دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان زاچ : سنگ خورشید, ستاره لطفی,دنیای رمان

رمان زاچ: سنگ خورشید

  • زبان فارسی
  • 154.1K 👁
  • 809 ❤️
  • 2.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه زاچ: سنگ خورشید

«لحظه‌ای صبر کن! من نیز می‌خواهم با تو اوج بگیرم...!» یک گروه تئاتر، در پیِ ساخت تیزری کوتاه برای کتابی از ژانر وحشت هستند. برای اجرا به یک کلیسای قدیمی می‌روند، اما همه‌چیز به طرز عجیبی پیش می‌رود. صدایِ بال زدن و سایه‌ای عجیب، چهار ستون کلیسا را در بر می‌گیرد. دخترک داستان، ناخواسته گرفتار نیرویِ قدیمی‌ای می‌شود که در وجودش سوسو می‌زند... و هرماس، برای احیای آن قدرت خللی عجیب در زندگی سورا ایجاد می‌کند.

پارت اول


*پ.ن: رمان روایت چند گروه از شخصیت‌‌ها است*
***
مقدمه:
سکوتِ جهان می‌تواند به راحتی درهم بشکند…
لحظه‌ای که قدرت‌های خاک گرفته، مجدد خاکِ سخت را بشکافند و سر به فلک بکشند.
آن‌ها بال‌های باشکو‌ه‌شان را برافراشته می‌کنند و به دنبال گذشته‌هایی که گذشته، گم شده‌شان را می‌یابند!
فصل اول « اقدام »
همگی مقابل کلیسا ایستاده و از عظمت آن، انگشت به دهان مانده بودند. کلیسایی با طراحی عجیب و قدیمی، که سر به فلک کشیده بود. سورا که بیشتر از همه به وجد آمده بود، سوت بلند بالایی کشید و گفت:
- اوهو... خیلی بزرگه، دقیقاً عینِ فیلما می‌مونه!
هاکان که از قبل همه‌چیز را هماهنگ کرده بود، قدمی به سوی در تنومند کلیسا برداشت. با لبخندی کج به در مشکی که صلیب طلایی رنگی بر روی آن بود، خیره شد و آن را مقداری به داخل هل داد. سورا و شایان از پشت او سرک کشیدند و سعی کردند فضای داخل را ببینند. هاکان جلوتر از همه وارد شد و با ذوق، به پارتیشن‌بندی نیمکت‌های چوبی که کنار هم چیده شده بودند، چشم دوخت. یک فرشِ قرمز بین نیمکت‌ها پهن شده بود و تا انتها، ادامه داشت. سمت چپ، محفظه‌ای سنگی قرار داشت که برای روشن کردن شمع، در نظر گرفته شده بود. در کنار ردیف شمع‌ها، کتابخانه‌ای ارزشمند از جنس چوب گردو وجود داشت که کتاب‌های مذهبی با زبان لاتین در آن چیده شده بودند. سقف‌ ‌آینه‌کاری شده و لوستر درخشنده‌ای به آن وصل بود که رنگ اشیا رو منعکس می‌کرد. شیشه‌های رنگی پنجره‌‌ها نیز، بخشی از زیبایی‌های این مکان به شمار می‌آمدند. مسئول کلیسا که متوجه ورود آن‌ها شده بود، با لبخند به سمتشان پا تند کرد. همگی با کنجکاوی به لباس‌های بلند و صلیب بزرگی که دور‌ گردنش آویزان کرده بود، خیره شدند. درحالیکه دستی به موهای کم پشتش می‌کشید، خطاب به آن سه گفت:
- خیلی خوش اومدین، منتظرتون بودیم!
هاکان سرش را به معنای احترام به پایین متمایل کرد و لبخند او را بی‌پاسخ نگذاشت.
- خیلی ممنونم، اگه مشکلی نداشته باشه ما کارمون رو شروع کنیم.
مسئولِ کلیسا که حدوداً پنجاه سال داشت، با رضایت کله‌ی بی مویش را تکان داد.
- حتماً، بفرمایید.
و با دست به مکان عبادت اشاره کرد. شایان بالاخره عینک آفتابی‌اش را برداشت و چشمی در فضا چرخاند:
- چه جاهای باحالی دارنا، یا برایِ من تازگی داره یا کلاً مکانش آرامش‌ بخشه.
سورا با سر حرف او را تأیید کرد و درحالی‌که با چشمان جستجوگرش نکته‌ به‌ نکته‌ی آنجا را در خاطر ثبت می‌کرد، گفت:
- مطمئنم این تیزر می‌ترکونه! بمب میشه اصلاً؛ بمب!
با قدم‌های بلند، خود را به جلویی ترین نیمکت رساند و اندکی بالاتر، در جایگاه کشیش ایستاد. چشمانِ خاکستری رنگش از فرطِ خوشحالی درخششی کردند. ادامه داد:
- مثلاً اینجا شیاطین حمله کنن... .
انگشتانش را مانندِ چنگالِ گربه بالا آورد و با لحن دلهره‌آوری ادامه داد:
- جالب میشه.
شایان خنده‌ای کرد و سری تکان داد. نسترن که از زمان ورودش سکوت را پیشه کرده بود و دوربینش را تنظیم می‌کرد، چشمانش را در حدقه چرخاند و نفسش را با شدت رها کرد.
- خدایا نه! باز خیال‌بافی‌های سورا شروع شد!
سورا بیش از حد خیال پرداز بود و در ذهنش مدام قصه‌های افسانه‌ای می‌ساخت.
