دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه طعم تلخ زندگی نسخه چاپ شده ی در انتظار آفتاب اثر صدیقه سادات محمدی نگار

رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده

  • 311.8K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 950 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده

چهار دختر جوان که هر کدام از آن‌ها یک‌طور گرفتار پیچ و خم روزگار هستند. برخی تعصبات و سختگیری‌های بی‌مورد در خانواده‌ها، رابطه‌ی سرد فرزند با والدین. آسیب‌های اجتماعی و... عسل دختری از طبقه‌ی مرفه، بنا بر اتفاقاتی که بین او و دوستان مدرسه‌اش افتاده، حال ناآرام و بی‌قراری دارد و شب‌ها کابوس می‌بیند. نسیم از طبقه‌ی ضعیف جامعه، دل در گروی پسری عکاس دارد اما این عشق بین آنها به سرانجام خوبی نمی‌رسد و پس از آن نسیم درگیر چالشها و مشکلات زیادی می‌شود. مهدخت بنا بر آنچه که در گذشته رخ داده، انگشت‌نمای محله و فامیل شده و مورد سرزنش خانواده است؛ در این میان، پزشکی در مسیر زندگی‌اش قرار می‌گیرد. پریدخت خواهر کوچکتر مهدخت به‌خاطر برآورده شدن خواسته‌هایش بی‌توجه به درست یا غلط کارهایش، سرکش و بی‌پروا جلو می‌رود.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

نیمه‌شب بود و خانه انباشته از سکوتی سنگین. باران بهاری نرم نرمک باریدن گرفت و صدای ضرباهنگ قطرات باران روی شیشه‌ها بلند شد... لحظه به لحظه بر شدت باران افزوده می‌شد و قطرات باران محکم‌تر به شیشه‌ها می‌خورد. نوری از صاعقه‌ی ابرها تاریکی اتاق را درهم شکست و با صدای غرّش ابرها دخترک هراسان چشم باز کرد. خوفناک به پنجره و اطراف نگاه انداخت. سایه‌ای وحشتناک را پشت پرده‌ی پنجره می‌دید. هینی کشید و دست‌هایش را محکم روی دهان گذاشت.
گوش تیز کرد و صدایی بم، خفیف و خش‌دار به گوشش رسید. صدایی مثل خور خور کردن یک حیوان وحشی و درنده. نفس‌هایش تند و عمیق شده بود. قلبش به شدت می‌کوبید و دانه‌های ریز عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود.
تیزتر به پنجره نگاه کرد، پرده تکان می‌خورد و گویی موجودی پشت حریر پرده اسیر بود و تقلا داشت بیرون بی‌آید.
به زحمت صدایش را از گلو خارج کرد و فریاد کشید... از روی تخت پایین پرید و دوان دوان سمت در اتاق رفت. به محض باز کردن در به جسمی سخت برخورد کرد و قبل از اینکه نقش بر زمین شود، دست‌هایی قدرتمند بازوهایش را فشرد. چشم بسته و بی‌امان فریاد می‌زد. گلویش از شدت فریادها می‌سوخت، صدایی آشنا به گوشش رسید و دستی که محکم روی دهانش فشرده می‌شد تا مانع فریادهایش شود.
- عسل... عسل... آروم باش، عسل منم... بابا! چشاتو باز کن. عسل جان.
دخترک نفس زنان آهسته چشم باز کرد. با دیدن چهره‌ی آشفته و نگران پدرش، بغض در گلویش نشست. سر روی سینه‌ی ستبر پدر گذاشت و هق هق گریه‌اش بلند شد. بهزاد با لطافت موهای دخترش را نوازش می‌کرد و او را در آغوش می‌فشرد.
- جانم دخترم، آروم باش. من اینجام. هیچ اتفاقی واست نمیوفته. نترس.
لحظه‌ای بعد، عسل را از خودش جدا کرد و گفت:
- بذار برم واست آب بی‌آرم.
هنوز صدای رعد و برق آسمان به گوش می‌رسید. دستش روی سینه‌ی پدر مشت شد و زیرپیراهنی‌اش را چنگ زد.
- نه باباجون، تنهام نذار. می‌ترسم.
بهزاد گیج و گنگ به چشم‌های ترسان دخترش خیره شد و متعجب لب زد:
- عسل! چت شده تو؟ چرا اینقدر ترسو شدی؟!
