دوست داشتی؟
رمان یادم نمیکنی اثر شیلا فرجزاده

رمان یادم نمیکنی

  • زبان فارسی
  • 41.3K 👁
  • 108 ❤️
  • 140 💬

خلاصه رمان یادم نمیکنی

پریا دختر قصه ی ما دختری مهربان اما مغرور که در 13 سالگی اش عاشق میشه، ولی نه جرات گفتنش رو داره ،نه میتونه بپذیره این عشق رو.پریا برای اینکه از شر این عشق خلاص شه ،پا به دیار غربت میزاره ولی اون نمیدونه که هیچکس نمیتونه از دست سرنوشت و تقدیر فرار کنه یا تغییرش بده.بعد از مدتی‌ آرمان کسی که پریا عاشقش شده،وارد زندگی پریا میشه و زندگیش رو تغییر میده.پریا به ناچار بخاطر عشقی که تو وجودش نسبت به آرمان داره اونومیپذیره،غافل از اینکه آرمان یه گذشته ی تاریکی داره. آیا پریا بعد از فهمیدن این گذشته ی تاریک آرمان بازم میتونه باهاش ادامه بده یا نه؟پریا بین دوراهی زندگی مونده و این هردوتا راه شاید آغاز گر تباهی اون باشه!!

قسمتی از متن رمان یادم نمیکنی

+بله!
- چه رشته ای میخوای بری؟میخوای کمکت کنم؟
+اومم. دوس دارم پزشکی بخونم. به روانشناسی هم خیلی علاقه دارم. از اینکه میخواین کمکم کنین خیلی ممنونم ولی من دیگه انتخابمو کردم و با یه مشاور صحبت کردم.
- خب به چه نتیجه ای رسیدی؟ماه بانو جان؟؟
جلوی خنده ام را میگیرم. این آدم واقعا دیوونه است. ماه بانو؟از بچگی از این اسم خیلی بدم می‌آمد ولی برای اینکه امیر ناراحت نشود چیزی نمی‌گفتم.
+ نتیجه گرفتم که برم رشته ی تجربی!هم میتونم پزشکی بخونم و هم میتونم روانشناسی بخونم!
- افرین.عالیه!
فنجون چایی را به سمتش میگیرم.
+نمیخوای چاییت رو بخوری؟همه که تعریف میکنن شما چیزی نگفتین!
دستان مردانه اش دور فنجان چای قفل میشود.جرعه ای ازش مینوشد. و دوباره نگاهش را به چشمانم متصل می‌کند.
- عالیه طعمش!خب پریا خانوم؟
+خب؟؟
- نگفتیا پیچوندی!
+ چیو؟؟
- که خیلی عوض شدی!
+ عوض شدم؟! از چه نظر مثلا؟!
بی دلیل میخندد.
- از وقتی اومدم حواسم بهت هست همش رنگ عوض می کنی. همون پریایی نیست که همیشه
باهام می گفتی می خندیدی. چرا؟ امروز وقتی اومدم اینجا رو صورتت اخم داشتی.همون پریایی نیستی که با دیدنم خنده از لبات نمی رفت کنار؛ چت شده؟!
نگاهم رنگ تعجب به خود میگیرد. مطمئن نبودم که باید چه بگویم؟!اینکه بزرگ شده بودم و این رفتار دوستانه
با او درست نبود؟ از گذشته‌ی تاریکم می‌گفتم که عاشق شدم؟! از درد هجرانش جانم به لب رسیده؟!درد عشقش بسیار جانسوز و جانگداز بوده برای من؟!
از فکر بیرون آمده و جرعه ای از چایی‌ام را می‌نوشم.باز فکر و خیالش ذهنم را به بازی میگیرد!
- چیزی نشده امیر؛ یکم بی حالم!زمان می برد تا با آب و هوای اینجا سازگاری داشته باشم. درضمن
من از دیدنت خیلیم خوشحالم!
لبهایش به لبخند کش می‌آید.
- دِ که اینطور می فهمم؛ منم اول که اومدم تهران مثل تو بودم؛ احساس غریبی می کردم ولی الان
دیگه عادت کردم به اینجا!
سرم رو به نشانه ی تایید حرفایش تکان میدهم.
با انگشت اشاره ام به چای اشاره میکنم و با لحن دلخوری می‌گویم:
- چاییت رو نمی خوری امیر؟
دستاشو به طرف فنجون چای میبرد و چشمانش را ریز می‌کند.
- مگه می شه پریاجون چایی درست کنه و من نخورم؟!
احساس می‌کنم گونه هایم از خجالت و شرم سرخ شده. امیر بعد نوشیدن چایی اش نگاهش که به من میفتد میزند زیر خنده!
با چشمانی که از حدقه زدبیرون بهش نظر می‌اندازم.
- چته ؟ پوکیدی ها!!
خنده هایش فروکش می‌کند و یه رد کمرنگی از خنده روی لب هایش می‌ماند.
- دختر چقدر سرخ میشی تو. من چیزی نگفتم که بهت! فردا زن کسی بشی اگه شوهرت اومد بهت
محبت کرد و حرفهای عاشقانه بهت زد اون موقع میخای چیکار کنی؟ از قضا که قراره زن من بشی؛
پس عادت کن!
مغموم نگاهم را ازش میگیرم.
- شوخی می کنم پریا!
دلخور سینی چایی را از روی میز قاپ می‌زنم و به آشپزخانه پناه میبرم.
- دیگه از این شوخیا نکن!
مشغول شستن ظرف ها می‌شوم.دستی روی شانه ام می‌نشیند که با صدای هینی به سمتش برمی‌گردم.
از ترس زبانم میگیرد.
- چِ را او...مدی...اومدی...اینجا؟!
به چشمانم زل میزند.
- پریا می خوام برم خونه، اومدم خبر بدم.
+ خب حالا بشین الان مامانم میاد. زوده تازه اومدی دیگه...
مکثی میکند و با مِن مِن میگوید:
- تو هم میای باهام؟
+ کجا؟
- بریم پارک، قدم بزنیم چی میشه؟ توهم می دونم از بس موندی خونه حوصله ات سررفته!
همان موقع مادرم وارد خانه میشود و قبل من حرف امیر را تایید می‌کند.
- آره دخترم امیر راست میگه؛ برو بیرون به هوایی بخور!
سرم را پایین انداخته و از روی اجبار قبول میکنم. ولی معنای برق خوشحالی در چشمان امیر برایم قابل فهم نیست.
بعد از آماده شدن هر دو به سمت پارک راه میفتیم. در طول راه سنگینی نگاهش را روی خودم احساس می کنم اما من حتی ذره ای بهش اعتنا نمیکنم.سکوت همچنان بینمان را پر کرده بود.
امير بعد از چند دقیقه، به سکوت بینمان پایان میدهد.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان یادم نمیکنی