هر بار به سورا گوشزد می‌کرد که کمی شور و هیجانش را کنترل کند، اما او توجه‌ای نمی‌کرد. مانند کودک سر به هوایی بود که باید مدام بابت رفتارهای بچه‌گانه‌اش تذکر می‌گرفت. از همان بدو ورود، نگرانی نسترن همین بود که مبادا جلوی مسئول کلیسا آبروریزی شود؛ متاسفانه همین اتفاق هم افتاد. هاکان درحالی‌که خطوطِ کتابش را با دقت تماشا می‌کرد و با ظاهر کلیسا تطابق می‌داد، گونه‌اش را خاراند. برای این پروژه هزینه‌ی بالایی پرداخت کرده بود و می‌خواست همه چیز در بهترین حالت ممکن پیش برود. سرش را به طرف نسترن چرخاند و او را در حالی دید که دست به سینه، نگاهش را به نیمکت‌های مرتب و گردویی رنگ دوخته بود.
- دوربین آماده‌ست؟
نسترن انگار به خود آمد و چشم از نیمکت‌ها گرفت و سری به نشانه تایید تکان داد.
- خوبه. از سمتِ پنجره‌ها، از کتابخونه عکس بگیر. باید بهترین فضا رو واسه سکانسِ اول انتخاب کنم. فیلمبرداری باید دقیق و بی‌ایراد باشه.
نسترن که از وسواس هاکان بابت دقت در کار با خبر بود، کاری که او گفت را انجام داد. شایان دست از برانداز کردنِ شمع‌های سفیدرنگ داخل محفظه برداشت و از کوله‌ی سیاهش، دفتری که نکاتِ لازم برای چیدمان محیط در آن نوشته بود را بیرون آورد. محیطِ فیلمبرداری طبقِ داستانی که در کتاب اتفاق می‌افتاد، باید کاملاََ تاریک می‌بود. حوالیِ عصر بود. نور خورشید، رفته‌رفته گیسوهای طلایی رنگش را جمع می‌کرد و از نگاه ساکنان تهران فاصله می‌گرفت. به لطف پرده‌های ضخیم پنجره‌ها، فضا کم‌نور و دارک شده بود. شایان شمع‌هایی که با خود آورده بود را به سورا داد و گفت:
- روی هر نیمکتی یه دونه بذار.
سورا با تعجب ابروهای کشیده‌اش را بالا انداخت.
- فیلمبرداری اصلی‌مون نیست که!
شایان به صورت ریزه میزه و گیج او نگاه کرد و بعد، پوزخندی زد.
- می‌دونم دختر! ولی واسه همین تمرین هم باید همه چیز خوب پیش بره. اگه نمی‌خوای غرغرهای هاکان رو بشنوی، درست کار کن.
سورا سری تکان داد و لب‌های کوچکش را جلو فرستاد. چیدمانِ محیط و پوشاندنِ پنجره‌ها برای تاریک‌تر شدنِ فضا حوالیِ نیم ساعت طول کشید. شایان آخرین شمعِ باقی مانده را روشن کرد و با رضایت به محیطِ نمایش و فضایِ مخوفی که ساخته بودند، نگاه کرد.
- به‌به! چه شود!
نسترن با دوربینِ فیلمبرداری‌اش که بالای پایه ای فلزی بود، نگاهی اجمالی به فضایِ تاریک کلیسا که شعله‌‌های رقصانِ شمع‌ها در آن به خوبی خودنمایی می‌کردند، انداخت. سری تکان داد و گفت:
- بریم برای اجرا؟
هاکان سرش را به نشانه موافقت حرکت داد و سورا که از فرطِ هیجان قلبش با قدرت می‌تپید، کف دستانش را برهم کوبید.
- خیلی خفنه؛ یه جورایی هم ترسناک!
شایان درحالی که سعی می‌کرد خنده‌اش را مهار کند، به جلویی‌ترین نیمکت اشاره‌ کرد.
- باشه بابا؛ این صد بار! شروع کن.
سورا پشت چشمی نازک کرد و در حالی که دندان‌هایش را با حرص بر هم کلید کرده بود، گفت:
- نمی‌خوای لباس‌های اجرا رو بهم بدی؟ با این لباس‌ها که نمی‌تونم دقیق تو نقشم فرو برم!
و به بارانیِ سفیدی که تا مچ پایش امتداد داشت و با جینِ آبی یخی‌اش هارمونی خاصی برقرار کرده بود، اشاره کرد. هاکان نفسی از سر کلافگی کشید و چند ثانیه پلک‌هایش را روی هم فشار داد. سپس ساک سیاهش که همرنگ لباس‌های خودش بود را به طرف او گرفت و با چشم از او خواست که آن را بگیرد.
- لباسات رو عوض کن و آرا...
چشمانش را ریز کرد و دقیق‌تر به صورت سورا چشم دوخت. با رضایت چشمانش را باز و بسته کرد و ادامه داد:
- خوبه آرایش نداری. بعدش بیا شایان سر و وضعت رو درست کنه.
چشمان برق افتاده‌اش بر روی ساک‌دستی سُر خورد و با شوق، آن را از هاکان گرفت. طبق گفته‌ی آن‌ها در اتاقکی که در گوشه‌ای از کلیسا قرار داشت، لباس‌هایش را تعویض کرد. پس از اتمام، با لبخند عمیقی که چهره‌‌ی ظریفش را مزین کرده بود، به تصویر خود درون آینه قدی، خیره شد. لباس‌های قدیمی و کلاسیکی بر تن داشت. دامن بلند و چین‌دارش با آن پیرهن کرم رنک، ترکیب زیبایی ایجاد کرده بود. با رضایت دستی به لباس‌هایِ سبک قدیمی‌اش کشید و از اتاقک شش متری که به‌جز یک آینه و صندلی چیزی نداشت، خارج شد. شایان با دیدن سورا از جایش برخاست و با شیطنت لب‌هایش را زیر دندان کشید. در همان حال گفت:
- به‌به، سورا دختری در کلیسا که به عیسی مسیح روی آورد و از او طلب کمک کرد؛ اما ناگهان سقف‌ها لرزیدند و شیاطین، حمله‌ور شدند!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان زاچ: سنگ خورشید

