از متن رمان طعم تلخ زندگیچیزی تا آمدن مهمانها نمانده بود؛ مهدخت با کمک بهزاد شام را آماده کرده بود و همه چیز مهیا بود. مقابل آینه ایستاده و با ظرافت رژ هلویی رنگ را روی لبهایش میکشید که صدای زنگ خانه بلند شد؛ هول هولکی دستی به شال کشید و رژ را داخل کیف انداخت. از اتاق بیرون رفت که دید بهزاد سمت آیفون میرود؛ با دیدن مهدخت، اخم ظریفی کرد و گفت:« بیا اینجا ببینم!»
مهدخت جلوتر رفت؛ آهسته و گنگ سر جنباند.
- چی شده؟
بهزاد بدون حرفی دستش را سمت شال برد و از روی سر مهدخت برداشت؛ دخترک مات و مبهوت نگاهش میکرد که بهزاد گیرهی موهایش را هم باز کرد و موهای بلند و مواجش روی شانهها رها شد. زنگ خانه دو مرتبه به صدا در آمد. بهزاد بیتوجه به صدای زنگ، خیره به چشمهای متعجب و پرسشگر مهدخت لب زد:« میخوام امشب همهی خانوادت ببینن تو چقدر خوشبختی!»همانطور گیج و منگ نگاه میکرد که بهزاد دکمه را فشرد و برای استقبال سمت حیاط رفت. لا به لای موهایش دست کشید و هنوز در بُهت بود که در سالن باز شد و اعضای خانوادهاش وارد شدند، بهزاد اما انگار در جلد دیگری فرو رفته بود؛ نگاههایش مهربانتر از همیشه و احترامش به مهدخت بیشتر از هروقت دیگری.
دخترک رؤیا میبافت که بهزاد عاشق شده و بهزاد اما میخواست زیبایی همان گیسهایی که کشیده میشدند را به رخ جمال بکشد و دختری که به گفتهی خودش همیشه هوی و ذلیلمرده صدا زدهاند را خانومم خطاب کند. مائده که تحمل دیدن این اندازه از خوشبختی مهدخت را نداشت؛ خیلی زود بعد از صرف شام، خوابآلودگی الهه و بدخوابیاش را بهانه کرد و رفتند. بهزاد بعد از بدرقهی مهمانها وارد سالن شد که مهدخت بیهوا سمتش رفت و دستانش در کسری از ثانیه دور تن او پیچید، سر روی سینهی بهزاد گذاشت و گفت:« نمیدونی امشب چقدر حس خوبی داشتم، حس ملکه بودن! تمام اعتماد به نفسی که توو این سالها از دست داده بودم رو بهم برگردوندی؛ حتی بیشتر از قبل! »
بهزاد دستهایش را بالا برد ، لرزان و با احتیاط تا چند سانتی شانههای مهدخت رفت، دلش میخواست دخترک را در آغوش بگیرد اما صدایی در گوشش نهیب زد و باز منصرفش کرد. دستهای مشت شدهاش را پایین انداخت و برخلاف میل باطنی، او را به سردی از خودش جدا کرد.
- همهی اینا به خاطر اون حرفایی بود که بهم گفته بودی؛ گفتی قشنگ صدات نمیزدن، گفتی موهاتو میکشیدن. فقط خواستم عزتت را جلو چشم اونا بالا ببرم؛ همین!لبخند روی لبهای مهدخت خشکید و پرسید:« یعنی از ته دل نبود!»
بهزاد سمت اتاقش میرفت و شانه بالا انداخت:« چرا خب، تو واسه من محترمی. مگه جز اینه؟»سوی نگاه دخترک با ناامیدی به رفتن بهزاد بود و سلانه سلانه سمت کاناپه رفت؛ صدای بهزاد از اتاق به گوش میرسید.
- راستی مهدخت، سفرم جلوتر افتاده. احتمالا خیلی زودتر برم. اما تمام کارارو به رُهام سپردم. وکالت تام داره؛ برای قضیهی فرید داره پیگیری میکنه، دنبال مژگان میگرده.با هر کلامش بغض در گلوی دخترک فشردهتر میشد؛ راه نفسش را بند آورده بود. بهزاد که از اتاق بیرون آمد لباسهای راحتی به تن داشت، سمت آشپزخانه میرفت و بیتوجه به سکوت مهدخت ادامه داد:« نگران جدایی هم نباش رُهام همهی کارارو میکنه؛ واسه کار هم قراره بری دفتر وکالت خودش منشی بشی.»
