لیست کلیه پارتهای رمان کبره : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 74
-
رمان کبره - پارت 1
باد از لای درز پنجرهی کهنه میگذشت و نالهاش را به گوش اتاق میفرستاد. آسمان همچون بچهای تازه از پوشک گرفته شده، چند شب پیش رد زرد رنگی روی دیوار گچی انداخته بود و گویی باز هم قصد باریدن داشت. تلخی سیگار مرد با رایحهی ملایم عطر ارزان قیمت زن گلاویز شده بودند و بوی نم دیوارهای فرسوده، سعی می...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 2
مرد کبریتی روشن کرد و سیگار دیگری را به آتش کشید. مجددا پاهای بلندش را روی میز گذاشت و لبخند بیجانی بر لب آورد. سیگار را گوشهی لبش گذاشت و در همان حال گفت: هیچ بعید نیست. پس برای اینکه سوءتفاهمها برطرف بشن اول خودم شروع میکنم... *** صدای هقهق سیمین روانش را به هم میریخت و تصویر خندان سامیا...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 3
سهیل سرش را بالا گرفت و به خاطر اختلاف قدی حدودا ده سانتیشان، زیرچشمی به برادرش نگاهی انداخت و گفت: و اونوقت چرا باید قبول کنم؟ آکهیرو بیحوصله بازویش را گرفت و در حالیکه او را دنبال خودش میکشید دهان گشود: چون چارهی دیگهای نداری جناب آقا. از دربهدری خسته نشدی؟ اگه یک سال پیش جواب تماسهام ...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 4
دیانا نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد. با خودش گفت: از پسش برمیام. سوخاری فروشی بروبچ، از آن روز محل کارش میشد. جایی که موقعیت خوب و مشتریان نسبتا زیادی داشت. روی تابلوی مغازه که بالای آن آویخته شده بود، خروسی کارتونی با خوشحالی جعبهای سوخاری را با یک بالش گرفته بود و با بال دیگرش علامت پسند(...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 5
همانهایی که با یک نگاه میفهمند او یک منزوی نگونبخت است. مانع اصلی آنها بودند، باید جلوی آنها دوام میآورد. گفتن یک جمله به یک نوجوان آسمانجل کار سختی محسوب نمیشد. به عابرینی که به صورت پراکنده از مقابلش میگذشتند نگاهی انداخت. هرکدام سرشان توی کار خودش بود. نگاهش را از میان جمعیت عبور داد ...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 6
جمعه از آنچه که فکر میکرد سختتر و طاقتفرساتر بود. مشتریهای جورواجور همچون مور و ملخ به مغازه هجوم میآوردند و درخواستشان در میان موج صداها به سختی فهمیده میشد. چیزی نمانده بود تا زیر گریه بزند و دواندوان خودش را به حریم امن خانه برساند. مرد میانسالی غر زد: ای بابا خانم یه دقیقه سفارش من ر...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 7
*** ضمن مالیدن چشمهایش از اتاق خواب خارج شد. چند بوی عجیب و غریب همزمان به مشامش حمله کردند و او گیج و منگ، به آکهیرویی که پیشبند بسته بود و با حوصله ظرفهایی را روی میز میچید چشم دوخت. چند ثانیهای گذشت تا برادر بزرگتر متوجهی او شد. با لبخندی که گونههایش را برجسته میکرد گفت: بهبه! ببین ک...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 8
بعد از اتمام صبحانه با کمک هم میز را جمع کردند و سهیل در یک حرکت جوانمردانه مسئولیت شستن ظرفها را پذیرفت. آکهیرو هم به اتاقش رفت تا استراحت کند. ده دقیقه بعد سهیل نیز به اتاق خودش پناه برد. خانهی جدیدش آپارتمانی نسباتا بزرگ، تمیز و خوشساخت و البته سهمش از اموال پدر مرحومش بود، سهم مشترک او و ...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 9
آکهیرو خواست از اتاق بیرون برود که سهیل بازوهایش را گرفت. دهانش از هیجان خشک شده بود و قلبش میتپید. با دستپاچگی گفت: ببین اگه یه وقت سراغ من رو گرفت نگی اینجام ها. آکهیرو سرش را تندی تکان داد و گفت: نگران نباش برو توی اتاقت. و او را به سمت اتاقش هل داد. سهیل باشهای گفت و آکهیرو مانند هواپیم...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 10
- حالا ولش کن خیلی مهم نیست. فقط تو رو خدا این پیام رو بشنو و تا فردا بهم جواب بده. بابا خواهر یارو من رو کچل کرده. از وقتی تو رو دیده هیوا جون از دهنش نمیفته. هی به من التماس میکنه، میگه بگو یه قرار با داداشم بذاره آشنا شن. پسره رو هم دیدم ها... انصافا خوب چیزیه... کفگیر چوبی از دستش افتاد و ...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 11
دو طرف تیشرتش را گرفت و رو به هیوا گفت: میگم... این خیلی ضایع نیست جلوش؟ هیوا ضربهای به گونه برجستهاش نواخت و نگاهی به بلوز شلوارک ست صورتی با شکلکهای خرسی بزرگ و کوچک خودش انداخت و گفت: خاک به سرم کنن نگاه سر و وضعمون! بجنب بریم یه چیزی تنمون کنیم تا آبرومون نرفته. دیانا سر تکان داد و هر...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 12
خانمها همزمان نگاهشان را روانهی او کردند و آقا ادامه داد: عرضم به حضورتون که بلیتهای ما همه الکترونیکی بودن الا این دوتا. میدونید چرا؟ چند لحظهای به چهرهی غرق در سوال آن دو خیره شد و بعد سرش را با غرور بالا گرفت. احساس میکرد لئوناردو دیکاپریو یا جورج کلونیای چیزی است. - چون اینها بلی...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 13
*** طبق عادت، آرام وارد شد و سلام کرد. مبینا که مشغول میناکاری روی کوزهای بیرنگ بود، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد زیرلبی جوابش را داد. با قدمهای بلند خودش را به چوبرختی افقی کوفته شده به دیوار رساند و پیشبند چرمیاش را برداشت. از پیشبند خوشش نمیآمد چرا که به نظرش با پوشیدن آن، بیشتر از ای...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 14
از نظر سهیل او علاوه بر خوشتیپ و پولدار بودنش، لاسزن خوبی هم بود و میدانست چگونه یک دختر را خوشحال کند. از آنجایی که به مدتی طولانی تمام اوقات فراغتش را به مطالعه گذرانده و حسابی حرفهای و تندخوان شده بود، دو ساعت و نیم بعد، «من پیش از تو» را به پایان رساند. وقتی به خودش آمد، دید دو طرف کتاب...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 15
*** - چی گفتی؟ میخوای به جای کنسرت بری دوستهات رو ببینی؟ تو که دوستی نداری دیانا. دیانا دستی به چتریهایش کشید و چشمانش را در حدقه چرخاند. - محض رضای خدا خونسردی خودت رو حفظ کن هیوا. معلومه که دوست دارم، با همهشون توی وبلاگم آشنا شدم. دو سالی میشه که میشناسمشون. هیوا خندهی عصبیای کرد و...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 16
- میدونی چیه هیوا؟ من دقیقا از همین متنفرم! از اینکه تا آخر عمر بخوان همین رو بزنن توی سرم حالم به هم میخوره! تا کی بالای سر منی؟ تا کی میخوای برام خرید کنی که از گشنگی نمیرم؟ نمیخوام اینطوری زندگی کنم... دیگه بسه، نمیکشم. هیوا یک تای ابرویش را بالا داد و دست به سینه نشست. از لحنش بوی خوب...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 17
حدود یک ساعت بعد، هیوا جلوی کافه نگهداشت. از خانه تا آنجا حتی یک کلمه هم حرف نزده بودند. در ماشین را گشود، اما تا خواست پایین برود دست هیوا مچش را اسیر کرد. دیانا برگشت و تقریبا با ترس به او خیره شد. اکنون و اینجا میخواست باز هم مخالفت کند؟ هیوا با دلسوزی گفت: هر وقت خسته شدی یا خواستی برگر...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 18
نگاه دختر نوجوان به سمت او کشیده شد و در یک حرکت، دستش را تا آخرین حد ممکن بالا برد که این کار باعث شد آستین تیشرت گشادش تا بازوی لاغر و سفیدش پایین بیاید. در حالیکه دستش را توی هوا تاب میداد، با صدای بلندی گفت: آهای خانمِ خوشگلی که اونجا وایسادی! آره با خود توئم.. برای قرار وبلاگی اومدی؟ دیانا...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 19
قامت نسباتا بلند صاحب صدا در تیشرت و شلوار مشکی پوشیده شده بود. با حرکت سرش موهای نسبتا بلند تیرهاش را از روی صورتش کنار زد. ابروهای تقریبا پر خوش فرمی داشت. چشمهایش کشیدگی و حالت ذوزنقهای خاصی داشتند و در قاب مژههای مشکیاش میدرخشیدند. لبهای باریک و مردانهاش از میان تهریشی که تا دو سه رو...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 20
کوکی چندتا ایراد جزئی از آن گرفت، اما در نهایت گفت: با این حال هنوز هم خیلی خوشمزهس. دیانا زیر چشمی به کوبار نگاه کرد که با وقار خاصی چنگال را به سمت دهانش میبرد و غذا را میجوید. به نظرش توی این دو_سه ساعتی که از دیدارشان میگذشت، او به شدت مودب و متین بود. هیچ جوره نمیتوانست بفهمد چرا خانو...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
