رمان یادم نمیکنی
- به قلم شیلا فرجزاده
- ⏱️۹ ساعت و ۳۷ دقیقه
- 32.2K 👁
- 98 ❤️
- 116 💬
پریا دختر قصه ی ما دختری مهربان اما مغرور که در 13 سالگی اش عاشق میشه، ولی نه جرات گفتنش رو داره ،نه میتونه بپذیره این عشق رو.پریا برای اینکه از شر این عشق خلاص شه ،پا به دیار غربت میزاره ولی اون نمیدونه که هیچکس نمیتونه از دست سرنوشت و تقدیر فرار کنه یا تغییرش بده.بعد از مدتی آرمان کسی که پریا عاشقش شده،وارد زندگی پریا میشه و زندگیش رو تغییر میده.پریا به ناچار بخاطر عشقی که تو وجودش نسبت به آرمان داره اونومیپذیره،غافل از اینکه آرمان یه گذشته ی تاریکی داره. آیا پریا بعد از فهمیدن این گذشته ی تاریک آرمان بازم میتونه باهاش ادامه بده یا نه؟پریا بین دوراهی زندگی مونده و این هردوتا راه شاید آغاز گر تباهی اون باشه!!
- چه رشته ای میخوای بری؟میخوای کمکت کنم؟
+اومم. دوس دارم پزشکی بخونم. به روانشناسی هم خیلی علاقه دارم. از اینکه میخواین کمکم کنین خیلی ممنونم ولی من دیگه انتخابمو کردم و با یه مشاور صحبت کردم.
- خب به چه نتیجه ای رسیدی؟ماه بانو جان؟؟
جلوی خنده ام را میگیرم. این آدم واقعا دیوونه است. ماه بانو؟از بچگی از این اسم خیلی بدم میآمد ولی برای اینکه امیر ناراحت نشود چیزی نمیگفتم.
+ نتیجه گرفتم که برم رشته ی تجربی!هم میتونم پزشکی بخونم و هم میتونم روانشناسی بخونم!
- افرین.عالیه!
فنجون چایی را به سمتش میگیرم.
+نمیخوای چاییت رو بخوری؟همه که تعریف میکنن شما چیزی نگفتین!
دستان مردانه اش دور فنجان چای قفل میشود.جرعه ای ازش مینوشد. و دوباره نگاهش را به چشمانم متصل میکند.
- عالیه طعمش!خب پریا خانوم؟
+خب؟؟
- نگفتیا پیچوندی!
+ چیو؟؟
- که خیلی عوض شدی!
+ عوض شدم؟! از چه نظر مثلا؟!
بی دلیل میخندد.
- از وقتی اومدم حواسم بهت هست همش رنگ عوض می کنی. همون پریایی نیست که همیشه
باهام می گفتی می خندیدی. چرا؟ امروز وقتی اومدم اینجا رو صورتت اخم داشتی.همون پریایی نیستی که با دیدنم خنده از لبات نمی رفت کنار؛ چت شده؟!
نگاهم رنگ تعجب به خود میگیرد. مطمئن نبودم که باید چه بگویم؟!اینکه بزرگ شده بودم و این رفتار دوستانه
با او درست نبود؟ از گذشتهی تاریکم میگفتم که عاشق شدم؟! از درد هجرانش جانم به لب رسیده؟!درد عشقش بسیار جانسوز و جانگداز بوده برای من؟!
از فکر بیرون آمده و جرعه ای از چاییام را مینوشم.باز فکر و خیالش ذهنم را به بازی میگیرد!
- چیزی نشده امیر؛ یکم بی حالم!زمان می برد تا با آب و هوای اینجا سازگاری داشته باشم. درضمن
من از دیدنت خیلیم خوشحالم!
لبهایش به لبخند کش میآید.
- دِ که اینطور می فهمم؛ منم اول که اومدم تهران مثل تو بودم؛ احساس غریبی می کردم ولی الان
دیگه عادت کردم به اینجا!
سرم رو به نشانه ی تایید حرفایش تکان میدهم.
با انگشت اشاره ام به چای اشاره میکنم و با لحن دلخوری میگویم:
- چاییت رو نمی خوری امیر؟
دستاشو به طرف فنجون چای میبرد و چشمانش را ریز میکند.
- مگه می شه پریاجون چایی درست کنه و من نخورم؟!
احساس میکنم گونه هایم از خجالت و شرم سرخ شده. امیر بعد نوشیدن چایی اش نگاهش که به من میفتد میزند زیر خنده!
با چشمانی که از حدقه زدبیرون بهش نظر میاندازم.
- چته ؟ پوکیدی ها!!
خنده هایش فروکش میکند و یه رد کمرنگی از خنده روی لب هایش میماند.
