خلاصه رمان کبره
همه چیز از یه وبلاگ شروع شد و پیامی که شاید بهتر بود هرگز به دست صاحبش نمیرسید! سهیل در گذشته مرتکب اشتباهی ناخواسته شده بود که زندگیاش را تا مدتها تحت تاثیر قرار داد و حالا باید با احساس سرافکندگیاش دست و پنجه نرم کند. دیانا سالهای زیادی از یک زندگی عادی مانند همسن و سالانش محروم مانده بود و اکنون میخواهد جایگاهی در اجتماع به دست بیاورد. نخهای سرنوشت این دو را سر راه یکدیگر قرار میدهند. آنها گمان میبرند بعد از سالها، مأمنی برای روح خسته و مرهمی برای زخمهای کبره بستهشان یافتهاند، اما هیچ چیز آنطور که به نظر میرسد نیست... آیا دیانا و سهیل میتوانند با گذشتهی شومشان که همچون بختک بر زندگیشان افتاده کنار بیایند و از آن فرار کنند؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کبره - پارت 68
*** هوا کمکم رو به تاریکی میرفت و همچنان خبری از کوبار نبود. دیانا برای بار هزارم به پیامهایی که بدون جواب مانده بودند نگاه کرد. - یعنی اتفاقی براش افتاده یا پشیمون شده؟ ذهنش بدون اجازه برای خودش سناریوهای مختلف ساخت و با بیرحمی آنها را به صورتش کوفت. - نکنه نظرش عوض شده؟ بعد از اینکه حال د...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان کبره - پارت 67
در همین فکرها بود که موبایلش زنگ خورد. از روی میز برش داشت. آکهیرو بود. ناخودآگاه اخم کرد و جواب داد: الو؟ آکهیرو نفسنفس میزد و کلماتش بریدهبریده به گوش میرسیدند. - سهیل... میتونی... ماشین رو برداری... بیای دنبالم؟ سهیل با شنیدن صدای او صاف در جایش ایستاد. قلبش با سرعت تپیدن گرفت. در حالیکه ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 66
مه غلیظی که توی آشپزخانه بود، این بار سر و کلهاش در پذیرایی پیدا شد. اصرار فایدهای نداشت، هر سهشان میدانستند. بالاخره بعضی مسائل نیاز به گذشت زمان دارند و این را نمیشود انکار کرد. سهیل آهسته از جایش بلند شد و به اتاقش رفت. موبایلش را از روی پاتختی برداشت و کنار پنجره ایستاد. هیچ پیامی از نیل...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 65
صبح وقتی سهیل از اتاقش بیرون رفت، صدای آکهیرو را شنید که گفت: با کی لج میکنی آخه؟ باید یه چیزی بخوری تا تقویت شی. اینجوری که نمیشه. عسل و آکهیرو توی آشپزخانه نشسته بودند و آکهیرو قاشقی را جلوی او گرفته بود. عسل با صدای بیجانی جواب داد: میلم نمیکشه آکهیرو... اصرار نکن. ابروهای آکهیرو از روی غ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان کبره
سلام عزیزان دلم! اگه از رمان خوش تون اومده یا نظر، انتقاد و یا پیشنهادی دارین حتما برام بنویسید.**کامنت های شما باعث می شه من برای نوشتن شوق و انگیزه ی بیشتری داشته باشم و بهتر و جذاب تر بنویسم.**پیشاپیش از همکاریتون ممنونم🤍

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
نه بنده خدا همچین آدمی نیست🥲
۵۵ دقیقه پیشمعصومه
در پارت 80اینطور که پیداست قراره سرنوشت، سهیل و دیانا رو سر راه هم قرار بده، وای خدا واکنششون به اومدن سیمین عالی بود😂مشخصه چقدر دوستش دارن اصلا
۱۰ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
سیمین موجود عجیبی ست😂
۵۶ دقیقه پیشمامان عسل
در پارت 680دیانا جون به حرف مادرت گوش بده برو درس تو تموم کن برا خودت عزت نفس پیدا کنی تا از گوشه گیری و انزوا در بیای ..سهیل اگر واقعا دلش پیش تو باشه منتظرت میمونه اگر دلنواز خانم بزاره 🤗
۱۰ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
والا به خدا.
