کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت هفتاد :
تا وقتی آسانسور پایین رفت، جلوی آیینه سلام کرد، لبخند زد، خندید و رو برگرداند و دوباره نگاه انداخت. میخواست ببیند در حالتهای مختلف صورتش چطور میشود.
در وروردی را گشود و خارج شد. کوبار را دید که دست در جیب شلوارش کرده و به دیوار ساختمان روبهرویی تکیه داده بود.
با دیدن یکدیگر لبخند زدند و همزمان گفتند: سلام!
کوبار تکیه از دیوار گرفت و نیلی هم به سمتش قدم برداشت تا اینکه در
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
یکم زود پیش نمیری؟ 😂
۲ ماه پیشرضوانه
0واو 😯 بوس اولشون مبارکشون باشه😘🥰😍💕
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
😁🤍
۲ ماه پیشافسون
0عزیزم چقدر عاری بود جمله هایی که نوشتی حس بودن کنار یک نفر که همیشه همه جا دلتنگشی و فقط اون میتونه تو رو بفهمه و آروم کنه آخی دلم رفت مرسی گلم😊
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربونت برم خوشحالم که خوشت اومده🤍
۲ ماه پیشمریم
0والا من از دلنواز خوشم میاد😁😁 واه واه سهیل چکارا می کنه برو بشین سفالگریت رو بکن😂😂
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
دلنواز نیست ولی فنش هست، من جای سهیل معذرت میخوام😂🤍
۲ ماه پیشرزا
2عشق کوبار سراسر از آرامشه عشقش واقعی ودلنشین البته نویسنده به خوبی توصیف کرده دست مریزاد عزیزم قلمتدمانا
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیز دلمممم خیلی لطف داری به من، خوشحالم که خوشت اومده🥹🤍
۲ ماه پیشسعادت
0واو چه خبره ..
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
🤭🤭
۲ ماه پیشZ.k
1وای چقدر جنس عشق بازی کوبار رو دوست دارم یه منش و وآقای خاصی داره 🥰🥰
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
این دقیقا اون نظریه که دلم می خواست راجع به کوبار داشته باشین مرسییییی🥹😭🤍
۲ ماه پیشمامان عسل
0ای جانم عشق نیلی و کوبار ، اینا چرا اسم واقعی شونو به هم نمیگن ..عالی بود صالحه جون لذت بردم ..فقط دلنواز بین شون فاصله نندازه 🤗
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
به موقعش اسم واقعیشون رو هم میگن به هم عجله نکنید😁 خوشحالم که خوشت اومده جانا🤍 نه بابا دلنواز بنده خدا همچین آدمی نیست
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0به به یه عروسی افتادیم🥹🥹