ستاره لطفی : ۶ ماه پیش

سلام به دوستان قشنگم🌱
اینم از پارت آخر رمان، تقدیم نگاه قشنگتون. خیلی ممنونم از اینکه تا پایان این قصه همراهم بودید. بارها شد که وقفه طولانی افتاد بین پارت گذاری، اما خیلی هاتون وفاداری تون رو ثابت کردید و باز هم همراه بودید. این برای من خیلی با ارزش بود.
نام کاربری های کسانی که توی ذهنم هستن
خب، این قصه تموم شد اما تک تک کارکترها همیشه برام زنده ان. یه روزی، از نوشتنش ناامید شدم اما گفتم بالاخره به سرانجامش می رسونم، بالاخره هرچی باداباد و الان هم، امیدوارم بدرخشه و بخونید این بچه رو(:❤️🌱
نظرتون رو درباره پارت آخر، به عنوان یادگاری بذارید بخونیم🕊️🫐

نظرات رمان زاچ: سنگ خورشید
  • بدری

    در پارت 890

    رمان خیلی عالی است

    ۱ ماه پیش
  • زری

    در پارت 1160

    خیلی قشنگ بود واقعا لذت بردم. خسته نباشید❤️

    ۲ ماه پیش
  • NFs

    در پارت 310

    اینقدر که اینا لباس *** کردن من لباس ندارم

    ۳ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    🫶😅😂

    ۳ ماه پیش
  • Zeynab

    در پارت 10

    پارت اول رو با لذت خوندم، داستان خیلی قشنگ شروع شد و فضا سازی انقدر خوب بود که همزمان با خوندن، صحنه ها کامل توی ذهنم شکل می گرفت

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    در پارت 1130

    چقدر من عاشق این رمانم🥲😍 هر چند وقت یه بار دوباره میام میخونمش

    ۴ ماه پیش
  • دختر ماه

    در پارت 1160

    خیلی زیبا بود قلمتون سبز و مانا نویسنده جان

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    در پارت 1160

    خیلییییییی قشنگ بود🥺😍💞

    ۴ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده🍓❤️‍🔥

    ۴ ماه پیش
  • پروانه

    در پارت 20

    وای دارم هیجان زده میشم

    ۴ ماه پیش
  • وزیری

    در پارت 210

    عجیییبههههه

    ۵ ماه پیش
  • برکه

    در پارت 1014

    چ خفن کاش منم میتونستم از خونه تا دانشگاه تلپورت کنم

    ۵ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خیلی راحت میشد کارمون 😂

    ۵ ماه پیش
  • برکه

    در پارت 1010

    حق بخدا 😂🫠

    ۵ ماه پیش
  • برکه

    در پارت 950

    برگام ریخته است

    ۵ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    🫣😂

    ۵ ماه پیش
  • غزل

    در پارت 1160

    سلام نویسند عزیز خسته نباشی بهترین رمانی بود که خوندم به بقیه هم پیشنهاد میکنم حتما بخونید عالی 😍❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنون از همرایتون عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • شاپرک

    در پارت 1160

    خسته نباشی عزیزم👏❤️

    ۶ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • Niki

    در پارت 1160

    بی نظیر بود عزیزم خسته نباشی🥹❤️

    ۶ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه

    در پارت 1161

    خداقوت عزیزم عالی بود💜🌹منتظررمان های بعدیت هستم

    ۶ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