خلاصه رمان اجتماعی کبره
همه چیز از یه وبلاگ شروع شد و پیامی که شاید بهتر بود هرگز به دست صاحبش نمیرسید! سهیل در گذشته مرتکب اشتباهی ناخواسته شده بود که زندگیاش را تا مدتها تحت تاثیر قرار داد و حالا باید با احساس سرافکندگیاش دست و پنجه نرم کند. دیانا سالهای زیادی از یک زندگی عادی مانند همسن و سالانش محروم مانده بود و اکنون میخواهد جایگاهی در اجتماع به دست بیاورد. نخهای سرنوشت این دو را سر راه یکدیگر قرار میدهند. آنها گمان میبرند بعد از سالها، مأمنی برای روح خسته و مرهمی برای زخمهای کبره بستهشان یافتهاند، اما هیچ چیز آنطور که به نظر میرسد نیست... آیا دیانا و سهیل میتوانند با گذشتهی شومشان که همچون بختک بر زندگیشان افتاده کنار بیایند و از آن فرار کنند؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کبره - پارت 58
نفسی که سالها در سینهی سهیل حبس شده بود، با لبخندی لرزان بیرون آمد. چشمهایش میسوختند و وزنههای نامرئی روی شانههایش یکییکی برداشته میشدند. سرش را پایین انداخت و لبهایش را در دهانش جمع کرد. دستهای نیلی را فشرد و پچ زد: ممنونم... لبخندی روی لب دیانا نشست و جوری به او نگاه کرد که انگار به ی...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 57
خورشید دیگر غروب کرده و تنها اندکی از تهماندههای نورش در آسمان مشخص بود. مکالمهی ظهرشان با همان لبخند نیلی پایان یافته و سهیل آن را به پای جواب مثبت او گذاشته بود. نفس عمیقی کشید و نوشت: میتونی بیای پایین؟ حدود پنج دقیقهی بعد پیامش دیده شد. - چی؟ - جلوی خونهتونم. نیلی چندبار روی تایپ رفت، و...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 56
روی اعلان تک ضربهای زد و لحظهای بعد صفحه باز شد. - سلام! نیلیام. لبهای سهیل تا نزدیک بناگوشش کش آمدند. صدایی از کنارش بلند شد: دوست دخترته؟ از جا پرید و با ابروهای بالا رفته و چشمان درشت شده به پسر عینکی بغل دستیاش که گویی دانشجو بود نگاه کرد. - ها؟ پسر با بیخیالی شانهای بالا انداخت و گفت:...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 55
نمیدانست چقدر منتظر ماند تا اینکه زن و مرد میانسالی شتابزده خودشان را به ایستگاه پرستاری رساندند. پشت سر هم میپرسیدند که اتاق دلنواز مستور کجاست و میتوانند او را ببینند یا خیر و سوالهایی از این قبیل. سهیل متوجه شد آنها پدر و مادر دلنواز هستند. دیگر در آنجا کاری نداشت. بدون اینکه جلو برود...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان کبره
سلام عزیزان دلم! اگه از رمان خوش تون اومده یا نظر، انتقاد و یا پیشنهادی دارین حتما برام بنویسید.**کامنت های شما باعث می شه من برای نوشتن شوق و انگیزه ی بیشتری داشته باشم و بهتر و جذاب تر بنویسم.**پیشاپیش از همکاریتون ممنونم🤍

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
فدای شما بانو مرسی از محبتت💋
۲۴ ساعت پیشدلارام
در پارت 580چقدر این قشنگ بود چرا تموم شد نمیشد طولانتر باشه
دیروز
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربونت برم🤍 از همیشه طولانیتر بود که😔
۲۴ ساعت پیشسرو
در پارت 580باحال بود نه شام خورد نه دستش رو شست نه به چیزی دست زد که عطر کوبار از بین نره
دیروز
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
میبینی تو رو خدا؟ 😁🤌🏻
دیروزZ.k
در پارت 580بازم هم نفسم تو *** حبس شده بود .🫠
۲ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیز دلممم خیلی خوشحال میشم و ازت ممنونم اینقدر به رمانم اهمیت میدی که نفست توی سینه حبس میشه🥹🫂💋
