پارت دوم :


«پایتخت شاران_ساعت دو بعد از ظهر»
«هانا»
- توی چشمام زل بزن بگو دوستم نداری.
مستقیم به چشمام زل زد، یعنی تا حالا ندیدم یه نفر انقدر جانانه و از ته دلش به چشمام زل بزنه. حتی لحظه‌ای برای این کار تردید نکرد.
پوکر و بی‌خیال پلکی زد و از ته دلش گفت:
- دوستت ندارم.
این فقط یه حرف ساده نبود، اون رسماً کلماتش رو گستاخانه توی صورتم تف کرد و شأن و شخصیتم رو زیر سوال برد.
اما همچنان بهم برنخورد. فقط اخم کلافه‌ای بین ابروهام نشوندم و چشمام رو توی حدقه چرخوندم.
دست‌هام رو از روی میز چوبیش برداشتم و درحالی که کمر صاف می‌کردم، انگشتم رو توی هوا تکون دادم. انقدر دختر سخاوتمند و بَرده دوستی بودم که سریع بخشیدمش و به جاش گفتم:
- وسطش پلک زدی، مچت‌و گرفتم. زود باش یولیان... اگر راست میگی توی چشمام زل بزن و بگو دوستم نداری.
دفتر حسابداریش رو چنان محکم بست که شونه‌هام بالا پرید. طلبکارانه و متعجب دستم رو روی قفسه سینم گذاشتم و سرم رو عقب بردم، پر از همون ادا و اطواری که مطمئنم عاشقشه!
ای بابا اگر عاشقشه پس چرا قیافش انقدر خشن و عصبانیه؟ چطور به خودش اجازه میده جلوی همچین دختر افسانه‌ای دندون قروچه کنه و حین بلند شدن، کف دست‌هاش رو محکم به میز بکوبه؟
بعد کمی خودش رو به جلو خم کرد و دوباره صاف و مستقیم و چکشی به چشمام خیره شد.
یه تای ابروهام رو بالا بردم. نکنه چون امروز دامن کوتاه و مورد علاقم رو پوشیدم به روحیه‌ی لطیف مردونش برخورده؟ چه غلطا! من هر چیزی دلم بخواد می‌پوشم.
منتظر بودم تا به لباسم گیر بده تا دکمه‌ش رو بزنم و اون رو هم وارد لیست برده‌ترین مردهای شاران اضافه کنم... که یهو انگشتش رو سمتم گرفت و با غیض داد زد:
- حالم ازت بهم می‌خوره هانا دختره‌ی  خودشیفته‌ی مریض دیوانه. خودت با پای خودت گورت‌و از رستوران من گم کن بیرون.
اینکه "زشت" صدام نکرد خود یه نکته‌ی مثبت بود. من همیشه یه دختر مثبت‌گرا و منطقی‌ بودم و مردم باید از این بابت شکرگزار باشن.
نباید مثل یولیان خنگ باشن که... آخه کی می‌تونه در برابر همچین افسانه تکرار نشدنی‌ای صداش رو بالا ببره؟
معلومه هیچکس!
اخمم غلیظ‌تر و قیافم گیج شد. چشمام رو حساب شده ریز کردم و نگاهم رو توی کل اتاق مدیریت رستوران حقیرش چرخوندم.
چیزی به جز دسته مبل‌های سفت و زشت و دیوارهای چوبی‌ای که به خاطر بارون دیشب نم پس دادن، نمی‌دیدم.
اتفاقا بنده در کنار کمالات زیادم، قدرت بویایی خوبی داشتم. اینجا به جز بوی چوب خیس دیگه بویی از موجود زنده حس نمی‌شد...   .
یولیان از اینکه جوابش رو ندادم تعجب کرد. مردک ضعیف عنصر لابد از رژ لب قرمز و پاهای کشیده‌ی جذابم سست شده که اینجوری بلند بلند خرناسه می‌کشه.
پر از غیض و کلافگی سرش رو به طرفین تکون داد و نالید:
- هانا داری چیکار می‌کنی؟ گفتم همین الان برو بیرون، دیگه نمی‌خوام ببینمت.
این هانایی که یولیان انقدر گستاخانه داره باهاش صحبت می‌کنه کجای اتاق ایستاده؟ چرا نمی‌بینمش؟! شاید انقدر زشته که قایم شده... به هر حال فقط یه هانای جذاب وجود داره و اونم منم.
انگشتم رو دور اتاق چرخوندم و با تعجب و جدیت گفتم:
- این هانا خانومی که ازش متنفری و به نظرت دیوونه‌ست کجاست؟ چرا نمی‌بینمش؟