- دختر چقدر سرخ میشی تو. من چیزی نگفتم که بهت! فردا زن کسی بشی اگه شوهرت اومد بهت
محبت کرد و حرفهای عاشقانه بهت زد اون موقع میخای چیکار کنی؟ از قضا که قراره زن من بشی؛
پس عادت کن!
مغموم نگاهم را ازش میگیرم.
- شوخی می کنم پریا!
دلخور سینی چایی را از روی میز قاپ میزنم و به آشپزخانه پناه میبرم.
- دیگه از این شوخیا نکن!
مشغول شستن ظرف ها میشوم.دستی روی شانه ام مینشیند که با صدای هینی به سمتش برمیگردم.
از ترس زبانم میگیرد.
- چِ را او...مدی...اومدی...اینجا؟!
به چشمانم زل میزند.
- پریا می خوام برم خونه، اومدم خبر بدم.
+ خب حالا بشین الان مامانم میاد. زوده تازه اومدی دیگه...
مکثی میکند و با مِن مِن میگوید:
- تو هم میای باهام؟
+ کجا؟
- بریم پارک، قدم بزنیم چی میشه؟ توهم می دونم از بس موندی خونه حوصله ات سررفته!
همان موقع مادرم وارد خانه میشود و قبل من حرف امیر را تایید میکند.
- آره دخترم امیر راست میگه؛ برو بیرون به هوایی بخور!
سرم را پایین انداخته و از روی اجبار قبول میکنم. ولی معنای برق خوشحالی در چشمان امیر برایم قابل فهم نیست.
بعد از آماده شدن هر دو به سمت پارک راه میفتیم. در طول راه سنگینی نگاهش را روی خودم احساس می کنم اما من حتی ذره ای بهش اعتنا نمیکنم.سکوت همچنان بینمان را پر کرده بود.
امير بعد از چند دقیقه، به سکوت بینمان پایان میدهد.
خاتونمن
0خیلی خیلی مزخرف بود
۲ ماه پیشسمیرا
0افتضاح وغیر واقعی بود
۳ ماه پیشحدیث
0بسیار نامنظم بود
۳ ماه پیشNarges
3رمان قشنگیه ولی بسیییار نامنظم و این واسه مخاطب هم خیلی خسته کنندست همم اتلاف وقت داره ،به نظرم از ویرایش نمیکنید لطف کنید حذفش کنید 🙏
۴ ماه پیشفصل دومش رسیده
0پیداش نمی کنم
۴ ماه پیشنرگس
7بخش های از رمان جا به جا نوشته شده و باید ویراستاری بشه و مرتب سازی بشن . چون نامفهوم و گنگ هستن
۶ ماه پیشرقیه نصیری پور
2سلام خسته نباشی رمانتون خیلی خوب بود ولی ای کاش اینقدر عامیانه نمینوشتید خودمونی تر باشه بهتر مخاطبو جذب میکنه و اینکه یکم پیچیده بود که اک این دو مشکل و نداشت از اینی که هست حتما بهتر میشد قلمت ماندگار عزیزم 🤍🌹
۶ ماه پیشمرضیه
6اصلا خوب نبود پارت هامرتب نوشته نشده بودبایدخودمون کنارهم قرارشون میدادیم تابفهمیم چب به چیه
۸ ماه پیشنقطه
0خیلی نوشتاری نوشته بود
۹ ماه پیشبارمان
3رمانش زیاد جالب نبود نویسنده باید به جوری داستان می نوشت که خواننده گیج نشه و دچار توهم نشع از نظر من اشتباه تایپی زیاد داشت و تمام فصل ها بهم ریخته بود
۹ ماه پیشبرزه
6موضوع کلی رمان خوب بود ولی نمیدونم مشکل تایپی داشت و یا واقعا رمان به این صورت نوشته شده بود که خیلی فصل ها بهم ریخته و نامرتب بود و خودت توی ذهن باید کنار هم میزاشتی. بعضی جا ها هم اصلا جور در نمیومد مثل برخورد پدر و مادرش بعد از ترک خونه. اصلا قسمت خودکشی و آشنایی پرهام توی رمان نبود.خسته کننده بو
۹ ماه پیشگل یاس
4رمان نامفهوم بود انگار دختره خودش دچار مشکلات روانی بودبی سروته بود رمان
۱۰ ماه پیششیدا مولاپور
0اصلا چیزی نفهمیدم کلا گیج کننده بود جلد دومش هم پیدا نکردم
۱۱ ماه پیشپروین
2در رمان یادم نمی کنی پریا که ۱۴ سالشه چطور دوستبچگی کسی بوده که فوق لیسانس داره؟
۱۱ ماه پیش
میر
0سلام قسمت دوم داستان لحظه هام کنار تو رو پیدا نکردم .