لیست کلیه پارتهای رمان جغد انبار : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 93
-
رمان جغد انبار - پارت 1
مقدمه: «خوندن مقدمه به شما کمک میکنه داستان رو بهتر متوجه بشید. لطفا حتما با دقت مطالعش کنید» بعد از جنگ هستهای بین سرزمینها، فقط یه جزیره روی زمین قابل سکونته. دو برادر و یک خواهر به اسم "نِلین" "شاران" "جامین" آخرین بازماندههای روی زمین رو دور هم جمع کردن و به اون جزیره بردن. اونا از ه...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 2
«پایتخت شاران_ساعت دو بعد از ظهر» «هانا» - توی چشمام زل بزن بگو دوستم نداری. مستقیم به چشمام زل زد، یعنی تا حالا ندیدم یه نفر انقدر جانانه و از ته دلش به چشمام زل بزنه. حتی لحظهای برای این کار تردید نکرد. پوکر و بیخیال پلکی زد و از ته دلش گفت: - دوستت ندارم. این فقط یه حرف ساده نبود، اون ...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 3
جنجالی که توی رستوران یولیان راه انداختم خبرش به سرعت در سطح شهر پیچید. همش هم تقصیر دوست پسر سابق و صد البته پلیس شهره، مردک به جای اینکه بیاد جلوی دعوا رو بگیره یه جوری فرار کرد که بیا و ببین! اه کاش حداقل حالا که انرژی زنانهم رو زیر سوال بردم و این همه آشوب به پا کردم یکی اون وسط ازم عکس گرف...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 4
وزیر خزانهداری دستهاش رو به طرفین باز کرد و صداش رو بالا برد تا مردم ساکت بشن؛ هر چند هنوز همهمهای بود: - ما در زمینه جوخه صد با شما صادق بودیم و هستیم. هنوزم میگیم قدرتی که جوخه صد داره قابل قیاس با هیچ ارتشی نیست، حتی ارتش سیاه. بودجه زیادی برای آموزش اون افراد گذاشتیم وسط. نمیتونیم به ر...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 5
- یولیان بزار بکشمش... راحت میندازیمش تقصیر گارد پادشاهی، دو طرفه سود میکنیم. این رو جناب دکتر مَتیوی عوضی گفت. قیافم صد و هشتاد درجه کج و کوله شد و لپهام رو از حرص باد کردم. مرتیکه داشت تهدیدم میکرد؟ اِلی وحشت زده ناخنهاش رو توی پهلوی آیدا میفشرد و واضحاً میلرزید. صدای ضجههاش مثل این...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 6
این شورش شروعی دوباره برای بخش تاریک زندگیم بود؟ ناعادلانهست، دلم نمیخواد بهش برگردم. سایرن لبهای کریهش رو به گوشم نزدیک کرد و دوست داشتم بمیرم تا اینکه پوستم شاهد لمس شدن توسط دندونهاش باشه: - کاری که همون اول باید میکردم رو امروز تموم میکنم. شده جلوی تک تک شورشیها تو رو میگیرم زیرم تا...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 7
نمیدونم این دم آخری چرا توی ذهنم هم نمیتونم دست از ستایش خودم بردارم! میکائیل سمتم چرخید و چشمهای مشکی متعجب و حتی طلبکارش رو از پشت ماسک دیدم. کاش الان خونه بودم و داشتم به یولیان فحش میدادم که شاخه گلهایی کمتری برام هدیه گرفت. نه اینکه این همه اسلحه و نگاه سنگین و پر ار عصبانیت سمتم با...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 8
منم میتونستم مثل آیدا و اِلی جیغ بزنم؟ شاید منم باید دستهام رو روی گوشم میگذاشتم و خودم رو به گوشه جمع میکردم... پس چرا هیچ حرکتی نمیکردم؟ چه اتفاقی برام افتاده بود؟ آیا منم به بیرحمیِ جوخه صد بودم...؟! دنیا دور سرم میچرخید. نکنه جدی جدی چشمام به خاطر مردم شاران خیس شده؟ فکر نکنم؛ پس چرا ب...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 9
«یک ساعت بعد» - چرا خودتو انداختی وسط شورش؟ اگر یه نفر بویی میبرد تو دختر وزیر جنگی، آبرو و شرافت من به جهنم... یه بَلایی سر خودت میآوردن. بِلا بِلا بِلا! یک ساعت بکوب و بیتوقف هی این رو تکرار میکنه. همچنان کمرم رو صاف و خشک نگه داشته بودم و در سکوت به بیرون از پنجرهی ماشین زل زدم. تکنولوژ...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 10
زاویر از غفلتم استفاده کرد و پشت سر بقیه، یعنی سامو و دوتا نوکر بنده، قدم برداشت. سرم رو همچنان روی شونهش نگه داشته بود تا موقع حرکت زیاد تکون نخورم و سرگیجه نگیرم. جوری قدم برمیداشت انگار تا حالا سنگینتر از اینا هم حمل کرده... اینکه همچین فردی بتونه انقدر جنتلمن و محترم باهات رفتار کنه هر قل...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 11