خشکش زد. یادمه قبلا داشت می‌گفت مشکل قلبی داره و وقتی زیاد عصبانی می‌شه به نفس نفس میفته، مثل الان. البته درست یادم نیست چون اون موقع داشتم توی وان پر از عسل پوستم رو غسل می‌دادم.
دیگه داشت کفرم درمی‌اومد.
با حرص دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و متاسف سرم رو تکون دادم و سرش غر زدم:
- همش تقصیر توعه یولیان. بهت گفتم من روزها زیاد نمیام بیرون تا چشمام آسیب نبینه، ولی به خاطر بی‌ادبی تو مجبور شدم این همه راه رو بیام.
مبهوت به خودش اشاره کرد و با ته مونده اکسیژن توی ریه‌هاش و صدای خفه‌ای ناله کنان گفت:
- من؟ دقیقا منظورت از بی‌ادبی چیه؟
- بله تو! مگه قرار نبود هر روز صبح سی و شیش تا شاخه گل رز بزاری جلوی در خونه‌م؟ امروز چرا سی و چهارتا بودن؟ یولیان تو داری وسواس من‌و زیر سوال می‌بری؟
دیوانه‌وار خندید. صدای خندیدنش من‌و یاد صدایی می‌انداخت که اسب‌ها بعد از توقف کالسکه از خودشون درمی‌آوردن.
البته این‌و قبلا بهش گفتم ولی نمی‌دونم چرا فکر کرد دارم خوشمزه بازی درمیارم.
چه حرفا! من هیچوقت برای یه مرد حقیر دلقک بازی درنمیارم، اون خودشون دلقکن.
درحالی که میزش رو دور می‌زد و تند تند سمتم می‌اومد، بهم اشاره کرد و پر از عصبانیت غرید:
- این اخلاق تو اسمش وسواس نیست؛ اسمش حقارته، خودبینیه. تو انقدر خودت‌و دوست داری که همه رو پایین‌تر از خودت می‌بینی.
حظه به لحظه دارم حرف‌های عجیب و غریب ازش می‌شنوم. شاید چون یقه‌ی پیراهنش رو انقدر محکم دور گردنش بسته اینجوری شده... باورم نمی‌شه به خودم اجازه دادم کسی که شلوار پارچه‌ای رو با پیراهن ساتن سِت می‌کنه برم توی رابطه!
نیشخند حق به جانبی زدم و سرم رو با تعجب عقب بردم:
- تو به کارهای من میگی خودبینی؟ من اگر قرار بود اون جوری که باید به خودم ارزش و احترام می‌دادم تا الان همتون پیش مرگم شده بودین.
- هانا به خودت بیا! تو هم یه آدم معمولی‌ای مثل تمام آدمای دیگه. چه دلیلی داره کل کارکن‌های رستورانم رو با خودت ببری باغ توت فرنگی تا جلوی مسیرت فرش قرمز پهن کنن فقط چون نمی‌خوای کف پاهات آسیبی ببینه؟
اخم دلخوری بین ابروهام نشست و لب‌های نازک و نرمم رو به هم فشردم.
آیا باید حرفش رو ندیده بگیرم چون وقتی تمام زنبور عسل‌های زمین کشاورزی پدرش رو بردم خونه و از نیش‌شون واسه فرم دادن به لب‌هام استفاده کردم، سرم داد نزد؟
طی یه حرکت غیر قابل پیش بینی پای راستم رو بالا بردم و روی میز گرانیتیِ عتیقه مادر بزرگش گذاشتم. فقط چون می‌خواستم زیپ نیم بوت‌های پشمی خوشگلم رو پایین بکشم.
قسم می‌خورم نفسش رفت و صدای شکستن کمرش رو شنیدم.
خیره به نیم بوت‌های گِلی و کثیفم روی میز مادربزرگش زمزمه کرد:
- چرا پات‌و گذاشتی میز؟
- آه دیوونه شدی؟ واسه درآوردن کفشم محاله ممکنه خم بشم، ستون فقراتم رو واسه همچین چیز پیش پا افتاده‌ای به خطر نمی‌ندازم.
این‌و گفتم و زیپ نیم بوتم رو پایین کشیدم و پام رو از داخلش درآوردم. بعد خیلی جدی و بدون اینکه اثری از شوخی توی قیافم باشه، پام رو گرفتم و بالا بردم.
درحالی که بی‌اراده تعادلم رو از دست می‌دادم و خودم رو چپ و راست می‌کردم تا مبادا بیفتم، خیره به یولیان اشاره‌ای به پام کردم و نالیدم:
