خلاصه رمان :
همه چیز از یه وبلاگ شروع شد و پیامی که شاید بهتر بود هرگز به دست صاحبش نمیرسید! سهیل در گذشته مرتکب اشتباهی ناخواسته شده بود که زندگیاش را تا مدتها تحت تاثیر قرار داد و حالا باید با احساس سرافکندگیاش دست و پنجه نرم کند. دیانا سالهای زیادی از یک زندگی عادی مانند همسن و سالانش محروم مانده بود و اکنون میخواهد جایگاهی در اجتماع به دست بیاورد. نخهای سرنوشت این دو را سر راه یکدیگر قرار میدهند. آنها گمان میبرند بعد از سالها، مأمنی برای روح خسته و مرهمی برای زخمهای کبره بستهشان یافتهاند، اما هیچ چیز آنطور که به نظر میرسد نیست... آیا دیانا و سهیل میتوانند با گذشتهی شومشان که همچون بختک بر زندگیشان افتاده کنار بیایند و از آن فرار کنند؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کبره - پارت 72
نیلی نزدیک به دیوارها راه میرفت و کوبار انگشتانش را میان انگشتهای ظریف او تنیده بود، قدمی عقبتر راه میآمد و بازویش گاها به کتف نیلی برخورد میکرد. همین لمسها، میلیونها سلول عصبی بدن دیانا را به جنون میکشاند. خیابان اصلی مملو از آدمهای جورواجور با هر نوع قد و قوارهای بود. روشنایی بیشتری ه...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 71
تک به تک سلولهایش جیغ کشیدند و عصبهایش از هم گسستند. نفسش برید و چشمهایش تا آخرین حد ممکن گشاد شدند. تصویر کوبار را مات میدید و مژههای نازک او را روی لپش حس میکرد. «میخواد من رو بکشه؟» همچون تیر چراغ برقی که چند قدم آن طرفتر شاهدشان بود، خشک و بیحرکت ایستاده بود. قلبش جوری میزد که انگار...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 70
تا وقتی آسانسور پایین رفت، جلوی آیینه سلام کرد، لبخند زد، خندید و رو برگرداند و دوباره نگاه انداخت. میخواست ببیند در حالتهای مختلف صورتش چطور میشود. در وروردی را گشود و خارج شد. کوبار را دید که دست در جیب شلوارش کرده و به دیوار ساختمان روبهرویی تکیه داده بود. با دیدن یکدیگر لبخند زدند و همزما...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 69
کوبار آهی کشید و گفت: الان که صدات رو میشنوم بهترم. یکم که اوضاع درست بشه امروز رو جبران میکنم، قول میدم. دیانا به سقف خیره شد و سیب گلویش تکان خورد. با صدایی که میلرزید گفت: همین که حالت خوبه کافیه فقط... - فقط چی؟ - دیگه اینجوری بیخبرم نذار. ناگهان در اتاق باز شد و دیانا از جا پرید، به سر...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان کبره
سلام عزیزان دلم! اگه از رمان خوش تون اومده یا نظر، انتقاد و یا پیشنهادی دارین حتما برام بنویسید.**کامنت های شما باعث می شه من برای نوشتن شوق و انگیزه ی بیشتری داشته باشم و بهتر و جذاب تر بنویسم.**پیشاپیش از همکاریتون ممنونم🤍

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
فقط سهیل؟ :)
۲ روز پیشسعادت
در پارت 720یعنی واقعاً دیانا سهیل ترک نمی کند یا شاید بر عکس شد 🤔🤔
۴ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
باید ببینیم چی پیش میاد، آدمها رو نمی شه پیش بینی کرد.
۳ روز پیشمریم
در پارت 720ببین این دختره آخر سهیل رو ول می کنه ،این سهیل هم بدبخت میشه،از ما گفتن بود 😬😬
۵ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
😂عاشقتم به خدا
۵ روز پیشعسل مامان
در پارت 720ای جانم سهیل پسرکم مادرت فدای اون قلبت بشه که تو رو رها کرد عشق تو با دیانا رو آرزو میکنم سرنوشتون بهم گره خورده ..تا حالا زندگی باب میلتون نبوده ولی از این به بعد به خیر و خوشی زندگیتون و شروع میکنین
۵ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
منم امیدوارم:)
۵ روز پیشزری
در پارت 720اوه اوه چی پرسید اونم از کی😖😖
۶ روز پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
از خود مار اعظم پرسید😂
۵ روز پیشهلیا
در پارت 110رمان خوبیه
۱ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهت عزیز🤍💋
۶ روز پیشزری
در پارت 710سخن ، بی تو مگر جای شنیدن دارد ؟ نفس ، بی تو کجا های دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد ..؟ 🩷🖇
۲ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
وای چقدر قشنگ رود😭🤌🏻
۶ روز پیشزری
در پارت 700به به یه عروسی افتادیم🥹🥹
۲ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
یکم زود پیش نمیری؟ 😂
۶ روز پیشرضوانه
در پارت 700واو 😯 بوس اولشون مبارکشون باشه😘🥰😍💕
۲ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
😁🤍
۶ روز پیشافسون
در پارت 700عزیزم چقدر عاری بود جمله هایی که نوشتی حس بودن کنار یک نفر که همیشه همه جا دلتنگشی و فقط اون میتونه تو رو بفهمه و آروم کنه آخی دلم رفت مرسی گلم😊
۲ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربونت برم خوشحالم که خوشت اومده🤍
۶ روز پیشZ.k
در پارت 710اخی دوتا مرغ عاشق چی جیک جیکی هم میکنم باهم خوبه که حال دلشون خوبه ❤️❤️❤️
۲ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
🤭🤭🤍
۶ روز پیشسعادت
در پارت 710اه این ماشین از کجا آمده یعدفعهای مزاحمم😮 💨😮 💨بله دیگه الان بستنی و آبمیوه خیلیی میچسبه. 🫠🫠
۲ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
بالاخره کوچهست دیگه چه میشه کرد😅😁
۶ روز پیشمریم
در پارت 710پس دلنواز کو😁😁این دوتا هم خیلی لوس شدن خوب شد یه ماشین رد شد اینا به خودشون اومدن ایشش😑😑
۲ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
ای بابا😂😂
۶ روز پیشمامان عسل
در پارت 710ای جانم چه رمانتیک ..کوبار و نیلی جفتشون پیدا کردن بالاخره دلشون بعد از گذروندن این همه مشکلات یه نرمه شاد شد منم براشون خوشحال شدم
۲ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیز دلم🥹🤍
۶ روز پیشمریم
در پارت 700والا من از دلنواز خوشم میاد😁😁 واه واه سهیل چکارا می کنه برو بشین سفالگریت رو بکن😂😂
۲ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
دلنواز نیست ولی فنش هست، من جای سهیل معذرت میخوام😂🤍
۲ هفته پیش

دلارام
در پارت 720چرا حس میکنم دیانا سهیل و ول مبکنه میره حس میکنم سهیل روزای غمگین و سخت تری در پیش داره