خلاصه رمان زاچ: سنگ خورشید
«لحظهای صبر کن! من نیز میخواهم با تو اوج بگیرم...!» یک گروه تئاتر، در پیِ ساخت تیزری کوتاه برای کتابی از ژانر وحشت هستند. برای اجرا به یک کلیسای قدیمی میروند، اما همهچیز به طرز عجیبی پیش میرود. صدایِ بال زدن و سایهای عجیب، چهار ستون کلیسا را در بر میگیرد. دخترک داستان، ناخواسته گرفتار نیرویِ قدیمیای میشود که در وجودش سوسو میزند... و هرماس، برای احیای آن قدرت خللی عجیب در زندگی سورا ایجاد میکند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان زاچ: سنگ خورشید - پارت 116
هرماس نگاه محکمش را بالا کشاند و به چهرهی پدرش خیره شد. رد پیری در صورتش مشاهده نمیشد. آخر او همیشه میگفت تا وقتی که در سفر هستم، هیچ وقت پیر نمیشوم! ـ یعنی با وجود تموم این اتفاقات هیچ خشمی نسبت به هیچکس ندارید؟! پادشاه خندید. مستانه و بلند... آزاد و بی پروا. همانطور که در دشت و بیابانها ...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان زاچ: سنگ خورشید - پارت 115
گرد و خاک از جادهی سنگلاخی برخاست و سربازان نگهبان دروازه، همگی در یک صف منظم و با احترام ایستادند. بیرقهای سفید سلطنتی، در هوا چرخیدند و همه ادای احترام کردند. برخی از مردم نیز بر دیوار حیاطهایشان خم شده و با تعجب به پادشاهی که پس از سالیان سال برگشته بود، نگاه میکردند. هرماس همانطور که گر...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان زاچ: سنگ خورشید - پارت 114
هفت سال بعد... ـ خانوم، خانوم... سورا سر بلند کرد، عینک باریکش را از چشم برداشت و کتاب را بست. ـ چی شده دخترجان؟ چرا نفسنفس میزنی؟ دختر خدمتکار، با گونههای گل افتاده گفت: ـ ببخشید خانوم، خواستم خبر خوش بیارم. مهمون دارید. ـ مهمون؟ چه کسی؟ ـ دوستانتون از بُعد خودشون اومدن، الان توی ...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان زاچ: سنگ خورشید - پارت 113
بالاخره کوتاه آمد و با قدمهای آرام کنار او نشست. حال شانه به شانهی هم قرار داشتند و در آیینه مقابل، همدیگر را تماشا میکردند. هرماس خیره به تصویر سورا گفت: ـ خودت اومدی به این زودی میخوای بری؟ سورا هم مانند خودش به او نگاه کرد و جواب داد: ـ فقط خواستم تشکر کنم... ـ شاید هم ازم خجالت میکشی. ...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان زاچ: سنگ خورشید
سلام به دوستان قشنگم🌱
اینم از پارت آخر رمان، تقدیم نگاه قشنگتون. خیلی ممنونم از اینکه تا پایان این قصه همراهم بودید. بارها شد که وقفه طولانی افتاد بین پارت گذاری، اما خیلی هاتون وفاداری تون رو ثابت کردید و باز هم همراه بودید. این برای من خیلی با ارزش بود.
نام کاربری های کسانی که توی ذهنم هستن
خب، این قصه تموم شد اما تک تک کارکترها همیشه برام زنده ان. یه روزی، از نوشتنش ناامید شدم اما گفتم بالاخره به سرانجامش می رسونم، بالاخره هرچی باداباد و الان هم، امیدوارم بدرخشه و بخونید این بچه رو(:❤️🌱
نظرتون رو درباره پارت آخر، به عنوان یادگاری بذارید بخونیم🕊️🫐
jinx
در پارت 1110من در حال ذوق هستم
۲ هفته پیشjinx
در پارت 1100عالیی ترین داستانی بود که خوندم
۲ هفته پیشjinx
در پارت 1090ناراحتی، غم، افسردگی
۲ هفته پیشjinx
در پارت 1070هر چقدر راجب این پارت بگم بازم کمه
۲ هفته پیشjinx
در پارت 1060ذوق کردم واایی 😭😭
۲ هفته پیشjinx
در پارت 1050واایی دارم از ذوق میمیرم
۲ هفته پیشjinx
در پارت 1030حق ملکه همین بود من دلم برای هرماس سوخت
۲ هفته پیشjinx
در پارت 1020از استرس شدید دارم میمیرم
۲ هفته پیشjinx
در پارت 1010بله صددرصد حتما
۲ هفته پیشjinx
در پارت 1000البته که حقش بود زندگی پسرام رو نابود کرده بود پدر سگ
۲ هفته پیشjinx
در پارت 990همچین آدمی نباید زنده باشه
۲ هفته پیشjinx
در پارت 980عالی مثل همیشه عالی بود
۲ هفته پیشjinx
در پارت 970رمان بی نظیری هست من که عاشقش شدم
۲ هفته پیشjinx
در پارت 960واقعا حرفی ندارم و از سیر آف خیلی خوشم اومد
۲ هفته پیش

jinx
در پارت 1130من گررییه میکنم