- ببینش... تو این پای ظریف رو ببین! دلت می‌خواد سنگ ریزه‌های باغ توت فرنگی بره توش؟
دست به پهلو ایستاد و چند ثانیه با دهن باز به پاهام زل زد. می‌دونستم لاک قرمز جیگریم کار خودش‌و می‌کنه...  .
یهو برخلاف انتظار نیشخندی زد و پر از نفرت و تمسخر گفت:
- ظریف؟ زن حسابی سایز پات چهل و یکه، یه سانت دیگه می‌اومد روش می‌تونستی با من وارد رقابت بشی.
خب مثل اینکه حرف توی کله‌ی پوک یولیان نمیره. در هر صورت اصلا از حرفش ناراحت نشدم.
درحالی که نیم بوتم رو می‌پوشیدم و زیپش رو بالا می‌کشیدم، با اعتماد به نفس نرمال و همیشگیم گفتم:
- مهم نیست تو چی میگی یولیان! هر چیزی که مربوط به من و بدنم باشه معیار زیبایی محسوب می‌شه. و راجب جمله آخرت باید بگم که متاسفم، مردا اون‌قدر زشتن که نمی‌تونن با من وارد رقابت بشن.
- همین کارها و حرف‌های خودشیفتت بوده که بیست و چهارتا اکست ولت کردن.
- هیچوقت اِکسی نداشتم شایعه پخش نکن، فقط یه مدت کوتاهی به بعضیا فرصت رویارویی با خودم رو دادم.
لبخند دندون نمایی زد، جوری که چشم‌های مشکی رنگش تبدیل به یه خط صاف شدن. تازه بود که فهمیدم اگر قسمت چشماش نبود کل صورتش پشمی حساب می‌شد.
مثل اینکه جدی جدی اشعه خورشید آسیبش رو به چشمام رسونده... خدای من چه اتفاقی واسه ملکه هانا افتاده؟ یعنی تا الان یه صورت پشمی با خودش فکر کرده دوست دخترشم؟
سرش رو به طرفین تکون داد و بی‌توجه به منی که توی فکر فرو رفته بودم، تیر خلاص رو زد:
- لطفا من‌و هم جزء اون مردایی که بهشون افتخار آشنایی دادی حساب کن. تموم شد، دیگه چیزی بین من و تو نیست.
جا خوردم، جدی میگم.
خشکم زد و یه لبخند سکته‌ای گوشه لبم نشست. ببخشید نفهمیدم! الان یه مرد که قدش دو سانت ازم کوچیک‌تره اولین نفر اعلام کرد نمی‌خواد ادامه بدیم؟
درحالی که مستقیم و پر از انزجار به چشمام نگاه می‌کرد، سرش رو کمی خم کرد و داد زد:
- اِلی بیا پرنسس هانا رو به بیرون راهنمایی کن.
و بعد از صدم ثانیه در با صدای بدی باز شد و اِلی خودش رو به سرعت به داخل اتاق پرت کرد.
دختره‌ی احمق تمام مدت گوش وایساده بود... براش متاسفم که دید دارن به دوستش بی‌احترامی می‌کنن و یه هفت تیر نیاورد تا کار یولیان رو یه سره کنیم.
صداش از استرس و وحشت می‌لرزید:
- ب... بله رئیس؟
چشمام رو ریز کردم. شاید انقدر رئیس صداش کردن که فکر کرده برده‌ی خاصیه!
مردک قد کوتاه و دم اردکی حتی براش مهم نبود دارم اینجوری با غیض و بهت نگاهش می‌کنم. رسماً فقط می‌خواست ازش فاصله بگیرم.
مثل یه آشغال انگشتش رو سمتم گرفت و چشم غره‌ای به اِلی زبون بسته رفت:
- همین الان دوست روانیت‌و از رستوران من می‌بری بیرون و دیگه اینجا نمیاریش، وگرنه اخراجت می‌کنم. من امروز مهمون ویژه‌ای دارم نمی‌خوام این موجود روزم رو خراب کنه.
اِلی احمق و گوش به فرمان سریع خودش رو بهم رسوند.
روی پیش‌بند رنگ و رو رفته‌ی قدیمیش لکه‌های روغن و غذا بود. کف دست‌های عرق کرده‌ش رو به همون پیش‌بند فشرد و نگاهش رو با استرس بین من و یولیان چرخوند.
می‌تونستم قطره‌های عرق رو روی پوست برنزه‌ش ببینم.
