دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اجتماعی کبره اثر صالحه فروزش نیا (آدولفا)

رمان کبره

  • زبان فارسی
  • 21.4K 👁
  • 93 ❤️
  • 420 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان اجتماعی کبره

همه چیز از یه وبلاگ شروع شد و پیامی که شاید بهتر بود هرگز به دست صاحبش نمی‌رسید! سهیل در گذشته مرتکب اشتباهی ناخواسته شده بود که زندگی‌اش را تا مدت‌ها تحت تاثیر قرار داد و حالا باید با احساس سرافکندگی‌اش دست و پنجه نرم کند. دیانا سال‌های زیادی از یک زندگی عادی مانند همسن و سالانش محروم مانده بود و اکنون می‌خواهد جایگاهی در اجتماع به دست بیاورد. نخ‌های سرنوشت این دو را سر راه یکدیگر قرار می‌دهند. آن‌ها گمان می‌برند بعد از سال‌ها، مأمنی برای روح خسته و مرهمی برای زخم‌های کبره بسته‌شان یافته‌اند، اما هیچ چیز آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست... آیا دیانا و سهیل می‌توانند با گذشته‌ی شوم‌شان که همچون بختک بر زندگی‌شان افتاده کنار بیایند و از آن فرار کنند؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

باد از لای درز پنجره‌ی کهنه‌ می‌گذشت و ناله‌اش را به گوش اتاق می‌فرستاد. آسمان همچون بچه‌ای تازه از پوشک گرفته شده‌، چند شب پیش رد زرد رنگی روی دیوار گچی انداخته بود و گویی باز هم قصد باریدن داشت.
تلخی سیگار مرد با رایحه‌ی ملایم عطر ارزان قیمت زن گلاویز شده بودند و بوی نم دیوارهای فرسوده، سعی می‌کرد تعادل را میان آن‌ها برقرار کند.
زن آهسته دستش را از پایین زانو تا رانش حرکت داد و اندکی روی تخت جا‌به‌جا شد. فنرهای تخت پیر با نارضایتی جیغ کشیدند، اما مرد خیره به نقطه‌ای نامعلوم در سقف، دود سیگارش را به آرامی بیرون فرستاد و کوچک‌ترین توجهی نشان نداد. پاهایش را روی میز چوبی کهنه گذاشته بود و هرچند ثانیه یک بار، پکی به سیگار محصور شده میان انگشتان بلند و باریکش می‌زد.
زن طره‌ای از موهای بلوند و کوتاهش را پشت گوش زد، انگشت‌هایش را در هم تنید، صدایی صاف کرد و گفت: سعی دارید تموم شب فقط سیگار بکشید؟
و بعد با لحنی طعنه‌آمیز افزود: آقا!
مرد به آرامی پلکی زد و با خیره ماندن به تماشاخانه‌ی غیبی‌اش، او را نادیده گرفت. پلک‌هایش سرخ و متورم بودند و زن که موشکافانه به او زل زده بود، نمی‌توانست علتش را تشخیص دهد: به خاطر گریه‌ی بیش از اندازه بود یا مصرف مواد؟ شاید هم بی‌خوابی یا گزیدگی توسط نوعی حشره‌ی موذی؟ نمی‌دانست! هرچه که بود مرد داشت حوصله‌اش را سر می‌برد.
با مشتری‌های زیادی سر و کله زده بود و اکثر آن‌ها حتی فرصت درآوردن لباس‌هایش را به او نمی‌دادند، ولی این مرد مالیخولیایی با آن ته‌ریش نامرتب و موهای نامرتب‌ترش، از لحظه‌ی ورود به اتاقک نیمه تاریک و دلمرده، پشت میز نشسته بود و پشت سر هم سیگار حرام کرده بود.
زن خیلی زود فهمید تا او نخواهد، نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. با ناامیدی ملحفه‌ی چرک‌مرده‌ی تخت را دور بدن عاج مانندش کشید تا حداقل، سرمایی که به پوستش چنگ می‌زد را مهار کند. هیچ مردی تا آن لحظه در این اتاق نسبت به او بی‌تفاوت نمانده بود و این اعصابش را به هم می‌ریخت. علاوه بر این روز مزخرفی را پشت سر گذاشته بود و برای خوابیدن لحظه شماری می‌کرد که انگار آن هم تا مدتی طولانی میسر نمی‌شد.
آهی کشید و تا خواست دهان باز کند، مرد ته سیگارش را توی جاسیگاری چینی(که بدجور لب‌پر شده بود) خاموش کرد و پاهایش را پایین آورد. دست‌هایش را روی سطح زبر و پوسته‌پوسته شده‌ی میز گذاشت و به زن ملحفه پیچ شده‌ای که در مقابلش روی تخت انتظار می‌کشید، زل زد.
- اسمت چیه؟
صدایش خش‌دار و ناموزون بود، درست مانند لولاهای دری که سال‌ها رنگ روغن به خود ندیده‌اند.
همیشه در اینجور موارد اولین نامی که به ذهنش می‌رسید بر زبان می‌آورد و چرایش را هم نمی‌دانست. آهسته گفت: پرنیا.
مرد پوزخند محوی بر لب‌هایش نشاند و زمزمه کرد: دروغ می‌گی، اما مهم نیست.
زن یا به قول خودش پرنیا، چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و ناسزایی زیر لب فرستاد؛ طاقتش ناجور طاق شده بود. غرغرکنان لب‌های مغروق در رژلب قرمزش را حرکت داد: گمونم شما برای کار دیگه‌ای به غیر از دونستن اسم من هزینه کردید، پس ترجیح نمی‌دید از وقت‌تون استفاده کنید؟
مرد، تنِ خمیده‌ی پالتو پوشش را به صندلی تکیه داد و دستش را زیر چانه‌اش زد. چشم‌هایش را تنگ کرد و با ملایمت پرسید: به کارت خیلی علاقه داری؟ بهش افتخار هم می‌کنی؟
اخم‌های پرنیا در هم رفت، لحن مرد به هیچ عنوان توهین‌آمیز نبود، اما همیشه وقتی کسی درباره‌ی شغلش سوال می‌پرسید به جنون می‌رسید. در یک ثانیه اختیارش را از دست داد و فریاد زد: به تو مربوط نیست مردیکه... خیلی ناراحتی گمشو بیرون و وقت من رو الکی هدر نده. دِ آخه تو چی می‌فهمی؟
مرد خندید. خنده‌اش صوتی گذرا بود که در هیاهوی باد به یغما رفت. همین واکنش کافی بود تا پرنیا گیج شود. با خونسردی جواب داد: ناراحت که هستم، خیلی هم هستم، ولی دلیلش تو نیستی. درباره‌ی سوالت هم باید بگم که هیچی... هیچی نمی‌دونم... اتفاقا الان اینجام که بدونم. نمی‌دونم، شاید یک شب استراحت برات بد نباشه. من پولت رو تمام و کمال پرداخت کردم، اما نمی‌خوام اونجوری که با بقیه بودی با منم باشی. فقط می‌خوام بشنوم و حرف بزنم... خیلی وقته که با هیچکس صحبت نکردم.
پرنیای دروغین چینی به بینی‌اش انداخت و دو طرف ملحفه را به یکدیگر نزدیک‌تر کرد تا شانه‌هایش را کامل بپوشاند. بنابردلایلی که نمی‌فهمید چه هستند، نمی‌خواست در مقابل مرد برهنه بماند. شاید چون تا وقتی در آن حالت بود مرد نگاهش را از او دریغ می‌نمود و پرنیا عطشی سیری ناپذیر به دیده شدن داشت.
با این حال بی‌حوصله گفت: گمونم عقلت پاره سنگ برداشته! اسکلی چیزی هستی؟ فقط برای هم صحبتی اینجایی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کبره

صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) : ۱ هفته پیش

سلام عزیزان دلم! اگه از رمان خوش تون اومده یا نظر، انتقاد و یا پیشنهادی دارین حتما برام بنویسید.**کامنت های شما باعث می شه من برای نوشتن شوق و انگیزه ی بیشتری داشته باشم و بهتر و جذاب تر بنویسم.**پیشاپیش از همکاریتون ممنونم🤍

نظرات رمان کبره
  • سعادت

    در پارت 580

    عالی و بی نظیر خدا قوت قلمت مانا عزیزم 🌸🌸

    دیروز
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    فدای شما بانو مرسی از محبتت💋

    ۲۴ ساعت پیش
  • دلارام

    در پارت 580

    چقدر این قشنگ بود چرا تموم شد نمیشد طولانتر باشه

    دیروز
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    قربونت برم🤍 از همیشه طولانی‌تر بود که😔

    ۲۴ ساعت پیش
  • سرو

    در پارت 580

    باحال بود نه شام خورد نه دستش رو شست نه به چیزی دست زد که عطر کوبار از بین نره

    دیروز
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    می‌بینی تو رو خدا؟ 😁🤌🏻

    دیروز
  • Z.k

    در پارت 580

    بازم هم نفسم تو *** حبس شده بود .🫠

    ۲ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    عزیز دلممم خیلی خوشحال می‌شم و ازت ممنونم اینقدر به رمانم اهمیت میدی که نفست توی سینه حبس میشه🥹🫂💋