سد اشکهای مهدخت شکست و گونههایش از اشک خیس شد؛ از جا برخاست و حینی که سمت اتاق کیوان میرفت، با صدایی که سعی داشت بغض نداشته باشد گفت:« خوبه، خیلی خوبه... شب بخیر.»
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده
- به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
- 97 پارت
- تمام شده
- ناشر انتشارات نامهی مهر
- زبان فارسی
- 312.8K 👁
- 1.4K ❤️
- 960 💬
خلاصه رمان عاشقانه طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده
چهار دختر جوان که هر کدام از آنها یکطور گرفتار پیچ و خم روزگار هستند. برخی تعصبات و سختگیریهای بیمورد در خانوادهها، رابطهی سرد فرزند با والدین. آسیبهای اجتماعی و... عسل دختری از طبقهی مرفه، بنا بر اتفاقاتی که بین او و دوستان مدرسهاش افتاده، حال ناآرام و بیقراری دارد و شبها کابوس میبیند. نسیم از طبقهی ضعیف جامعه، دل در گروی پسری عکاس دارد اما این عشق بین آنها به سرانجام خوبی نمیرسد و پس از آن نسیم درگیر چالشها و مشکلات زیادی میشود. مهدخت بنا بر آنچه که در گذشته رخ داده، انگشتنمای محله و فامیل شده و مورد سرزنش خانواده است؛ در این میان، پزشکی در مسیر زندگیاش قرار میگیرد. پریدخت خواهر کوچکتر مهدخت بهخاطر برآورده شدن خواستههایش بیتوجه به درست یا غلط کارهایش، سرکش و بیپروا جلو میرود.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 97
حیاط کوچک خانهی پدری مهدخت، پر بود از برگهای خشکیدهی پاییزی... هو هوی باد به گوش میرسید و لنگههای باز در و پنجرهها در هم کوبیده میشد. برگها خشخشکنان این سو و آن سو میرفتند. مهدخت با همان لباسهای سیاه عزا، میان حیاط ایستاده بود و هراسان به اطرافش نگاه میکرد. هوا گرگ و میش بود، نه آفتا...
بروزرسانی در : ۱۸۷۴ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 96
عطر خوش قورمهسبزی در فضای خانه پیچیده بود و مطهره مشغول آماده کردن میز شام بود که صدای معترض پرهام بلند شد: - لِ...نا... کجا رفتی تو؟ ورپریده... حسابت رو میرسم. صدای جیغ دخترک بلند شد و دوان دوان سمت آشپزخانه آمد، دامن مطهره را چنگ زد و پشتش پناه گرفت. مطهره دستپاچه به پرهام نگاه کرد که با چهره...
بروزرسانی در : ۱۸۷۵ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 95
نوازشهای دست کودکانهای پلکهای غرق در خواب پرهام را از هم باز کرد، نگاهش به لنا افتاد که با صورتی بشاش و چشمهایی که شیطنت از آن میبارید، بالای سرش نشسته و لب باز کرد: - پاشو داداش پرهام، لنگ ظهره! لبخند کمرنگی روی لبش نشست و گفت: - قراره تو هر روز صبح اینجوری خراب بشی رو سرم؟! لب ورچید و نق...
بروزرسانی در : ۱۸۷۶ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 94
ستارهها یکی پس از دیگری در آسمان تیرهی شب پدیدار میشدند و شبی آرام و بهاری بود. مطهره خانم پشت میز غذاخوری نشسته و میوههای شسته را خشک میکرد و داخل ظرف میچید، پرهام وارد آشپزخانه شد و گفت: - الان دیگه باید برسن نه؟! - آره مادر، گفتن بعد از اذان مغرب میان. پرهام نگاهی به اطراف انداخت و چ...
بروزرسانی در : ۱۸۷۷ روز پیش
معرفی جامع و خلاصه رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب
رمان طعم تلخ زندگی (نسخه چاپ شده: در انتظار آفتاب)، اثری خواندنی و عمیق به قلم صدیقه سادات محمدی (نگار) است که در ژانر اصلی عاشقانه و با زیرژانرهای اجتماعی، خانوادگی، همخونهای و ازدواج صوری نگاشته شده است. این رمان فراتر از یک داستان عاشقانه ساده، آینهای تمامنما از معضلات پنهان و پیدای جامعه امروز است و با برچسبهایی نظیر ازدواج صوری، برملاشدن راز، دختری سرکش، شکنجه و عشق، خواننده را به دل بحرانهای زندگی چند جوان میبرد.
