دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اجتماعی کبره اثر صالحه فروزش نیا (آدولفا)

رمان کبره

  • زبان فارسی
  • 26.3K 👁
  • 107 ❤️
  • 582 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

همه چیز از یه وبلاگ شروع شد و پیامی که شاید بهتر بود هرگز به دست صاحبش نمی‌رسید! سهیل در گذشته مرتکب اشتباهی ناخواسته شده بود که زندگی‌اش را تا مدت‌ها تحت تاثیر قرار داد و حالا باید با احساس سرافکندگی‌اش دست و پنجه نرم کند. دیانا سال‌های زیادی از یک زندگی عادی مانند همسن و سالانش محروم مانده بود و اکنون می‌خواهد جایگاهی در اجتماع به دست بیاورد. نخ‌های سرنوشت این دو را سر راه یکدیگر قرار می‌دهند. آن‌ها گمان می‌برند بعد از سال‌ها، مأمنی برای روح خسته و مرهمی برای زخم‌های کبره بسته‌شان یافته‌اند، اما هیچ چیز آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست... آیا دیانا و سهیل می‌توانند با گذشته‌ی شوم‌شان که همچون بختک بر زندگی‌شان افتاده کنار بیایند و از آن فرار کنند؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

باد از لای درز پنجره‌ی کهنه‌ می‌گذشت و ناله‌اش را به گوش اتاق می‌فرستاد. آسمان همچون بچه‌ای تازه از پوشک گرفته شده‌، چند شب پیش رد زرد رنگی روی دیوار گچی انداخته بود و گویی باز هم قصد باریدن داشت.
تلخی سیگار مرد با رایحه‌ی ملایم عطر ارزان قیمت زن گلاویز شده بودند و بوی نم دیوارهای فرسوده، سعی می‌کرد تعادل را میان آن‌ها برقرار کند.
زن آهسته دستش را از پایین زانو تا رانش حرکت داد و اندکی روی تخت جا‌به‌جا شد. فنرهای تخت پیر با نارضایتی جیغ کشیدند، اما مرد خیره به نقطه‌ای نامعلوم در سقف، دود سیگارش را به آرامی بیرون فرستاد و کوچک‌ترین توجهی نشان نداد. پاهایش را روی میز چوبی کهنه گذاشته بود و هرچند ثانیه یک بار، پکی به سیگار محصور شده میان انگشتان بلند و باریکش می‌زد.
زن طره‌ای از موهای بلوند و کوتاهش را پشت گوش زد، انگشت‌هایش را در هم تنید، صدایی صاف کرد و گفت: سعی دارید تموم شب فقط سیگار بکشید؟
و بعد با لحنی طعنه‌آمیز افزود: آقا!
مرد به آرامی پلکی زد و با خیره ماندن به تماشاخانه‌ی غیبی‌اش، او را نادیده گرفت. پلک‌هایش سرخ و متورم بودند و زن که موشکافانه به او زل زده بود، نمی‌توانست علتش را تشخیص دهد: به خاطر گریه‌ی بیش از اندازه بود یا مصرف مواد؟ شاید هم بی‌خوابی یا گزیدگی توسط نوعی حشره‌ی موذی؟ نمی‌دانست! هرچه که بود مرد داشت حوصله‌اش را سر می‌برد.
با مشتری‌های زیادی سر و کله زده بود و اکثر آن‌ها حتی فرصت درآوردن لباس‌هایش را به او نمی‌دادند، ولی این مرد مالیخولیایی با آن ته‌ریش نامرتب و موهای نامرتب‌ترش، از لحظه‌ی ورود به اتاقک نیمه تاریک و دلمرده، پشت میز نشسته بود و پشت سر هم سیگار حرام کرده بود.
زن خیلی زود فهمید تا او نخواهد، نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. با ناامیدی ملحفه‌ی چرک‌مرده‌ی تخت را دور بدن عاج مانندش کشید تا حداقل، سرمایی که به پوستش چنگ می‌زد را مهار کند. هیچ مردی تا آن لحظه در این اتاق نسبت به او بی‌تفاوت نمانده بود و این اعصابش را به هم می‌ریخت. علاوه بر این روز مزخرفی را پشت سر گذاشته بود و برای خوابیدن لحظه شماری می‌کرد که انگار آن هم تا مدتی طولانی میسر نمی‌شد.
آهی کشید و تا خواست دهان باز کند، مرد ته سیگارش را توی جاسیگاری چینی(که بدجور لب‌پر شده بود) خاموش کرد و پاهایش را پایین آورد. دست‌هایش را روی سطح زبر و پوسته‌پوسته شده‌ی میز گذاشت و به زن ملحفه پیچ شده‌ای که در مقابلش روی تخت انتظار می‌کشید، زل زد.
- اسمت چیه؟
صدایش خش‌دار و ناموزون بود، درست مانند لولاهای دری که سال‌ها رنگ روغن به خود ندیده‌اند.
همیشه در اینجور موارد اولین نامی که به ذهنش می‌رسید بر زبان می‌آورد و چرایش را هم نمی‌دانست. آهسته گفت: پرنیا.
مرد پوزخند محوی بر لب‌هایش نشاند و زمزمه کرد: دروغ می‌گی، اما مهم نیست.
زن یا به قول خودش پرنیا، چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و ناسزایی زیر لب فرستاد؛ طاقتش ناجور طاق شده بود. غرغرکنان لب‌های مغروق در رژلب قرمزش را حرکت داد: گمونم شما برای کار دیگه‌ای به غیر از دونستن اسم من هزینه کردید، پس ترجیح نمی‌دید از وقت‌تون استفاده کنید؟
مرد، تنِ خمیده‌ی پالتو پوشش را به صندلی تکیه داد و دستش را زیر چانه‌اش زد. چشم‌هایش را تنگ کرد و با ملایمت پرسید: به کارت خیلی علاقه داری؟ بهش افتخار هم می‌کنی؟
اخم‌های پرنیا در هم رفت، لحن مرد به هیچ عنوان توهین‌آمیز نبود، اما همیشه وقتی کسی درباره‌ی شغلش سوال می‌پرسید به جنون می‌رسید. در یک ثانیه اختیارش را از دست داد و فریاد زد: به تو مربوط نیست مردیکه... خیلی ناراحتی گمشو بیرون و وقت من رو الکی هدر نده. دِ آخه تو چی می‌فهمی؟
مرد خندید. خنده‌اش صوتی گذرا بود که در هیاهوی باد به یغما رفت. همین واکنش کافی بود تا پرنیا گیج شود. با خونسردی جواب داد: ناراحت که هستم، خیلی هم هستم، ولی دلیلش تو نیستی. درباره‌ی سوالت هم باید بگم که هیچی... هیچی نمی‌دونم... اتفاقا الان اینجام که بدونم. نمی‌دونم، شاید یک شب استراحت برات بد نباشه. من پولت رو تمام و کمال پرداخت کردم، اما نمی‌خوام اونجوری که با بقیه بودی با منم باشی. فقط می‌خوام بشنوم و حرف بزنم... خیلی وقته که با هیچکس صحبت نکردم.
پرنیای دروغین چینی به بینی‌اش انداخت و دو طرف ملحفه را به یکدیگر نزدیک‌تر کرد تا شانه‌هایش را کامل بپوشاند. بنابردلایلی که نمی‌فهمید چه هستند، نمی‌خواست در مقابل مرد برهنه بماند. شاید چون تا وقتی در آن حالت بود مرد نگاهش را از او دریغ می‌نمود و پرنیا عطشی سیری ناپذیر به دیده شدن داشت.
با این حال بی‌حوصله گفت: گمونم عقلت پاره سنگ برداشته! اسکلی چیزی هستی؟ فقط برای هم صحبتی اینجایی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کبره

صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) : ۲ ماه پیش

سلام عزیزان دلم! اگه از رمان خوش تون اومده یا نظر، انتقاد و یا پیشنهادی دارین حتما برام بنویسید.**کامنت های شما باعث می شه من برای نوشتن شوق و انگیزه ی بیشتری داشته باشم و بهتر و جذاب تر بنویسم.**پیشاپیش از همکاریتون ممنونم🤍