کلافه از دخترش فاصله گرفت و سمت کلید چراغ‌ها رفت. تمام چراغ‌های خانه را روشن کرد و گفت:
- ببین، هیچی نیست. فقط بارون می‌آد. تو این‌جوری نبودی که!؟
عسل مستاصل لب زیرین به دندان گرفت و کنار دیوار سُر خورد و نشست. بی‌صدا اشک می‌ریخت. بهزاد مقابلش روی زانوها نشست و با ملایمت لب باز کرد:
- دخترم، اتفاقی واست افتاده؟ از چی می‌ترسی؟ من تو رو بزرگت کردم عسل. تو ترسو نبودی که هیچ، خیلی هم جسور بودی. چرا اینجوری شدی؟
- هیچی، هیچی نشده بابا...
چند لحظه نگاهش کرد و دستش را گرفت.
- پاشو، پاشو بریم اتاقم. اونجا بخواب.
از جا بلند شدند و سمت اتاق انتهای سالن رفتند. عسل روی تخت دراز کشید و بهزاد لبه‌ی تخت نشست. آنقدر نوازشش کرد تا خواب مهمان چشم‌هایش شد.
بهار بود و هوا دل‌انگیز... نسیم خنک صبح بهاری می‌وزید و خنکای آن پوست تن را نوازش می‌داد. صدای آواز گنجشک‌ها به گوش می‌رسید. مهدخت کنار پنجره‌ی اتاق نشسته بود و موهای مواج و مشکی‌اش را می‌بافت. این آرامش و خلوت صبحگاهی را دوست داشت. تنها ساعاتی که در روز برایش لذت‌بخش بود. بافتن موها که تمام شد با گل‌مویی صورتی آن‌ها را بست. از جا بلند شد و داخل سالن سفره‌ را پهن کرد. چند استکان چای خوش‌رنگ و داغ، ظرفی از تکه‌های پنیر و شکرپاش را هم کنار سفره گذاشت. پریدخت گوشه‌ای از اتاق غرق در خواب بود و پتو را تا زیر چانه بالا کشیده بود. کنارش روی زانوها نشست و آهسته صدا زد:
- پری... پری پاشو، مدرسه‌ات دیر می‌شه. ساعت نزدیک هفتِ.
پریدخت غلتی زد، کش و قوسی به خودش داد و غرولند کرد:
- اه... خوابم می‌آد. ولش امروز نمی‌رم.
مهدخت ابرو درهم کشید و تشر زد:
- یعنی چی نمی‌ری؟ پاشو ببینم. سه هفته خوردی خوابیدی بسه دیگه. خیر سرت امسال کنکور داری.
پریدخت با کلافگی پوفی کشید و نشست. موهایش ژولیده و بهم مالیده بود، با چشم‌های پف‌کرده نگاهی چپ چپ به خواهرش انداخت و گفت:
- یه امروز مدرسه نَرَم کنکور قبول نمی‌شم؟! کدوم خری روز چهارده فروردین می‌ره مدرسه؟ قول می‌دم امروز خود معلما هم نیان.
مهدخت با حرص از جا بلند شد و لب زد:
- هر غلطی می‌خوای بکن.
سمت مهران رفت و صدا زد:
- مهران... مهران پاشو. ساعت داره هفت می‌شه. سرکارت دیر نشه.
مهران بدون اینکه چشم باز کند غرولند کرد:
- باشه، باشه برو می‌آم.
صدای تیک باز شدن در حیاط به گوش رسید. مائده همسر پدرشان با دو نان سنگک خشخاشی تازه وارد حیاط شد و در را بست. حیاط کوچک خانه را با قدم‌های کوتاه طی کرد و وارد خانه شد. با هیکل درشت و فربه‌اش خم شد و نان‌ها را روی سفره گذاشت. رو به مهدخت گفت:
- چرا هیچکدوم بیدار نشدن. دیر شده که!
مهدخت شانه بالا انداخت و کنار سفره نشست.
- نمی‌دونم، خیلی صداشون زدم دیگه به من چه!
مائده صدایش را بالا برد:
- پری... مهران... نمی‌خواین بیدارشین؟
سمت اتاق مشترکش با جمال رفت و در را باز کرد، داخل اتاق سرک کشید:
- جمال پاشو، سفره صبحونه پهنه.