    ۲ روز پیش
  • سعادت

    در پارت 570

    وای خدا جون قلبم 💖💖

    ۲ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشت اومده🥹🤍

    ۲ روز پیش
  • مامان عسل

    در پارت 570

    دیانا ته دل پسرم سهیل رو خالی نکن واقعا عاشقت شده ، کوبار و نیلی شما دوتا برای هم ساخته شدین وبهتر همدیگه رو درک میکنین

    ۲ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    طرفدار سهیلی ها مامان عسل😂🤍

    ۲ روز پیش
  • Z.k

    در پارت 570

    وای خدای من چه پارت قشنگی😍😍 ،چقدر گناه دارن این دوتا 🥹خیلی سخته هردو رازهای مگویی دارن ولی خوبه که همو درک میکنن چون هردو درد کشیدن 😞😞 ممنون بانو جان از این همه حس خوب کوبا رمان قشنگت به ما انتقال میدی🥰🥰

    ۳ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از انرژی مثبتت عزیزمممم خوشحالم که خوشت اومده🤍🫂🥹

    ۳ روز پیش
  • زری

    در پارت 570

    شعرم خیلی قشنگه🥺ولی چرا نرم افزار اینجوریش کرد😖😖😒😒

    ۳ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    برای من درست افتاده و خیلی قشنگه ممنونم ازت💋🤍🫂

    ۳ روز پیش
  • زری

    در پارت 570

    اے ڪاش توان اَم ڪِ نڪَارم.. نتوان اَم جزعشقِ #ت𝓽𝓸و و مہرِتو در دل خبرے نیست غیرے بِ دل اَم نیست، نبودست و ندان اَم زد حلقہ بِ دل، نازِ خیال اَت، بِ خیال اَم  در ڪوفتن اَت چیست.؟ عیانے بِ نہان اَم آن رایحہ ء عشقِ #ت𝓽𝓸و تسڪینِ دلِ ماست در وصفِ #ت𝓽𝓸و ماندم چِ بڪَویم نڪَران اَم

    ۳ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    چه خوشگل بود😭😭😭🤍

    ۳ روز پیش
  • زری

    در پارت 560

    جوون کوبار عاشق میشود😂

    ۳ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    غنچه بیارید لاله بکاریدددد

    ۳ روز پیش
  • زری

    در پارت 570

    خوش تر ڪِ تورا حضرتِ معشوق بخوان اَم حیف َست بِ جز نامِ #ت𝓽𝓸و آید بِ زبان اَم  ولله ڪِ #ت𝓽𝓸و حضرتِ جانے و جہانے از توست همہ نور و جہان اَم، دل وجان اَم درمیڪده هاچون #ت𝓽𝓸و مڪَر بادهء ناب َست دیوانہ  نِےاَم..  بادهء ناب اَم برهان اَم از زلفِ پریشانِ #ت𝓽𝓸و عاشق چِ نڪَارد

    ۳ روز پیش
  • افسون

    در پارت 570

    عزیزم عکسهات خیلی هات بودن به خصوص رایان حق داشتن دخترا و دیانا غرق شدم منم والا و سهیل بوره جالبه چقدر داغ بودو خودش خبرنداشت قلب لعنتی اسیرکه میشه نمی فهمه چیکار میکنه داغونت میکنه بی رنگ و خیلی وابسته و دلگیرمیشی زود زود دلتنگ میشی اما بازهم میگم عاشقی بهتراز تنهایی هر چندبادرد حس میکنی زنده ای🥺

    ۳ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشت اومده از عکس‌ها🤍 هعیییی افسون جون... عشق پدر مادر نداره والا🥲🫠

    ۳ روز پیش
  • سرو

    در پارت 570

    فقط یه بوس آخرش کم داشت راستی عکسها هم خیلی گوگولین من که عاشقشون شدم بخصوص آکهیرو

    ۳ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    برای بوس زوده هنوززززز😁 آکهیرو آخرت کیوته🤌🏻🥹 خوشحالم که خوشت اومده🤍

    ۳ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 560

    چرا سهیل و دیانا هم شبیه کره ای ها هستن

    ۵ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    والا مدل سهیل برزیلیه و مدل دیانا هم گمونم دورگه‌ی امریکا فلیپینه دیگه نمیدونم😂😂

    ۵ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 560

    خلاصه نمیدونم چ کشوری میشه😂 ولی هرچی هس شبیه ایرانی ها نیست ولی خب مهم خوب بودن رمان و شخصیت هاس ک عالیه

    ۴ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    😂😂 فدات🤍

    ۴ روز پیش
  • Z.k

    در پارت 450

    چقدر قشنگ حلاجی میکنه این پسر ژاپنی مخصوصا اینجا که گفت: یک نیلی بی رنگ بمونه و از تو هیچی .😇😇

    ۵ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    عزیزمی مرسی از نظرت🤍🌸

    ۵ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