با عذاب وجدان و نگرانی بازوم رو گرفت و به معنای واقعی کلمه جلوی یولیان خم و راست شد. صداش می‌لرزید و انگار به جای اون کلمات داشت می‌گفت هانا تنها منبع درآمدم رو ازم نگیر:
- ببخشید رئیس، واقعا ببخشید. هانا اصلا خودش هم می‌خواست بره، مگه نه هانا؟ بیا بریم، خواهش می‌کنم هانا...  .
دستش رو پس زدم و با حرص از ضعف و ترسش جلوی یه مرد ابله گفتم:
- چی چی‌و بریم؟ پشت در فالگوش وایسادی نشنیدی باهام کات کرد؟
بعد سرم رو سمت یولیان چرخوندم و یه باره با کف دستم به قفسه سینش کوبیدم. بی‌توجه به نفس نفس زدن‌های یولیان و اِلی‌ای که داشت از استرس پس میفتاد، صدام رو بالا بردم و سرش داد زدم:
- تو به چه حقی با من کات می‌کنی؟ اولاً بهت گفتم من دوست دخترت نیستم فقط بهت افتخار آشنایی دادم، دوماً اگر هم یکی قراره به این رابطه مسخره پایان بده منم نه تو.
اِلی دوباره بازوم رو به عقب کشید و ناله کنان اسمم رو صدا زد. شاید چون صدام چهار ستون طبقه به طبقه‌ی رستوران رو لرزوند و تقریبا همه فهمیدن داریم دعوا می‌کنیم.
چه رذالتی! همینم مونده مردم بفهمن یه رستوران‌دار حقیر با هانای همه چیز تموم کات کرده.
یولیان خودش هم قید آبروش رو زد. بی‌توجه به اِلی‌ای که می‌خواست بینمون صلح برقرار کنه انگشتش رو سمتم گرفت و متقابلا داد زد:
- چرا تو باید کات کنی؟ مگه توی این رابطه بهت بد گذشته؟ ورشکستم کردی زن، ورشکست! خود زن پادشاه هم مستقیم از پوست سمور شال‌ گردن نمی‌خواد که تو خواستی.
- آها پس یه راست بگو انقدر پخمه و بی‌عرضه‌ای که از پس مخارجم برنمیایی.
- اینا مخارج نیست اینا بمب وسط زندگی منِ احمقه. آخه من چرا باید هر روز صبح واسه تو شاخه گل بفرستم؟
- خدای من! واقعا داری به خاطر روزی سی و شیش‌ تا شاخه گل اینجوری می‌کنی؟
- نه من دارم واسه این جوش میارم... واسه این آبروریزی‌ای که همش تقصیر توی خودخواهه.
بعد روزنامه‌ای از روی میز عتیقه مادربزرگش برداشت و محکم به قفسه سینم کوبیدش.
نشد دستم رو ببرم بالا و انگار که یه گوسفند جلومه بگم هوی حیوون؛ آخه سر و صداهای اطراف اتاق داشت حواسم رو پرت می‌کرد.
کارکن‌های یولیان پشت در جمع شده بودن و داشتن به این سیرکی که یولیان راه انداخته نگاه می‌کردن. صدای پچ پچ‌هاشون عین میخ توی چشمام بود... راستش چشمام خیلی برام باارزشن چون زیباترین عضو صورتم محسوب می‌شن.
- این بیست و پنجمین پسریه که از دست هانا روانی شده.
- بیست و پنجمین؟ جدی میگی؟
- آره بابا! من باهاش توی مدرسه بودم. بعد هیجده سالگیش به قول خودش دنبال مردی که لایقش باشه می‌گشته، الان که نوزده سالش شده بیست و پنجمیش رو هم فراری داده.
- باورم نمی‌شه، آخه چرا؟ مشکلش چیه؟!
- دختره دیوونه‌ست، فکر می‌کنه همه برده‌‌ش محسوب می‌شن.
- مگه نشنیدین؟ شاهزاده جلوی باغ توت فرنگی ازش خواستگاری کرد ولی چون جلوش زانو نزد هانا تف انداخت توی صورتش و رفت.
- خب این که عادیه، کسی از خانواده سلطنتی حق ندارن جلوی کسی کمر خم کنن.
- هانا فرق می‌کنه... شاهزاده هم جلوش زانو نزنه خانم بهش برمی‌خوره. دختره دیوونه‌ست.
پچ پچ‌هاشون داشت اِلی رو هم به گریه می‌انداخت. از اینکه کانون توجه بشه متنفر بود و دوستیش با من باعث می‌شد همیشه انگشت‌ها سمتش باشه.