۵۶ دقیقه پیشزری
در پارت 680اخ گوگولیای من🥹🥹
۱۱ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
😁🤍
۵۶ دقیقه پیشزری
در پارت 670اخ عسل🥺🥺چقدر سخته🥺🥺
۱۱ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
خیلییی
۵۷ دقیقه پیشمریم
در پارت 680جون من یکاری کن سهیل عاشق دلنواز بشه ،اصلا خود دلنواز یه چیزایی راجب دیانا گفت که جنبه منفی داشت
۱۱ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عاشق اینم که اینقدر طرفدار دلنوازی😭🤌🏻
۵۷ دقیقه پیشZ.k
در پارت 680آخیش خوب شد که نیلی زنگ زد
۱۱ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
آره از اورثینک هاش رها شد
۵۷ دقیقه پیشافسون
در پارت 680عزیزم خسته نباشی خیف که اتفاقات دنیا منتظره نمیشن و هیچ وقت بهت فرصت خوب شدن و مقابله نمیدن امیدوارم این شروع بدبیاری ی ها براشون نباشه 🤔🤕
۱۱ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
افسون جونننن چقدر دلم برات تنگ شده بود🫂 عزیزی گلم سلامت باشی
۱۱ ساعت پیشمعصومه
در پارت 70میگم نکنه گذشته ی سهیل و دیانا بهم مربوط باشه؟🤔
۱۲ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
باید دید جانم، باید دید
۱۲ ساعت پیشمعصومه
در پارت 70سامیار پسر سیمینه؟ چون با آکهیرو نسبت خونی نداره، وای تیکه آخر خیلی خوب بود اونجا که گفت منو دیدی گفتی اوس😂😂خیلی خندیدم بهش،بعد سهیل خان دلت میاد غذایی که آکهیرو درست کرده رو نخوری؟🥺
۱۲ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
آره پسر سیمین از ازدواج اولش بود. بچه بوده بنده خدا😂😂 کیه که قدر بدونه😔😂
۱۲ ساعت پیشمعصومه
در پارت 20آکهیرو از همین اول وارد رمان شد😌پس دو رگه ست درسته؟ سهیل چی؟ اونم دو رگه ست یا فقط آکهیرو؟فکر کنم نیست🤔
۱۳ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
آره مامانش ژاپنی بود، نه سهیل دورگه نیست
۱۲ ساعت پیشمعصومه
در پارت 20دارم سعی میکنم روابط خانوادگی شونو بفهمم😂
۱۲ ساعت پیشمعصومه
در پارت 50صندوقداری برای کسی که منزویه شغل خوبیه به نظرم، کم کم میتونه با مردم ارتباط بگیره و از لاک تنهایی خودش بیرون بیاد ولی انگار برای دیانا اتفاق بدی افتاده که ترجیح میده توی خونه خودشو حبس کنه، انگار باید کنجکاو گذشته ی دیانا بانو هم باشم
۱۳ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
به خاطر این که مدت زیادی آدم ندیده براش خیلی سخته، کم کم حالش بهتر میشه
۱۲ ساعت پیشمعصومه
در پارت 60بگردم دیانا حالش خیلی بد شد که🫠اصلا برای بهتر شدن حالش تا حالا کاری کردی؟ پیش روانشناس رفته یا نمیخواد از حریمی که واسه خودش ساخته بیاد بیرون؟
۱۲ ساعت پیشمعصومه
در پارت 40تعبیرش از تابلوی سوخاری فروشی رو دوست داشتم خیلی کیوت بود😂
۱۳ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
😂😂🤍
۱۲ ساعت پیشمعصومه
در پارت 40دیانا اضطراب اجتماعی داره؟چون از حرف زدن با بقیه دچار اضطراب میشه پرسیدم.رایان هم مشخصه از این پسرای شیطون و پر انرژیه
۱۳ ساعت پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
آره یه جورهایی.
۱۲ ساعت پیش

سعادت
در پارت 680چرا حس میکنم که این دل نواز یه کاری میکنه که دیانا و سهیل رابطه هاشون به هم بخورد