۲ روز پیشسعادت
در پارت 570وای خدا جون قلبم 💖💖
۲ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
خوشحالم خوشت اومده🥹🤍
۲ روز پیشمامان عسل
در پارت 570دیانا ته دل پسرم سهیل رو خالی نکن واقعا عاشقت شده ، کوبار و نیلی شما دوتا برای هم ساخته شدین وبهتر همدیگه رو درک میکنین
۲ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
طرفدار سهیلی ها مامان عسل😂🤍
۲ روز پیشZ.k
در پارت 570وای خدای من چه پارت قشنگی😍😍 ،چقدر گناه دارن این دوتا 🥹خیلی سخته هردو رازهای مگویی دارن ولی خوبه که همو درک میکنن چون هردو درد کشیدن 😞😞 ممنون بانو جان از این همه حس خوب کوبا رمان قشنگت به ما انتقال میدی🥰🥰
۳ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
خیلی ممنونم از انرژی مثبتت عزیزمممم خوشحالم که خوشت اومده🤍🫂🥹
۳ روز پیشزری
در پارت 570شعرم خیلی قشنگه🥺ولی چرا نرم افزار اینجوریش کرد😖😖😒😒
۳ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
برای من درست افتاده و خیلی قشنگه ممنونم ازت💋🤍🫂
۳ روز پیشزری
در پارت 570اے ڪاش توان اَم ڪِ نڪَارم.. نتوان اَم جزعشقِ #ت𝓽𝓸و و مہرِتو در دل خبرے نیست غیرے بِ دل اَم نیست، نبودست و ندان اَم زد حلقہ بِ دل، نازِ خیال اَت، بِ خیال اَم در ڪوفتن اَت چیست.؟ عیانے بِ نہان اَم آن رایحہ ء عشقِ #ت𝓽𝓸و تسڪینِ دلِ ماست در وصفِ #ت𝓽𝓸و ماندم چِ بڪَویم نڪَران اَم
۳ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
چه خوشگل بود😭😭😭🤍
۳ روز پیشزری
در پارت 560جوون کوبار عاشق میشود😂
۳ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
غنچه بیارید لاله بکاریدددد
۳ روز پیشزری
در پارت 570خوش تر ڪِ تورا حضرتِ معشوق بخوان اَم حیف َست بِ جز نامِ #ت𝓽𝓸و آید بِ زبان اَم ولله ڪِ #ت𝓽𝓸و حضرتِ جانے و جہانے از توست همہ نور و جہان اَم، دل وجان اَم درمیڪده هاچون #ت𝓽𝓸و مڪَر بادهء ناب َست دیوانہ نِےاَم.. بادهء ناب اَم برهان اَم از زلفِ پریشانِ #ت𝓽𝓸و عاشق چِ نڪَارد
۳ روز پیشافسون
در پارت 570عزیزم عکسهات خیلی هات بودن به خصوص رایان حق داشتن دخترا و دیانا غرق شدم منم والا و سهیل بوره جالبه چقدر داغ بودو خودش خبرنداشت قلب لعنتی اسیرکه میشه نمی فهمه چیکار میکنه داغونت میکنه بی رنگ و خیلی وابسته و دلگیرمیشی زود زود دلتنگ میشی اما بازهم میگم عاشقی بهتراز تنهایی هر چندبادرد حس میکنی زنده ای🥺
۳ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
خوشحالم خوشت اومده از عکسها🤍 هعیییی افسون جون... عشق پدر مادر نداره والا🥲🫠
۳ روز پیشسرو
در پارت 570فقط یه بوس آخرش کم داشت راستی عکسها هم خیلی گوگولین من که عاشقشون شدم بخصوص آکهیرو
۳ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
برای بوس زوده هنوززززز😁 آکهیرو آخرت کیوته🤌🏻🥹 خوشحالم که خوشت اومده🤍
۳ روز پیشدلارام
در پارت 560چرا سهیل و دیانا هم شبیه کره ای ها هستن
۵ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
والا مدل سهیل برزیلیه و مدل دیانا هم گمونم دورگهی امریکا فلیپینه دیگه نمیدونم😂😂
۵ روز پیشدلارام
در پارت 560خلاصه نمیدونم چ کشوری میشه😂 ولی هرچی هس شبیه ایرانی ها نیست ولی خب مهم خوب بودن رمان و شخصیت هاس ک عالیه
۴ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
😂😂 فدات🤍
۴ روز پیشZ.k
در پارت 450چقدر قشنگ حلاجی میکنه این پسر ژاپنی مخصوصا اینجا که گفت: یک نیلی بی رنگ بمونه و از تو هیچی .😇😇
۵ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیزمی مرسی از نظرت🤍🌸
۵ روز پیش

سعادت
در پارت 580عالی و بی نظیر خدا قوت قلمت مانا عزیزم 🌸🌸