لیست کلیه پارتهای رمان کبره : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 74
-
رمان کبره - پارت 41
رایان با دیدن چهرهی بهت زدهی دیانا لب پایینش را گاز گرفت تا نخندد. طوری که به گوششان نرسد زمزمه کرد: آره... دارم میبینم. هیوا سوئیچ را محکم میان انگشتانش گرفت و گفت: خب دیگه باید برم، مراقب خودتون باشید. رایان از جایش برخاست و گفت: تو هم همینطور. نگران دیانا هم نباش اگه کارت طول کشید میرسون...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 42
- چیزی گفتی؟ - گفتم فکر کنم دلم یه غذای ایتالیایی میخواد. رایان لبخندی زد و منو را به سمت او گرفت و گفت: خوشبختانه رستوران عموم به داشتن غذاهای ایتالیایی اعلا معروفه. هرکدوم رو که میخوای انتخاب کن. دیانا دو طرف منو را میان انگشتانش گرفت و متعجب گفت: رستوران عموت؟ پس برخلاف تصور خالهم برای رزرو...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 43
- نیلی هم تو رو دید؟ - نه بابا پنج_شیش میز اون طرفتر بودم. - وای، وای باورم نمیشه! میدونید پسره کیه؟ - نه. تو میشناسیش؟ - بابا اینها یه بند تازه کارن که حرف ندارن. پسره خوانندهشونه، اسمش رایانه. وای نیلی عجب شانسی داره خوش به حالش!(چهارتا شکلک گریان) دست سهیل که گوشی را اسیر کرده بود، با دی...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 44
آره... میگم شده بود، چون این آخرین پیامیه که برات میفرستم. قبل از اینکه برم سراغ موضوع اصلی باید بگم که من واقعا شرمنده و متأسفم! به حدی که هیچ کلمهای نمیتونه بیانش کنه. کاملا بهت حق میدم که ازم رنجیده باشی. حتی نمیتونم ازت بخوام من رو ببخشی. راستش چیزی که میخواستم بهت بگم رو پایینتر تای...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 45
سهیل به پهلو روی تخت دراز کشید و یک دستش را تکیهگاه سرش کرد. نفس عمیقی به ریههایش هدیه داد و گفت: من که نگفتم حتما... اصلا مطمئن نیستم. بعدشم، چرا بدبخت؟ آکهیرو نگاه زیرچشمیای به او انداخت و جواب داد: مثل اینکه یادت رفته دفعهی پیش خالهش چیکار کرد. این دفعه کل صورتت رو نقاشی میکنه! خیز بردا...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 46
*** دیانا به تصویر درون آیفون خیره شده بود. باید در را باز میکرد یا نه؟ احتمالا او میدانست دیانا خانه است و برای دیدنش آمده بود، اما میتوانست به روی خودش نیاورد و زنگ زدنهایش را نادیده بگیرد. پوست اضافهی روی لبش را کند و با اخم به چهرهی او که بیخیال نمیشد زل زد. - عقلت کجاست دیانا؟ مسلما ا...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 47
هستی پیشانیاش را ماساژ داد و پلکهایش را بر هم فشرد. با تمام توانش صدایش را کنترل کرد و گفت: برای بار هزارم میگم، من هیچوقت فکر نمیکردم بخواد بهت آسیب بزنه. تو دخترش بودی و عاشقت بود، چطور میتونستم احتمال بدم قصد جونت رو میکنه؟ چشمهای درشتش را به دیانا دوخت و ادامه داد: خودت هم میدونی که ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 48
دیانا به سرعت گفت: خب حالا قهر نکن... نمیدونی دقیقا کجاست؟ - نه فقط میدونم به هنر و اینجور چیزها ربط داره و جای شلوغی هم نیست. انگار افتتاحیهای چیزی بود. و بعد با تردید پرسید: بگم بیاد دنبالت؟ لب پایینیاش را به دندان کشید و موقعیتش را سبک و سنگین کرد. بدش نمیآمد بعد از مشاجرهای که با مادرش...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 49
رایان دستهایش را به نشانهی آرام کردن مقداری بالا آورد و گفت: گولش نمیزنیم به خدا! فقط خواستیم قبل از اینکه تصمیم بگیره، اون خانواده و شرایطش رو بشناسه تا صرفا به خاطر حس اضافی بودن به زندگی کردن با هیوا و بابام جواب رد نده. هستی یک دستش را تکیهگاه پیشانیاش کرد و طوری که گویی به موجودی عجیب ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 50
سکوت مانند وزنهی سنگینی فرود آمد و صورت جفتشان قرمز شد؛ رایان از شدت خندهای که سعی در مهارش داشت و دیانا از خجالت. رایان دستی میان موهایش کشید و آهسته گفت: نه اون رو که میدونم، ازت برنمیاد اصلا... دیانا تا جایی که فیزیک بدنش اجازه میداد، سرش را پایین آورد و تته پته کنان گفت: مـ... مـ... من م...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 51