هسته اصلی داستان حول محور زندگی و چالشهای چهار دختر جوان میچرخد که هر یک نمادی از قشری خاص با دردهای منحصربهفرد هستند. عسل، دختری که در چنگال کابوسهای شبانه و بیقراریهای روحی اسیر شده است؛ نسیم، دختری سادهدل و مظلوم که درگیر عشقی نافرجام شده و با مشکلات سخت اجتماعی دستوپنجه نرم میکند؛ پریدخت، دختری سرکش و بلندپرواز که بیپروا به دنبال خواستههای خویش است؛ و در نهایت مهدخت، دختری مهربان اما آسیبدیده که به خاطر رازهای گذشتهاش مورد سرزنش و تحقیر خانواده قرار گرفته است. اما ورود ناگهانی یک پزشک جوان به نام بهزاد به زندگی مهدخت در قالب یک ازدواج صوری، مسیر سرنوشت او را دستخوش تغییراتی بنیادین میکند.
هدف اصلی نویسنده در این رمان، به چالش کشیدن مشکلات دختران جامعه و نمایش پیامدهای مخرب تعصبات بیجا در کانون خانواده است. داستان با شجاعت به خط قرمزهایی چون فقر، تجاوز، اعتیاد و آسیبهای ناشی از دوستیهای ناباب میپردازد و نشان میدهد که چگونه رابطهی سرد والدین با فرزندان میتواند زمینهساز سقوط یا عصیان آنها شود.
اطلاعات تکمیلی: این اثر در تاریخ ۱ فروردین ۱۴۰۲ به نگارش درآمده و با توجه به محتوای اجتماعی و روانشناختی آن، برای رده سنی +۱۳ سال مناسب ارزیابی شده است.
مقدمه رمان: نبرد نور و تاریکی
سنگینی وهمانگیز شب بر وجود بیدفاعم چیره شده است. در رگهایم ناامیدی غلیان کرده و در این مهلکه ماه میخواهد با تمسخر به من بفهماند که چقدر تنها شدهام. اما نمیداند چندساعت دیگر وقتی آفتاب برآید، خود رو به زوال میرود. آری همین است. تا چند صباح دیگر خورشید امیدواری بر من هم تابیده میشود و تا آن زمان صبوری را به رگهایم تزریق میکنم تا ناامیدی درون رگهایم تصفیه گردد.
شخصیتهای محوری داستان
مهدخت
مهربان و صبور👤 دختری که به خاطر گذشته انگشتنما شده است.
💔 در جستجوی بازیابی اعتماد به نفس و آرامش.
بهزاد
عاشق و ازخودگذشته🩺 پزشکی که وارد زندگی طوفانی مهدخت میشود.
🛡️ سعی در بالا بردن عزتنفس مهدخت دارد.
نسیم
سادهدل و مظلوم🌸 دختری درگیر چالشها و عشقی نافرجام.
🌪️ نماد درگیری با مشکلات سخت اجتماعی.
پریدخت
سرکش و بلندپرواز🔥 خواهر کوچکتر مهدخت با خواستههای خودخواهانه.
⚡ بیپروا در مسیر رسیدن به اهدافش پیش میرود.
برشی احساسی از متن داستان
پرسشهای متداول (FAQ)
این رمان با رویکردی انتقادی به بررسی آسیبهای اجتماعی دختران از جمله پیامدهای تعصبات کورکورانه خانوادگی، فقر، اعتیاد، دوستیهای ناباب و شکاف ارتباطی عمیق بین والدین و فرزندان میپردازد.
مهدخت دختری است که به خاطر گذشتهاش از سوی خانواده طرد و سرزنش شده است. بهزاد، پزشکی است که با ورودش به زندگی مهدخت در قالب یک ازدواج صوری و همخونهای، تلاش میکند عزتنفس و احترام از دسترفته او را در برابر خانوادهاش بازگرداند.
ژانر اصلی این رمان عاشقانه است که با زیرژانرهای اجتماعی، خانوادگی، همخونهای و ازدواج صوری ترکیب شده. با توجه به اشارات داستان به معضلاتی نظیر تجاوز و اعتیاد، مطالعه آن برای رده سنی بالای ۱۳ سال (+۱۳) مناسب است.