با بغض و وحشت تکونی به بازوم داد و نالید:
- هانا التماست می‌کنم بیا بریم.
ولی من تا این ببو گلابی رو سر جاش نشونم که هانا نیستم. اصلا توی مغزم فرو نمی‌رفت چرا باید اینم مثل بیست و چهارتای قبلی باید از دستم عاصی بشه.
دهنم رو واسه یولیان کج کردم و چنگی به روزنامش زدم. با ابروهای بالا رفته و نگاه مغرور و سردی به محتوای روزنامه نگاهی انداختم.
زیر لب سر تیتر خبر رو خوندم:
- رسوایی برای رئیس بزرگترین رستوران مجلل پایتخت شاران، یولیان!
و زیرش عکس من بود.
ببخشید یعنی من واسه یولیان رسوایی محسوب می‌شم؟
یکم بیشتر به عکس دقت کردم. همون شبی بود که یولیان رو به اجبار با خودم به رستورام سلطنتی بردم تا با هم شام بخوریم.
البته برام مهم نبود اون چی می‌خوره، خودم پول‌هام رو جمع کرده بودم تا بتونم عکس بگیرم.
شاران هیچوقت با معیارهای من یکسان نبود، امیدوارم آتیش بگیره با این مردم بی‌لیاقتش!
عکس گرفتن اینجا خیلی دردسر داشت، چرا که به قول خودشون منابع منیزیم داشت تموم می‌شد و باید صرفه جویی کنیم. برای یه عکس ساده مجبور شدم کلی اسکناس بدم.
هر چند عکس آیکانیک و جذابی شد!
توی اون لباس شیک و آبی و درخشانم برق می‌زدم. یولیان جلوی در کالسکه زانو زده بود تا من پام رو روی زانوهاش بزارم و بالا برم؛ آخه اسب زبون نفهمش روی ورودی کالسکه خرابکاری کرد و امکان نداشت من پام رو روی اون نجاست بزارم.
درحالی که داشتم کمر و دست‌های یولیان رو زیر پاشنه بلندهام له می‌کردم، سمت دوربین برگشته و نوک انگشتم رو گاز گرفته بودم.
- نگاش کن اِلی! تو رو خدا ببینش چقدر خودش‌و دوست داره! رسماً یه دقیقه‌ست داره به عکس خودش لبخند می‌زنه.
با صدای عربده‌ی مردک یولیان یهو از هپروت دراومدم و محکم سرم رو به طرفین تکون دادم. نگاهم رو با چشم‌های گرد بین اِلی و یولیان چرخوندم.
یکی باید اِلی رو می‌گرفت تا پس نیفته... موندم این همه سال با چیِ این دختر سوختم و ساختم!
با اخم متعجبی روزنامه رو آروم روی میز گذاشتم تا یه وقت عکسم آسیب نبینه و همزمان گفتم:
- مشکلی توی عکس نمی‌بینم. تو تازه باید بری خدات‌و شکر کنی که عکست با من پخش شده، این افتخار نصیب کی به جز تو شده؟
کامل و با کمترین فاصله جلوم ایستاد. حالا نه نفس نفس می‌زد و نه حتی به موهای چرک و کثیفش دست می‌کشید تا به قول خودش آروم بگیره. از چشمای مشکی رنگش آتیش شعله‌ور می‌شد. پر از انزجار و نفرت در یه کلام غرید:
- فقط گورت‌و از رستورانم گم کن، وگرنه نگهبان رو صدا می‌کنم تا با اردنگی بندازت بیرون.
کلماتش رو جوری بیان کرد که آدم یاد خرس می‌افتاد. هر چقدر من سرشار از بهت شدم، اِلی همون قدر وحشت کرد. خودش رو محکم به بازوم چسبوند و با بغض در شرف شکستن نالید:
- هانا لطفا بیا بریم، تو رو خدا... وگرنه اخراج می‌شم.
چندین ثانیه بی‌صدا به یولیان خیره شدم.
باید بین اخراج نشدن الی و جواب دادن بی‌احترامی‌ واضح و گستاخانه‌ی یولیان  یکی رو انتخاب می‌کردم.
دندون‌هام رو روی هم فشردم و لبخند عمیقی زدم. حداقل لحظه آخری نباید بهش نشون بدم چقدر از دست خودش و کارش کفری شدم... هر چند داشتم از حرص تیکه پاره می‌شدم.
به خودت بیا هانا!
تو که چیزی از دست ندادی. اون یه دختر زیبا با چشم‌های به قول بابابزرگ الی، شرقی رو از دست داده. کجای شاران می‌خواد همچین چشم‌های بادومی و عسلی رنگ پیدا کنه؟ قطعا هیچ جا.
نفسم رو بلند بیرون دادم و جوری به پشت چرخیدم که موهای بلند و دم اسبیم عین یه شلاق به پوست کثیفش بخوره.
اوکی یادم باشه حتما برم حموم و موهام رو با اسید بشورم.
با تحقیر و بی‌میلی به کارکن‌های فضول جلوی در خیره شدم. حسودهای ارزون! فقط بلدن پشت سرم حرف دربیارن و اِلی بیچاره رو خجالت زده کنن.
دارم براشون، یه دیوونه‌ای به همشون نشون بدم اون سرش ناپیدا.
پشت چشمی براشون نازک کردم و درحالی که سمت خروجی می‌رفتم غریدم:
- اِلی بیا بریم.
و بعد جوری با نیم بوت‌هام قدم برداشتم که صداشون از چرت و پرت‌های این حسودهای ارزون بلندتر باشه.
دست به سینه و عصبانی بدون اینکه به هیچ کدومشون نگاه کنم سمت در رفتم تا از این فضای تهوع آور خارج بشم.
یهو با حرفی که یولیان خطاب به اِلی زد، پاهام روی زمین میخ شد:
- و تو اِلی، تو اخراجی. همون اول هم این دختره‌ی خیره سر به هوای تو می‌اومد جلوی رستوران که عین بلای آسمونی افتاد روی سرم. هر دوتاتون‌و اطراف رستورانم نبینم.
چند ثانیه زمان برد تا حرفش رو تجزیه و تحلیل کنم. اون... الان اِلی رو اخراج کرد؟ و من قبلش نزدم توی دهنش فقط برای اینکه الی رو اخراج نکنه.
سرم رو ربات‌وار سمت اِلی چرخوندم. اِلی‌ای که مظلومانه دستش رو روی دهنش گذاشته بود و ناباور به رئیسش نگاه می‌کرد، البته رئیس سابق.
چشم‌های قهوه‌ایش از بهت می‌لرزید و انگار به جای یولیان عوضی، برادر کوچیکش رو می‌دید که به چندرقاز حقوق این رستوران کوفتی نیاز داشت.
ناخن‌های بلندم رو توی کف دستم فرو بردم.
به هیچ عنوان امکان نداشت خودم رو سرزنش کنم. همش تقصیر اون یولیان عوضیه که فکر می‌کنه واقعا رئیسه... مردک انگار یادش رفته چطوری خم می‌شد تا برم روی کمرش و سوار کالسکه بشم.
با چشم‌های ریز شده آروم سمت یولیان چرخوندم. عوضی انگار نه انگار با چندتا کلمه اِلی رو به خاک سیاه نشوند، داشت پشت میزش می‌رفت.
بغض اِلی با صدای بدی شکست اما قبل از اینکه دهنش رو باز کنه و اون کلمه کوفتی "غلط کردم رئیس" رو به زبون بیاره، دستم رو دراز کردم و لب‌هاش رو محکم به هم فشردم.
همزمان خیره به هیکل قناص و روی مخ یولیان نیشخندی زدم و ابرویی بالا انداختم:
- حالا فهمیدم. تو هر وقت وارد این اتاق می‌شی فکر می‌کنی می‌تونی هر گوهی روی زبونت بیاری، مشکل تو دقیقا این اتاقه... این اتاق تو رو اینجوری پررو کرده.
قبل از اینکه با اون نگاه خنگ و دقیقش بفهمه منظورم چی بود، به سرعت سرم رو سمت کمد افتخاراتش چرخوندم.
از عتیقه‌های خانواده‌ش گرفته تا لوح‌های تقدیر رستوران مسخرش و دستپخت مثلا خوبش... همه و همه توی این کمد خودنمایی می‌کردن و باهاشون پز می‌داد.
طی یه حرکت غیر منتظرانه مجسمه‌ سنگی‌ای که در واقع سر و شکل پدرش بود رو برداشتم.
هینی که الی کشید از پچ پچ‌های بقیه بلندتر بود. اهمیتی ندادم و مجسمه رو جلوی چشمای خشک شده‌ی یولیان تکون دادم و جیغ زدم:
- به خاطر اینکه بابات آشپز سلطنتی بوده فکر کردی از من بهتری؟