از پلهها پایین رفتم. سرم پایین و دستهام پشت سرم قفل شده بود. مکث میکردم تا جواب زاویر رو بشنوم. جلوی کش اومدن لبخندم رو کردم و برای حفظ ظاهر، مشغول مرتب کردن موهام روی شونههام شدم. - میام... دروغ نگفتم، میخوام جدی محلهی مورد علاقت رو ببینم. خب حالا راحتتر میتونم لبخند بزنم. از همون لبخند...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 12
- آریـــــــن داری چـــه غـــلــــطـــی مــــیکــــنــــی؟ اِلی وحشت زده همه رو کنار زد تا به من و زاویر برسه. خوبه که خودش میدونه این فاجعه فقط از دست داداش دیوونهش برمیاد! زن من... زن کوفتی من... خدای بزرگ این تخم شیطان دوباره برگشته تا روی مخم راه بره؟ از همون بچگی منو به عنوان زنش نشون ...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 13
به زاویر جوری نگاه میکردن انگار که فرماندهشون به یه کشف جدید رسیده، چیزی که خیلی منتظرش بودن. تا اسم رئیس کلوپ لعنتی اومد، حابیل هم سرش رو بالا آورد. البته تا دوباره منو دید عین موش قیافش رو ریز کرد و رو برگردوند. فکر کنم حق با سامو باشه، مثل کبوتر میمونه... دقیقا هم مثل کبوتر موقع ترس با ناز...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 14
گوشم سوت کشید. دوست داشتم مشتم رو روی چونهش فرو بیارم؛ کنترلم روی خشمم رو حفظ و سریع مشتهام رو پشت سرم قایم کردم. مردها عاشق این بودن حرص خوردنت رو ببینن، بهشون حس قدرت میداد... مشکل ایلیا همین بود. اون هیچوقت ندید از دستش حرص بخورم، حداقل به ظاهر! نفسم رو توی قفسه سینه و پشت دندونهای گره خور...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 15
حالا ایلیا بود که با چشمهای ریز شده نگاهم میکرد. چه حسی داره ایلیای پفیوز وقتی یه نفر مثل خودت رفتار میکنه؟ با تشکر از مادر مقدس که آیدا به مامانش نگفت سایرن واقعا دوست پسرم بوده. کجای سایرن شبیه مردهای نظامی بود؟ فقط واسه اینکه بچههای کلوپ پلهای رو بچزونم رفتم باهاش... . برای لحظهای یاد ا...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 16
«سه هفته بعد_محله پلهای» - سیصد و چهل و یک سال پیش، وقتی دولتمردان فاسد و ناشکر زمین جنگ هستهای رو راهاندازی کردن، صدها میلیون مردم بیگناه کشته شدن... یکی یکی جنازههاشون روی هم تلنبار شد. جنگلها، دریاها و اقیانوسها، حیوانات گیاهان همه چیز روی زمین آلوده به تششعات مرگبار شد، دیگه حتی دو...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 17
«روز بعد_ساعت دوازده بعد از ظهر» «کاخ وزارت جنگ» - یعنی چی حق ندارم برم از کاخ وزارت جنگ دیدن کنم؟ چطور به خودت اجازه میدی اینو بگی؟! - خانم محترم وزارت جنگه، بازار نیست که بری دیدنش. - با پول مردم یه کاخ ساختید تازه باغ توت فرنگی هم جلوشه، حق ندارم برم از کاخی که با پول دزدی ساختید دیدن کنم؟ ب...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 18
- داری دنبال چی میگردی؟ به صندلی گرم و نرمم تکیه دادم و توجهی به بابا نکردم. با لذت انگشتهای پاهام رو توی آب چشمه مقدس بالا و پایین میکردم و شونههام از ذوق جمع میشد وقتی به این فکر میکردم پاهای من الان با آب چشمه مقدس آغشته و مقدستر شده... از همون اولش هم میدونستم پاهام خیلی خاصه! با هر...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 19
- مادر مقدس! هانا چه غلطی کردی؟ نمیدونم بابا... نمیدونم. فقط چیزی که قلب و روحم دستور داد رو اجرا کردم و رد چَک سنگینم رو روی گونهی زاویر به جا گذاشتم. کف دستم گز گز میکرد؛ دردش مثل وقتی بود که برف بازی میکردی و بعد پوست دستت از شدت سرما شروع به سوزش میکرد. یه درد بعد از لذت... همونی که به...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان جغد انبار - پارت 20
- نه... معلومه که نه! اینا رو درحالی گفتم که دیوانهوار سرم رو به طرفین تکون میدادم و عقب عقب میرفتم. زاویر با حرفش سکوتی رو به جمع داد که میتونستم صدای له شدن سنگریزههای زیر پام رو بشنوم... قسمت دردناکش شنیدن صدای نفس نفس زدنهام بود. شبیه به کسی بودم که داشت خونریزی میکرد و باید با زندگی...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش