کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت هفتاد و یک :
تک به تک سلولهایش جیغ کشیدند و عصبهایش از هم گسستند.
نفسش برید و چشمهایش تا آخرین حد ممکن گشاد شدند. تصویر کوبار را مات میدید و مژههای نازک او را روی لپش حس میکرد.
«میخواد من رو بکشه؟»
همچون تیر چراغ برقی که چند قدم آن طرفتر شاهدشان بود، خشک و بیحرکت ایستاده بود.
قلبش جوری میزد که انگار میخواست از جایش بیرون بپرد و درون سینهی کوبار فرو برود.
پاهایش توان
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیز دلم ممنونم از نظرت🤍🫂
۴ هفته پیشتارا
0❤️❤️رمانتو خیلی دوست دارم دستت طلا
۴ هفته پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیز دلمی باعث افتخارمه🫂🤍
۴ هفته پیشزری
0سخن ، بی تو مگر جای شنیدن دارد ؟ نفس ، بی تو کجا های دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد ..؟ 🩷🖇
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
وای چقدر قشنگ رود😭🤌🏻
۱ ماه پیشZ.k
0اخی دوتا مرغ عاشق چی جیک جیکی هم میکنم باهم خوبه که حال دلشون خوبه ❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
🤭🤭🤍
۱ ماه پیشسعادت
0اه این ماشین از کجا آمده یعدفعهای مزاحمم😮 💨😮 💨بله دیگه الان بستنی و آبمیوه خیلیی میچسبه. 🫠🫠
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
بالاخره کوچهست دیگه چه میشه کرد😅😁
۱ ماه پیشمریم
0پس دلنواز کو😁😁این دوتا هم خیلی لوس شدن خوب شد یه ماشین رد شد اینا به خودشون اومدن ایشش😑😑
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
ای بابا😂😂
۱ ماه پیشمامان عسل
0ای جانم چه رمانتیک ..کوبار و نیلی جفتشون پیدا کردن بالاخره دلشون بعد از گذروندن این همه مشکلات یه نرمه شاد شد منم براشون خوشحال شدم
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیز دلم🥹🤍
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

تارا
0من مردم برای این حس قشنگشون امیدوارم عاشقانه هاشون ادامه دار باشه و ازهم جدانشن🫠🫠