نظرات رمان کبره

  • دلارام

    در پارت 720

    چرا حس میکنم دیانا سهیل و ول مبکنه میره حس میکنم سهیل روزای غمگین و سخت تری در پیش داره

    ۳ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    فقط سهیل؟ :)

    ۲ روز پیش
  • سعادت

    در پارت 720

    یعنی واقعاً دیانا سهیل ترک نمی کند یا شاید بر عکس شد 🤔🤔

    ۴ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    باید ببینیم چی پیش میاد، آدم‌ها رو نمی شه پیش بینی کرد.

    ۳ روز پیش
  • مریم

    در پارت 720

    ببین این دختره آخر سهیل رو ول می کنه ،این سهیل هم بدبخت میشه،از ما گفتن بود 😬😬

    ۵ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    😂عاشقتم به خدا

    ۵ روز پیش
  • عسل مامان

    در پارت 720

    ای جانم سهیل پسرکم مادرت فدای اون قلبت بشه که تو رو رها کرد عشق تو با دیانا رو آرزو میکنم سرنوشتون بهم گره خورده ..تا حالا زندگی باب میلتون نبوده ولی از این به بعد به خیر و خوشی زندگیتون و شروع میکنین

    ۵ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    منم امیدوارم:)

    ۵ روز پیش
  • زری

    در پارت 720

    اوه اوه چی پرسید اونم از کی😖😖

    ۶ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    از خود مار اعظم پرسید😂

    ۵ روز پیش
  • هلیا

    در پارت 110

    رمان خوبیه

    ۱ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت عزیز🤍💋

    ۶ روز پیش
  • زری

    در پارت 710

    سخن ، بی تو مگر جای شنیدن دارد ؟ نفس ، بی تو کجا های دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد ..؟ 🩷🖇

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    وای چقدر قشنگ رود😭🤌🏻

    ۶ روز پیش
  • زری

    در پارت 700

    به به یه عروسی افتادیم🥹🥹

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    یکم زود پیش نمیری؟ 😂

    ۶ روز پیش
  • رضوانه

    در پارت 700

    واو 😯 بوس اولشون مبارکشون باشه😘🥰😍💕

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    😁🤍

    ۶ روز پیش
  • افسون

    در پارت 700

    عزیزم چقدر عاری بود جمله هایی که نوشتی حس بودن کنار یک نفر که همیشه همه جا دلتنگشی و فقط اون میتونه تو رو بفهمه و آروم کنه آخی دلم رفت مرسی گلم😊

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    قربونت برم خوشحالم که خوشت اومده🤍

    ۶ روز پیش
  • Z.k

    در پارت 710

    اخی دوتا مرغ عاشق چی جیک جیکی هم میکنم باهم خوبه که حال دلشون خوبه ❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    🤭🤭🤍

    ۶ روز پیش
  • سعادت

    در پارت 710

    اه این ماشین از کجا آمده یعدفعهای مزاحمم😮 💨😮 💨بله دیگه الان بستنی و آبمیوه خیلیی میچسبه. 🫠🫠

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    بالاخره کوچه‌ست دیگه چه میشه کرد😅😁

    ۶ روز پیش
  • مریم

    در پارت 710

    پس دلنواز کو😁😁این دوتا هم خیلی لوس شدن خوب شد یه ماشین رد شد اینا به خودشون اومدن ایشش😑😑

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    ای بابا😂😂

    ۶ روز پیش
  • مامان عسل

    در پارت 710

    ای جانم چه رمانتیک ..کوبار و نیلی جفتشون پیدا کردن بالاخره دلشون بعد از گذروندن این همه مشکلات یه نرمه شاد شد منم براشون خوشحال شدم

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    عزیز دلم🥹🤍

    ۶ روز پیش
  • مریم

    در پارت 700

    والا من از دلنواز خوشم میاد😁😁 واه واه سهیل چکارا می کنه برو بشین سفالگریت رو بکن😂😂

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    دلنواز نیست ولی فنش هست، من جای سهیل معذرت میخوام😂🤍

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️