مرد که به نظر میرسید چهل سالی داشته باشد، چند دکمهی کیبورد را فشار داد و بعد گفت: درسته بفرمایید داخل. رایان به نشانهی تشکر سری خم کرد و به همراه دیانا از فرش قرمزی که ورودی را به سالن متصل مینمود گذشتند. به محض ورود، فضای خنک و خوشبوی گالری به استقبالشان آمد. نسخهی بیکلام آهنگ الههی ناز ...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 52
خانم نقاش روی دستان کوبار افتاده و انگار از حال رفته بود. کوبار با عجله کتش را روی زمین انداخت و پیکر خوش تراش او را روی کتش قرار داد. در حالیکه شال را از دور گردن زن باز میکرد فریاد زد: کمک! یکی زنگ بزنه صد و پونزده! بعد به سرعت نبضش را چک کرد و سپس پاشنهی دستش را روی قفسهی سینهی او فشار داد...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 53
رایان خندید و ایستاد. دستش را به طرف او دراز کرد و گفت: بیا بریم یه چیزی بخوریم. دیانا آهسته دستش را بالا برد و برای یک ثانیه متوقف شد، بعد به آرامی انگشتانش را روی دست بزرگ و گرم رایان گذاشت و به کمک او بلند شد. از گالری بیرون زدند، هوا کمکم رو به خنکی میرفت و نور خورشید به صورت اریب خودش را د...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 54
*** با گامهای بیقرار راهرو را متر کرد تا اینکه پرستاری از اتاق دلنواز بیرون آمد. با عجله به سمتش رفت و گفت: وضعیتش چطوره خانم؟ پرستار همانطور که به سمت ایستگاه پرستاران میرفت، نگاهی از بالای عینکش به او انداخت و پرسید: شما همراهشی؟ - بله. پرستار پشت ایستگاه ایستاد. خودکاری برداشت و چیزی روی ...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 55
نمیدانست چقدر منتظر ماند تا اینکه زن و مرد میانسالی شتابزده خودشان را به ایستگاه پرستاری رساندند. پشت سر هم میپرسیدند که اتاق دلنواز مستور کجاست و میتوانند او را ببینند یا خیر و سوالهایی از این قبیل. سهیل متوجه شد آنها پدر و مادر دلنواز هستند. دیگر در آنجا کاری نداشت. بدون اینکه جلو برود...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 56
روی اعلان تک ضربهای زد و لحظهای بعد صفحه باز شد. - سلام! نیلیام. لبهای سهیل تا نزدیک بناگوشش کش آمدند. صدایی از کنارش بلند شد: دوست دخترته؟ از جا پرید و با ابروهای بالا رفته و چشمان درشت شده به پسر عینکی بغل دستیاش که گویی دانشجو بود نگاه کرد. - ها؟ پسر با بیخیالی شانهای بالا انداخت و گفت:...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 57
خورشید دیگر غروب کرده و تنها اندکی از تهماندههای نورش در آسمان مشخص بود. مکالمهی ظهرشان با همان لبخند نیلی پایان یافته و سهیل آن را به پای جواب مثبت او گذاشته بود. نفس عمیقی کشید و نوشت: میتونی بیای پایین؟ حدود پنج دقیقهی بعد پیامش دیده شد. - چی؟ - جلوی خونهتونم. نیلی چندبار روی تایپ رفت، و...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 58
نفسی که سالها در سینهی سهیل حبس شده بود، با لبخندی لرزان بیرون آمد. چشمهایش میسوختند و وزنههای نامرئی روی شانههایش یکییکی برداشته میشدند. سرش را پایین انداخت و لبهایش را در دهانش جمع کرد. دستهای نیلی را فشرد و پچ زد: ممنونم... لبخندی روی لب دیانا نشست و جوری به او نگاه کرد که انگار به ی...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 59
لبش را جوید و به صفحه زل زد. تصمیم گرفتن برایش سخت بود. انگار به خاطر تاخیرش کوبار متوجهی دودلی او شد، چرا که پیام دیگری فرستاد: راستی توقع نداشتم توی گالری ببینمت، خیلی شوکه کننده بود! دیانا سریع تایپ کرد: منم همینطور... - نقاش اون گالری دخترخالهی نامزد آکهیروئه. توی مراسم خواستگاری اونها ب...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان کبره - پارت 60
هستی چند بار سرش را تکان داد و گفت: آره خب دمت هم گرم! جنمش رو داشتی حلالت، ولی حرف من یه چیز دیگهس هیوا خانم. صدایش را تا حد ممکن پایین آورد و نجوا کرد: بالا بری، پایین بیای دیانا دختر منه نه تو. اون مسئول تسلی عقدههای تو نیست... سیب گلویش آشکارا تکان خورد و با چشمانی بینور و خسته ادامه داد: ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
