دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اجتماعی کبره اثر صالحه فروزش نیا (آدولفا)

رمان کبره

  • زبان فارسی
  • 28.7K 👁
  • 117 ❤️
  • 699 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

همه چیز از یه وبلاگ شروع شد و پیامی که شاید بهتر بود هرگز به دست صاحبش نمی‌رسید! سهیل در گذشته مرتکب اشتباهی ناخواسته شده بود که زندگی‌اش را تا مدت‌ها تحت تاثیر قرار داد و حالا باید با احساس سرافکندگی‌اش دست و پنجه نرم کند. دیانا سال‌های زیادی از یک زندگی عادی مانند همسن و سالانش محروم مانده بود و اکنون می‌خواهد جایگاهی در اجتماع به دست بیاورد. نخ‌های سرنوشت این دو را سر راه یکدیگر قرار می‌دهند. آن‌ها گمان می‌برند بعد از سال‌ها، مأمنی برای روح خسته و مرهمی برای زخم‌های کبره بسته‌شان یافته‌اند، اما هیچ چیز آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست... آیا دیانا و سهیل می‌توانند با گذشته‌ی شوم‌شان که همچون بختک بر زندگی‌شان افتاده کنار بیایند و از آن فرار کنند؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

باد از لای درز پنجره‌ی کهنه‌ می‌گذشت و ناله‌اش را به گوش اتاق می‌فرستاد. آسمان همچون بچه‌ای تازه از پوشک گرفته شده‌، چند شب پیش رد زرد رنگی روی دیوار گچی انداخته بود و گویی باز هم قصد باریدن داشت.
تلخی سیگار مرد با رایحه‌ی ملایم عطر ارزان قیمت زن گلاویز شده بودند و بوی نم دیوارهای فرسوده، سعی می‌کرد تعادل را میان آن‌ها برقرار کند.
زن آهسته دستش را از پایین زانو تا رانش حرکت داد و اندکی روی تخت جا‌به‌جا شد. فنرهای تخت پیر با نارضایتی جیغ کشیدند، اما مرد خیره به نقطه‌ای نامعلوم در سقف، دود سیگارش را به آرامی بیرون فرستاد و کوچک‌ترین توجهی نشان نداد. پاهایش را روی میز چوبی کهنه گذاشته بود و هرچند ثانیه یک بار، پکی به سیگار محصور شده میان انگشتان بلند و باریکش می‌زد.
زن طره‌ای از موهای بلوند و کوتاهش را پشت گوش زد، انگشت‌هایش را در هم تنید، صدایی صاف کرد و گفت: سعی دارید تموم شب فقط سیگار بکشید؟
و بعد با لحنی طعنه‌آمیز افزود: آقا!
مرد به آرامی پلکی زد و با خیره ماندن به تماشاخانه‌ی غیبی‌اش، او را نادیده گرفت. پلک‌هایش سرخ و متورم بودند و زن که موشکافانه به او زل زده بود، نمی‌توانست علتش را تشخیص دهد: به خاطر گریه‌ی بیش از اندازه بود یا مصرف مواد؟ شاید هم بی‌خوابی یا گزیدگی توسط نوعی حشره‌ی موذی؟ نمی‌دانست! هرچه که بود مرد داشت حوصله‌اش را سر می‌برد.
با مشتری‌های زیادی سر و کله زده بود و اکثر آن‌ها حتی فرصت درآوردن لباس‌هایش را به او نمی‌دادند، ولی این مرد مالیخولیایی با آن ته‌ریش نامرتب و موهای نامرتب‌ترش، از لحظه‌ی ورود به اتاقک نیمه تاریک و دلمرده، پشت میز نشسته بود و پشت سر هم سیگار حرام کرده بود.
زن خیلی زود فهمید تا او نخواهد، نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. با ناامیدی ملحفه‌ی چرک‌مرده‌ی تخت را دور بدن عاج مانندش کشید تا حداقل، سرمایی که به پوستش چنگ می‌زد را مهار کند. هیچ مردی تا آن لحظه در این اتاق نسبت به او بی‌تفاوت نمانده بود و این اعصابش را به هم می‌ریخت. علاوه بر این روز مزخرفی را پشت سر گذاشته بود و برای خوابیدن لحظه شماری می‌کرد که انگار آن هم تا مدتی طولانی میسر نمی‌شد.
آهی کشید و تا خواست دهان باز کند، مرد ته سیگارش را توی جاسیگاری چینی(که بدجور لب‌پر شده بود) خاموش کرد و پاهایش را پایین آورد. دست‌هایش را روی سطح زبر و پوسته‌پوسته شده‌ی میز گذاشت و به زن ملحفه پیچ شده‌ای که در مقابلش روی تخت انتظار می‌کشید، زل زد.
- اسمت چیه؟
صدایش خش‌دار و ناموزون بود، درست مانند لولاهای دری که سال‌ها رنگ روغن به خود ندیده‌اند.
همیشه در اینجور موارد اولین نامی که به ذهنش می‌رسید بر زبان می‌آورد و چرایش را هم نمی‌دانست. آهسته گفت: پرنیا.
مرد پوزخند محوی بر لب‌هایش نشاند و زمزمه کرد: دروغ می‌گی، اما مهم نیست.
زن یا به قول خودش پرنیا، چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و ناسزایی زیر لب فرستاد؛ طاقتش ناجور طاق شده بود. غرغرکنان لب‌های مغروق در رژلب قرمزش را حرکت داد: گمونم شما برای کار دیگه‌ای به غیر از دونستن اسم من هزینه کردید، پس ترجیح نمی‌دید از وقت‌تون استفاده کنید؟
مرد، تنِ خمیده‌ی پالتو پوشش را به صندلی تکیه داد و دستش را زیر چانه‌اش زد. چشم‌هایش را تنگ کرد و با ملایمت پرسید: به کارت خیلی علاقه داری؟ بهش افتخار هم می‌کنی؟
اخم‌های پرنیا در هم رفت، لحن مرد به هیچ عنوان توهین‌آمیز نبود، اما همیشه وقتی کسی درباره‌ی شغلش سوال می‌پرسید به جنون می‌رسید. در یک ثانیه اختیارش را از دست داد و فریاد زد: به تو مربوط نیست مردیکه... خیلی ناراحتی گمشو بیرون و وقت من رو الکی هدر نده. دِ آخه تو چی می‌فهمی؟
مرد خندید. خنده‌اش صوتی گذرا بود که در هیاهوی باد به یغما رفت. همین واکنش کافی بود تا پرنیا گیج شود. با خونسردی جواب داد: ناراحت که هستم، خیلی هم هستم، ولی دلیلش تو نیستی. درباره‌ی سوالت هم باید بگم که هیچی... هیچی نمی‌دونم... اتفاقا الان اینجام که بدونم. نمی‌دونم، شاید یک شب استراحت برات بد نباشه. من پولت رو تمام و کمال پرداخت کردم، اما نمی‌خوام اونجوری که با بقیه بودی با منم باشی. فقط می‌خوام بشنوم و حرف بزنم... خیلی وقته که با هیچکس صحبت نکردم.
پرنیای دروغین چینی به بینی‌اش انداخت و دو طرف ملحفه را به یکدیگر نزدیک‌تر کرد تا شانه‌هایش را کامل بپوشاند. بنابردلایلی که نمی‌فهمید چه هستند، نمی‌خواست در مقابل مرد برهنه بماند. شاید چون تا وقتی در آن حالت بود مرد نگاهش را از او دریغ می‌نمود و پرنیا عطشی سیری ناپذیر به دیده شدن داشت.
با این حال بی‌حوصله گفت: گمونم عقلت پاره سنگ برداشته! اسکلی چیزی هستی؟ فقط برای هم صحبتی اینجایی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کبره

صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) : ۳ ماه پیش

سلام عزیزان دلم! اگه از رمان خوش تون اومده یا نظر، انتقاد و یا پیشنهادی دارین حتما برام بنویسید.**کامنت های شما باعث می شه من برای نوشتن شوق و انگیزه ی بیشتری داشته باشم و بهتر و جذاب تر بنویسم.**پیشاپیش از همکاریتون ممنونم🤍

4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 118 رای
5 ★
69%
4 ★
28%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان کبره

  • مریم

    در پارت 820

    والا این دختره خله نترس نمی خواد بخورتت 😒😒 وای خدا من چرا با دیانا نمیتونم کنار بیام 😂😂

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 810

    دلنواز قهوه ایش هم میکردی مشکلی نبود 😂😂 این سهیل لیاقت دلنواز رو ندارم ،مهربونیش هم بدرد خودش میخور😑

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 800

    دلنواز چرا خودت رو پیش این پسره کوچیک کردی ،ازت توقع نداشتم🫩

    ۲ هفته پیش
  • زری

    در پارت 820

    🤭🤭حقیقتا عالی دستپاچه شد سهیل🤭🤭

    ۲ هفته پیش
  • تارا

    در پارت 820

    طفلی نیلی چی بهش گذشته که اینجور فوبیا داره

    ۲ هفته پیش
  • تارا

    0

    قلمت خیلی جذابه دوست داریم پس دنبال میکنیم

    ۲ هفته پیش
  • Z.k

    در پارت 820

    وای نیلی بیچاره چقدر این دختر گناه داره چی به سرش اومده که اینطور بدنش واکنش نشون میده 😞😞

    ۲ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 820

    سهیل پسرم تو دیگه شانست از کجا نشات گرفته هر کی بتو میرسه خرابکاری میکنه 😍

    ۲ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 800

    عشق یک طرفه عاقبت نداره جز حسرت ..سهیل حتی عاشق نیلی هم نبود ولی دلنواز نبایستی بزور سهیل رو عاشق خودش می کرد بعدا پشیمون میشد

    ۲ هفته پیش
  • زری

    در پارت 810

    عالیه فقط سهیل زیادی مهربونی کرد 😖😖من دلنواز ندوست😖😖

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    آخی دلنواز طفلی که گناهی نداره. چرا دوسش نداری؟ 😂

    ۲ هفته پیش
  • Z.k

    در پارت 811

    سهیل چرا اینقدر خوبی تو 🥰🥰

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    مرد تمام عیاره بچه ام🤌🏻😔

    ۲ هفته پیش
  • پریسا

    0

    عالی وبینظیر انشالله همیشه بدرخشی ❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دلم خوشحالم که خوشتون اومده🤍😍

    ۲ هفته پیش
  • زری

    در پارت 800

    دختر آخرش رد داد😂😖

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    بنده خدا دیگه نمیکشه😂

    ۲ هفته پیش
  • تارا

    در پارت 800

    دوست دارم بدونم گذشته سهیل چیه

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    چیزی نمونده:)

    ۲ هفته پیش
  • Z.k

    در پارت 800

    عه دلنواز چرا اینطوری کردی با سهیل مون واقعا اگه هم دوستش داری نباید اینکار رو میکردی☹️

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    آدم ها یه جایی ظرفیتشون پر میشه دیگه...

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️