صبا
در پارت 928امیدوارم به جای حامین یه شخصیت دیگه رو وارد داستان کنن.عشق اتفاقی جالب تره دیگه نه؟! مخصوصاً اگه اونم مثل عسل وضع روحیش خوب نباشه،ولی کاملاً معلومه که رمان داره تموم میشه :( پس فک نکنم این اتفاق بیفته
۵ سال پیششیدا
در پارت 921🙃😳حامین دایی کیوان و عسل میشه چجوری میخاد حامین عاشق عسل بشه ازدواج کنه
۳ هفته پیشآرام
در پارت 6219عالی بود فقط فلسفه این خطای وسطش نمیدونم 😁
۵ سال پیششیدا
در پارت 621این خط گذاشتنا بنظرم یعنی وسط حرف و مکالمه مکث کردن فاصله انداختن بین حرفاشون
۳ هفته پیششیدا
در پارت 611امیدوارم مشکلی واسه نسیم پیش نیاد و سپهر بتونه علاقه شو بهش ثابت کنه ویک زندگی آروم وخوبی رو شروع کنن
۳ هفته پیششیدا
در پارت 581وااای چعجب این دختر بجز گریه کردن دفاعیم از خودش کرد آفرین بلد بودی ما نمیدونستیم🫠🤣 عالی جواب مائده داد حقش بود آشغال
۳ هفته پیششیدا
در پارت 570کیوان مشکل پدرش رو فهمیده و بهزاد میخاد درمان رو شروع کنه چون معلوم نیس ک درمانش جواب مثبت بده بهمه گفته دارم میرم سفر 🥺
۳ هفته پیششیدا
در پارت 490ایووول رهام👍🫠😉 الهی آمین🤲 واقعا دعایه بجایی کرد
۳ هفته پیششیدا
در پارت 480خوب شد ازاین ببعد مهدخت زندگیش از یک نواختی و کسلی درمیاد
۳ هفته پیششیدا
در پارت 410وای از دست مهدخت اشکش دمه مشکه سریع گریه میکنه واصلا عزت نفس نداره باوجودیک ک خواهر بزرگتر پریه
۴ هفته پیشمیم
در پارت 301بعد این سه ماه قراره کجا بره،چرا اینقدر نگرانه؟🥺
۷ ماه پیششیدا
در پارت 300دکتربهزاد مریضی لاعلاجی داره ک دکترا از درمونش ناامیدن بهش گفتن تا ۳ماه فرصت زندگی داری🥺
۴ هفته پیشسحر
در پارت 971داستان قشنگی بود ، قلمتون مانا نویسنده عزیز
۲ ماه پیشماری
در پارت 972خانم محمدی عزیز داستان در انتظار افتاب فوق العاده بود خیلی دوست داشتم قلمتون توانا سپاسگزارم از رمان خوبتون
۵ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون عزیزدلم. خوشحالم رمانو دوست داشتنی و سپاس از کامنت و انرژیت❤💚🥰
۵ ماه پیشاشرف
در پارت 971سلام ممنون از رمان زیبات عزیزم خیلی لذت بردم فقط کاش انقد زود تمام نمی داد زندگیشون یکم می نوشیدندبازم منتظر رمانهای قشنگت هستیم
۶ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از لطف و همراهی شما عزیزدلم. خوشحالم به دلتون نشسته😍❤
۶ ماه پیشمیم
در پارت 972خیلی عالی بود مثل همه رمانهای نگارجون،پایانشم شاد هست در کل،ولی در طول رمان تلخی و شیرینی زیاد هست و خیلی واقعی و ملموس هست،توصیه می کنم حتما بخونیدش 👏👏👏🙏🏻🧡❤️🌹
۷ ماه پیشمیم
در پارت 952پریدخت خیلی در نسیم ظلم کرد،ولی دود تو چشم خودش رفت زندگیش نابود شد،نسیم خیلی سختی کشید ولی خیلی پخته و فهمیده شد ویه آدم اشتباه از زندگیش حذف شد 🤔
۷ ماه پیشمیم
در پارت 941طفلک مهدخت مونده بود فقط به عزای این بشینه،چطور ممکنه راضی بشه وقتی تو این مراسم ساده شرکت نکرده،همون حقیقت رو بگن به نظرم ممکنه به محضر ساده رضایت بده🥺
۷ ماه پیش
پویا
در پارت 9212کیوان و مهدخت با هم ازدواج میکنن، نسیم و پرهام هم لابد با هم، بعد عسل و حامین هم با هم ازدواج میکنن پس؟