  • مهرانا

    0

    از خلاصش معلومه چیه آخه اصن گیریم یک دختر ۱۳ساله عاشق شد اون عشق یه چیزه زود گذره و اون هنوز یک دختر بچس و کلمه عشق و خراب میکنه عشق واقعی خیلی قشنگه..

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه

    0

    من که زیاد متوجه داستان نشدم چون هی پرش داشت هم گذشته وآینده لطفا اصلاح شود

    ۳ هفته پیش
  • شقایق

    0

    خیلی لد لود رمان خوب خوندین بگین

    ۳ هفته پیش
  • Dorsa

    1

    افتضاح بود خیلی قاطی پاتی بود یهو از یه جا می پرید میرفت یه جای دیگه

    ۴ هفته پیش
  • بگم می‌شناسی

    0

    ارزش خواندن داره؟؟

    ۱ ماه پیش
  • عشق همه

    0

    سلام خلاصه میگم من خودم یه آدمی ام که خععلی رمان میخونمم ولی این رمان یه جوری بود اصلا با عقل جور در نمی اومد :| آخه دختر ۱۳ ساله رو چه به غرور آخه یه بچه ی ۱۳ ساله عشق و عاشقی رو چه میدونه این از این دوم اینکه خععلی قاطی پاتی بود امیدوارم فصل های بعدش رو با موفقیت بنویسی و درآینده موفق باشی گلم

    ۱ ماه پیش
  • حدیث

    1

    دوقسمتشو خوندم واقعا چرت بود قلم خیلی ضعیف بود ولی نویسنده تلاش کنه حتما می تونه رمان بهتری بنویسع

    ۱ ماه پیش
  • سانی

    1

    پارت هاش خیلی قاطی قاطی بود و اصن من نفهمیدم چجوری رفت دانشگاه چجوری با پرهام آشنا شد امیر چی شد اصن یکی بمن بگه امیر چی شد مگه نمی خواست باهاش درباره مهتاب حرف بزنه درکل موضوع قشنگی داشت ولی شلوغ و نامرتب بود . ارادت🖤

    ۲ ماه پیش
  • sara

    2

    خیلی رمان گوهی بود تنها چیزی که میتونم بگم خیلی رمان گوهی بود چرت بود اخه به اینم میگن رمان توکه بلد نیست ننویس بابا.ارزش خوندن هم نداشت واقعا حیف وقتی که براش گذاشتم،پس این امیر چیشد اصن خیلی بد تموم شد نفهمیدم چی به چیه

    ۳ ماه پیش
  • Jana

    2

    درکل همه چی افتضاح بود از داستان تا نگارش و پارت های درهم و نامرتب

    ۳ ماه پیش
  • نخونید😐پارت ها نامر

    2

    نخونید چون پارت های نامرتب داشت خیلی شلوغ بود قلم قشنگی داشت ولی هیچی سرجای خودش نبود

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    6

    خیلی خیلی مزخرف بود ارزش خواندن نداشت

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    2

    خوب بود اما خیلی از قسمتها دوبار دوبار نوشته شده بود وحوصله سربر

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    بی نهایت ممنونم ازشما نویسنده عزیزقلمتون ماندگاریه سوال دارم بقیه رمان روکی وکجامیشه خوند

    ۴ ماه پیش
  • زهرا 🩷

    0

    خیلی رمان قشنگی بود مرسی از نویسنده

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!