و بعد مجسمه رو محکم به زمین کوبیدم و از صدای تیکه تیکه شدن سنگ قیمتیش نهایت لذت رو بردم.
وحشت زده و مبهوت از روی صندلیش بلند شد و درحالی که سمتم می‌دوید عربده زد:
- داری چه غلطی می‌کنی؟
اِلی ناباور دستش رو روی دهنش گذاشت و جوری جیغ زد که کل کارکن‌های رستوران برای چند لحظه خفه خون گرفتن:
- هانا بس کن، بدبختمون کردی هانا.
اما دیگه دیر شده بود، چون بین همون جیغ و دادهای خودش و یولیان دو سه تا از جایزه‌های یولیان رو سمت گلدون یادگاری مادربزرگش پرت کردم.
کل رستوران رو روی سرم گذاشته بودم. قبل از اینکه دست یولیان بهم برسه به هر سمتی از اتاق می‌رفتم و یه وسیله خاص رو خراب می‌کردم.
بطری‌های شراب پشت ویترین رو یکی یکی روی زمین انداختم و جیغ زدم:
- تو به چه حقی به من میگی دیوونه و خودخواه؟ اصلا می‌دونی داری با کی صحبت می‌کنی؟ من هانام، هانا! مادر نزاییده اونی که بهم توهین کنه بعدشم دوستم‌و اخراج کنه.
بعد سمتش چرخیدم و قبل از اینکه چنگی به بازوهام بزنه و دستش بهم بخوره، بشقاب‌های ظریف و از جنس نقره‌ش رو سمت کله‌ی پوکش انداختم.
دیوانه‌وار خندیدم و درحالی که انگشتم رو دور اتاق می‌چرخوندم غریدم:
- حالا که اِلی من اینجا کار نمی‌کنه یعنی نباید رستورانی باشه، همینجا رو روی سر همه‌تون خراب می‌کنم.
کف اتاق پر شده بود از خرده شیشه و تیکه‌های سنگ. صدای شکستن وسایل کوفتی یولیان و منی که جیغ می‌زدم و یولیانی که بعد افتادن هر کدوم از وسایلش احمقانه می‌زد توی سرش مشتری‌ها رو هم به جلوی اتاق کشوند.
اِلی عین مارمولک به دیوار چوبی چسبیده بود و با چشم‌های از حدقه دراومده به معرکه‌ای که راه انداختم نگاه می‌کرد.
تنها کسی که عاقل بود و نزدیکم نمی‌شد خودش بود... می‌ترسید این وسط مسطا دست و پای خودش هم زخمی بشه.
لوحی که پادشاه شخصاً برای تقدیر بهش داده بود رو جلوی پاهاش انداختم تا از صدای شکستنش بیشتر بخندم. یولیان خیره به لوح از دست رفته‌ش دیوانه‌وار پاهاش رو به زمین کوبید و نعره زد:
- لعنت خدا بهت دختره‌ی روانی! یکی زنگ بزنه پلیس بیاد این‌و جمع کنه. چرا خشکتون زده؟ وای زندگیم رفت... گفتم یکی زنگ بزنه پلیس.
- پلیس هیچوقت به شکایت‌های ما علیه هانا گوش نمیده. هانا اکس رئیس پلیس بوده، انقدر دیوونه بازی درآورده که هیچکدوم از مأمورا دیگه نمی‌خوان ببیننش.
قبل از اینکه یولیان به خبرچینی‌های کارمند عوضیش گوش بده و بفهمه با چه روانی‌ای رفته توی رابطه، به سرعت سمتش دویدم. تابلوی نقاشی خانوادش رو با وجود سنگینیش بالا بردم و مثل همون روانی‌ای که بقیه ازش حرف می‌زنن، جیغ بلندی کشیدم.
و بعد همچین تابلو رو به فرق سرش کوبیدم که رسماً تیکه پاره شد و عین گردنبند افتاد دور گردنش.
باز این عوضیا نذاشتن من سخاوتمند بمونم و روی هاناییم رو بهشون نشون بدم!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پرچم نلین در رمان جغد انبار پرچم نلین
تصویر شخصیت نقشه جزیره در رمان جغد انبار نقشه جزیره
تصویر شخصیت پرچم جامین در رمان جغد انبار پرچم جامین
تصویر شخصیت پرچم شاران در رمان جغد انبار پرچم شاران
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبی

    0

    عالیه عجب شخصیت جیگری داره من که عاشقش شدم 😂

    ۳ هفته پیش
  • مایسا

    2

    نمیخوام اسپویل کنم اما الان شاید بیشتریا فکر کنن هانا خیلی شخصیت خودخواه و بدجنسی اما پارت های جلوتر متوجه میشین چرا این شخصیت و داره و بهش حق میدید و عاشقش میشید

    ۳ هفته پیش
  • آهو

    1

    احساس میکنم تکنیک ها بهتر این بود ..

    ۳ هفته پیش
  • ☆☆☆☆

    3

    الان حمیده اینو ببینه میزنه تو سر خودش🤣😭

    ۳ هفته پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    اره عزیزم نخونش لیاقتتو نداره

    ۳ هفته پیش
  • سرو

    0

    وای خدا چه دیونه ای این دختر خدارحم کنه به دوست پسر بعدیش آخه بیست و چهارتا چه خبره

    ۴ هفته پیش
  • ....

    1

    رسما یه دختر خودخواه و خودبینه اگه من جای لولیان بودم چنتا میزدم تو دهنش که به خودش بساد دختره ی روانی خودخواه فک میکنه همه کلفتشن و حرف حرف خودشه یعنی چی اخه اصلا از شخصیت اصلی خوشم نیومد حداقل امیدوارم تو پارتای بعدی شخصیت بهتری داشته باشه

    ۲ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    وا ببخشید یعنی چی که یولیان بزنه توی دهن هانا؟ 🙏🙏🙏🙏

    ۲ ماه پیش
  • زن ایوار

    2

    خوشت نیومد؟ زن همه عاشق این دختریم بعد میگی خوشم نیومد؟ خودخواه نیس فقط تو زندگیش درد کشید اونم زیاد هانا جونشو برا رفیقاش میده بعد میگی خودخواه واییییی پشماممممممم

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    4

    همین طرز فکر امثال تو که به مردها اجازه میده هر غلطی که دوست دارن با خانوم ها بکنن 😒

    ۴ هفته پیش
  • توت فرنگی از باغ شیث

    1

    هانا بانو اسیرتم همیشه درمسیرتم توام همین نظر و پیدا میکنی بهت قول میدم

    ۴ هفته پیش
  • وناز

    0

    وای من چرا از هانا خوشم اومد.دمش گرم واقعا یولیان لیاقت اونو نداره بره به جهنم

    ۱ ماه پیش
  • رُمان‌باز

    3

    پارت دومم هنوز و میگم که خداااا بودددد عاااالی میخوام زودتر برمم پارتهای بعدی

    ۱ ماه پیش
  • ستاره

    0

    میشه آیدی کانال رو بدین 🥲

    ۲ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    @Hamideroman

    ۲ ماه پیش
  • ملکه ی دلقک

    1

    دوستان تروخدا بگید من اولین نفری نیستم که روی هانا کراش زدم😭🔪 این دختر در عین بز بودن یه بز ملوس و نانازیه😂😂✨️(واکنش نویسنده به تشبیهم:🙂🙂🙂😮 💨)

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    اووو تاز شروع کردم ولی عاشق شخصیت هانا شدمممممم 💅 به این میگن مغرور واو

    ۲ ماه پیش
  • برفین

    2

    مگه داریم ادم انقدر خودخواه و حال بهم زن واقعا همچین دختری رو کردی شخصیت اصلی حمیده نه به نگار که انقدر میگفت زشتم دماغ کج نه به لین خودخواه 25تا هم رل زد کل مردای شاران هم باهاش بودن

    ۳ ماه پیش
  • مدوسا

    3

    وایییییی اصلا از شخصیت هانا خوشم نیومد. جنبه طنز نداره؟ من منتظره نگارم که با تبر بیاد

    ۳ ماه پیش
  • همزاده هارپی

    2

    اجی تورخدا پارتای بعدو بخون نظرت راجبه هانا عوض میشه:)

    ۳ ماه پیش
  • Dono

    2

    هنوز کاملشو نخوندی پس قضاوت نکن

    ۳ ماه پیش
  • النا

    6

    وای یعنی فقط منم که وقتی شروع کردم به خوندن دلم دنبال اسم نگار بود احساس میکنم قلبم درد میکنه انگاری باید برم دوباره از اول تکنیک ها رو بخونم وگرنه میمیرم من چند ماه با این رمان زندگی کردم الان چطوری باور کنم تموم شد حمیده توروخدا فصل ۵ رو هم بنویس توروخدااااااا

    ۳ ماه پیش
  • همتا

    2

    اخ دختر نگار ایوار امیر ..... درم تنگه شون منم دنبال نگارم 💔😭😭😭

    ۳ ماه پیش
  • .‌..

    1

    وایییی از هانا متنفرممممممممممممم انگار واقعا * خاصیه، البته این که ما اینقدر با کاراش حرص میخوریم مهارت نویسنده رو نشون میده که ایقدر خوب نوشته که ما باهاش حرص میخوریم🤣

    ۳ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    بچمممم نگو اینوووو😭🤣

    ۳ ماه پیش
  • رها

    5

    عاشق شخصیت هانا شدم بر خلاف بقیه😍😍

    ۳ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    عزیزممم

    ۳ ماه پیش
کپی شد!