسوده، سعی می‌کرد تعادل را میان آن‌ها برقرار کند.
زن آهسته دستش را از پایین زانو تا رانش حرکت داد و اندکی روی تخت جا‌به‌جا شد. فنرهای تخت پیر با نارضایتی جیغ کشیدند، اما مرد خیره به نقطه‌ای نامعلوم در سقف، دود سیگارش را به آرامی بیرون فرستاد و کوچک‌ترین توجهی نشان نداد. پاهایش را روی میز چوبی کهنه گذاشته بود و هرچند ثانیه یک بار، پکی به سیگار محصور شده میان انگشتان بلند و باریکش می‌زد.
زن طره‌ای از موهای بلوند و کوتاهش را پشت گوش زد، انگشت‌هایش را در هم تنید، صدایی صاف کرد و گفت: سعی دارید تموم شب فقط سیگار بکشید؟
و بعد با لحنی طعنه‌آمیز افزود: آقا!
مرد به آرامی پلکی زد و با خیره ماندن به تماشاخانه‌ی غیبی‌اش، او را نادیده گرفت. پلک‌هایش سرخ و متورم بودند و زن که موشکافانه به او زل زده بود، نمی‌توانست علتش را تشخیص دهد: به خاطر گریه‌ی بیش از اندازه بود یا مصرف مواد؟ شاید هم بی‌خوابی یا گزیدگی توسط نوعی حشره‌ی موذی؟ نمی‌دانست! هرچه که بود مرد داشت حوصله‌اش را سر می‌برد.
با مشتری‌های زیادی سر و کله زده بود و اکثر آن‌ها حتی فرصت درآوردن لباس‌هایش را به او نمی‌دادند، ولی این مرد مالیخولیایی با آن ته‌ریش نامرتب و موهای نامرتب‌ترش، از لحظه‌ی ورود به اتاقک نیمه تاریک و دلمرده، پشت میز نشسته بود و پشت سر هم سیگار حرام کرده بود.
زن خیلی زود فهمید تا او نخواهد، نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. با ناامیدی ملحفه‌ی چرک‌مرده‌ی تخت را دور بدن عاج مانندش کشید تا حداقل، سرمایی که به پوستش چنگ می‌زد را مهار کند. هیچ مردی تا آن لحظه در این اتاق نسبت به او بی‌تفاوت نمانده بود و این اعصابش را به هم می‌ریخت. علاوه بر این روز مزخرفی را پشت سر گذاشته بود و برای خوابیدن لحظه شماری می‌کرد که انگار آن هم تا مدتی طولانی میسر نمی‌شد.
آهی کشید و تا خواست دهان باز کند، مرد ته سیگارش را توی جاسیگاری چینی(که بدجور لب‌پر شده بود) خاموش کرد و پاهایش را پایین آورد. دست‌هایش را روی سطح زبر و پوسته‌پوسته شده‌ی میز گذاشت و به زن ملحفه پیچ شده‌ای که در مقابلش روی تخت انتظار می‌کشید، زل زد.
- اسمت چیه؟
صدایش خش‌دار و ناموزون بود، درست مانند لولاهای دری که سال‌ها رنگ روغن به خود ندیده‌اند.
همیشه در اینجور موارد اولین نامی که به ذهنش می‌رسید بر زبان می‌آورد و چرایش را هم نمی‌دانست. آهسته گفت: پرنیا.
مرد پوزخند محوی بر لب‌هایش نشاند و زمزمه کرد: دروغ می‌گی، اما مهم نیست.
زن یا به قول خودش پرنیا، چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و ناسزایی زیر لب فرستاد؛ طاقتش ناجور طاق شده بود. غرغرکنان لب‌های مغروق در رژلب قرمزش را حرکت داد: گمونم شما برای کار دیگه‌ای به غیر از دونستن اسم من هزینه کردید، پس ترجیح نمی‌دید از وقت‌تون استفاده کنید؟
مرد، تنِ خمیده‌ی پالتو پوشش را به صندلی تکیه داد و دستش را زیر چانه‌اش زد. چشم‌هایش را تنگ کرد و با ملایمت پرسید: به کارت خیلی علاقه داری؟ بهش افتخار هم می‌کنی؟
اخم‌های پرنیا در هم رفت، لحن مرد به هیچ عنوان توهین‌آمیز نبود، اما همیشه وقتی کسی درباره‌ی شغلش سوال می‌پرسید به جنون می‌رسید. در یک ثانیه اختیارش را از دست داد و فریاد زد: به تو مربوط نیست مردیکه... خیلی ناراحتی گمشو بیرون و وقت من رو الکی هدر نده. دِ آخه تو چی می‌فهمی؟
مرد خندید. خنده‌اش صوتی گذرا بود که در هیاهوی باد به یغما رفت. همین واکنش کافی بود تا پرنیا گیج شود. با خونسردی جواب داد: ناراحت که هستم، خیلی هم هستم، ولی دلیلش تو نیستی. درباره‌ی سوالت هم باید بگم که هیچی... هیچی نمی‌دونم... اتفاقا الان اینجام که بدونم. نمی‌دونم، شاید یک شب استراحت برات بد نباشه. من پولت رو تمام و کمال پرداخت کردم، اما نمی‌خوام اونجوری که با بقیه بودی با منم باشی. فقط می‌خوام بشنوم و حرف بزنم... خیلی وقته که با هیچکس صحبت نکردم.
پرنیای دروغین چینی به بینی‌اش انداخت و دو طرف ملحفه را به یکدیگر نزدیک‌تر کرد تا شانه‌هایش را کامل بپوشاند. بنابردلایلی که نمی‌فهمید چه هستند، نمی‌خواست در مقابل مرد برهنه بماند. شاید چون تا وقتی در آن حالت بود مرد نگاهش را از او دریغ می‌نمود و پرنیا عطشی سیری ناپذیر به دیده شدن داشت.
با این حال بی‌حوصله گفت: گمونم عقلت پاره سنگ برداشته! اسکلی چیزی هستی؟ فقط برای هم صحبتی اینجایی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کبره

صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) : ۴ هفته پیش

سلام عزیزان دلم! اگه از رمان خوش تون اومده یا نظر، انتقاد و یا پیشنهادی دارین حتما برام بنویسید.**کامنت های شما باعث می شه من برای نوشتن شوق و انگیزه ی بیشتری داشته باشم و بهتر و جذاب تر بنویسم.**پیشاپیش از همکاریتون ممنونم🤍

نظرات رمان کبره

  • سعادت

    در پارت 680

    چرا حس میکنم که این دل نواز یه کاری میکنه که دیانا و سهیل رابطه هاشون به هم بخورد

    ۷ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    نه بنده خدا همچین آدمی نیست🥲

    ۵۵ دقیقه پیش
  • معصومه

    در پارت 80

    اینطور که پیداست قراره سرنوشت، سهیل و دیانا رو سر راه هم قرار بده، وای خدا واکنششون به اومدن سیمین عالی بود😂مشخصه چقدر دوستش دارن اصلا

    ۱۰ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    سیمین موجود عجیبی ست😂

    ۵۶ دقیقه پیش
  • مامان عسل

    در پارت 680

    دیانا جون به حرف مادرت گوش بده برو درس تو تموم کن برا خودت عزت نفس پیدا کنی تا از گوشه گیری و انزوا در بیای ..سهیل اگر واقعا دلش پیش تو باشه منتظرت میمونه اگر دلنواز خانم بزاره 🤗

    ۱۰ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    والا به خدا.

    ۵۶ دقیقه پیش
  • زری

    در پارت 680

    اخ گوگولیای من🥹🥹

    ۱۱ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    😁🤍

    ۵۶ دقیقه پیش
  • زری

    در پارت 670

    اخ عسل🥺🥺چقدر سخته🥺🥺

    ۱۱ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    خیلییی

    ۵۷ دقیقه پیش
  • مریم

    در پارت 680

    جون من یکاری کن سهیل عاشق دلنواز بشه ،اصلا خود دلنواز یه چیزایی راجب دیانا گفت که جنبه منفی داشت

    ۱۱ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    عاشق اینم که اینقدر طرفدار دلنوازی😭🤌🏻

    ۵۷ دقیقه پیش
  • Z.k

    در پارت 680

    آخیش خوب شد که نیلی زنگ زد

    ۱۱ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    آره از اورثینک هاش رها شد

    ۵۷ دقیقه پیش
  • افسون

    در پارت 680

    عزیزم خسته نباشی خیف که اتفاقات دنیا منتظره نمیشن و هیچ وقت بهت فرصت خوب شدن و مقابله نمیدن امیدوارم این شروع بدبیاری ی ها براشون نباشه 🤔🤕

    ۱۱ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    افسون جونننن چقدر دلم برات تنگ شده بود🫂 عزیزی گلم سلامت باشی

    ۱۱ ساعت پیش
  • معصومه

    در پارت 70

    میگم نکنه گذشته ی سهیل و دیانا بهم مربوط باشه؟🤔

    ۱۲ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    باید دید جانم، باید دید

    ۱۲ ساعت پیش
  • معصومه

    در پارت 70

    سامیار پسر سیمینه؟ چون با آکهیرو نسبت خونی نداره، وای تیکه آخر خیلی خوب بود اونجا که گفت منو دیدی گفتی اوس😂😂خیلی خندیدم بهش،بعد سهیل خان دلت میاد غذایی که آکهیرو درست کرده رو نخوری؟🥺

    ۱۲ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    آره پسر سیمین از ازدواج اولش بود. بچه بوده بنده خدا😂😂 کیه که قدر بدونه😔😂

    ۱۲ ساعت پیش
  • معصومه

    در پارت 20

    آکهیرو از همین اول وارد رمان شد😌پس دو رگه ست درسته؟ سهیل چی؟ اونم دو رگه ست یا فقط آکهیرو؟فکر کنم نیست🤔

    ۱۳ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    آره مامانش ژاپنی بود، نه سهیل دورگه نیست

    ۱۲ ساعت پیش
  • معصومه

    در پارت 20

    دارم سعی میکنم روابط خانوادگی شونو بفهمم😂

    ۱۲ ساعت پیش
  • معصومه

    در پارت 50

    صندوقداری برای کسی که منزویه شغل خوبیه به نظرم، کم کم میتونه با مردم ارتباط بگیره و از لاک تنهایی خودش بیرون بیاد ولی انگار برای دیانا اتفاق بدی افتاده که ترجیح میده توی خونه خودشو حبس کنه، انگار باید کنجکاو گذشته ی دیانا بانو هم باشم

    ۱۳ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    به خاطر این که مدت زیادی آدم ندیده براش خیلی سخته، کم کم حالش بهتر میشه

    ۱۲ ساعت پیش
  • معصومه

    در پارت 60

    بگردم دیانا حالش خیلی بد شد که🫠اصلا برای بهتر شدن حالش تا حالا کاری کردی؟ پیش روانشناس رفته یا نمیخواد از حریمی که واسه خودش ساخته بیاد بیرون؟

    ۱۲ ساعت پیش
  • معصومه

    در پارت 40

    تعبیرش از تابلوی سوخاری فروشی رو دوست داشتم خیلی کیوت بود😂

    ۱۳ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    😂😂🤍

    ۱۲ ساعت پیش
  • معصومه

    در پارت 40

    دیانا اضطراب اجتماعی داره؟چون از حرف زدن با بقیه دچار اضطراب میشه پرسیدم.رایان هم مشخصه از این پسرای شیطون و پر انرژیه

    ۱۳ ساعت پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    آره یه جورهایی.

    ۱۲ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