جمال که بیدار می‌شد، مهران و پریدخت هم به اجبار از جا بلند می‌شدند. جمال تندخو بود و کسی نمی‌خواست اول صبح فریاد و غرولند جمال بلند شود. لحظه‌ای بعد همگی دور سفره جمع بودند و صبحانه می‌خوردند. صدای گریه‌ی الهه از اتاق بلند شد. مائده نگاهی به مهدخت انداخت و همان نگاه کافی بود تا مهدخت بداند باید سراغ خواهرش برود. از جا برخاست و سمت اتاق رفت.
مهدخت، خواهرش را در آغوش گرفت و حینی که سعی داشت آرامش کند از اتاق بیرون آمد. چشمش به پریدخت افتاد که با عجله دکمه‌های مانتویش را می‌بندد. با اخم ظریفی پرسید:
- مگه نگفتی مدرسه نمی‌ری؟
پریدخت آخرین دکمه‌ی مانتو را بست و آهسته گفت:
- برو بابا... برم همون مدرسه بهتر از این خراب‌شده‌اس... من موندم عید نوروز تازه تموم شده فک و فامیلای این مائده چی می‌خوان بیان اینجا!
‌مهدخت ابرو کج کرد و نالید:
- وای نه! حتما باز خواهرش و بچه‌هاش!
پریدخت با غیظ مقنعه‌اش را پوشید و غرولند کرد:
- بچه نگو بگو توله... بگو آفت...
خم شد، کوله‌اش را برداشت و تأکید کرد:
- حواست به کمد لوازمم باشه‌آ! نیام ببینم اون سگ توله‌ها همه چی رو بهم ریختن.
رو برگرداند و با صدایی نسبتا بلند خداحافظی کرد.
***
صدای آلارم گوشی بلند شده بود و نسیم خواب‌آلود دستش را بالای سرش چرخاند و گوشی را از روی بالش برداشت. پلک‌هایش را به سختی باز کرد و صدای گوشی را قطع کرد. شب دیروقت خوابیده بود و هنوز خستگی از تنش بیرون نرفته بود. ناچار از جا برخاست و کش و قوسی به تنش داد. همراه با خمیازه‌ای عمیق، بلند شد و از اتاق بیرون رفت.زهراخانم مادرش، مشغول آماده کردن صبحانه بود.
- صبح بخیر مامان...
زهرا همان‌طور که چای را داخل استکان‌ها می‌ریخت لب باز کرد:
- صبح بخیر مادر، برو نوید رو بیدار کن دیرش نشه. الان سفره رو پهن می‌کنم.
- چشم، ناصر چی؟ بیدارش نمی‌کنی؟
سینی چای را روی اُپن آشپزخانه گذاشت و گفت:
- نه، شیفت بعدازظهر می‌ره مدرسه. بذار بخوابه.
نسیم سمت اتاق انتهای سالن رفت، در اتاق را آهسته باز کرد و سرک کشید. نوید گرماگرم خواب بود و با دیدنش لبخند نرمی روی لب‌های دخترک نشست.
- داداش... داداشی پاشو...
بدون اینکه چشم باز کند، با صدای خش‌داری گفت:
- باشه، برو می‌آم.
- نه دیگه، برم بیدار نمی‌شی. الان پاشو.
چشم بسته تشر زد:
- رو مخ نرو نسیم. گفتم باشه، برو.
این‌بار دخترک پاورچین پاورچین به رختخوابش نزدیک شد و دست‌هایش را که همیشه سرد بود، به گردن و شانه‌های برهنه‌ی نوید نزدیک کرد. بدون حرفی هر دو دستش را روی تن گرم برادرش گذاشت و نوید هینی کشید و سریع چشم باز کرد. نسیم ریز ریز خندید و پا به فرار گذاشت. نوید با عصبانیت پتو را کنار زد و از جا پرید. حینی که دنبال خواهر بازیگوشش می‌دوید گفت:
- د آخه مارمولک، چه وضع بیدار کردنه... من گیرت بی‌آرم فقط...
نسیم خنده‌کنان سمت آشپزخانه دوید تا به مادرش پناه ببرد. زهراخانم گفت:
- باز صبح شد، ورپریده نمی‌تونی درست بیدارش کنی؟ نسیم حواسش به لبه‌ی اُپن نبود و وقتی خواست وارد آشپزخانه شود پهلویش محکم به اُپن خورد و تعادلش را از دست داد. روی زمین افتاد و پاهایش را داخل شکم جمع کرد و پلک فشرد. نوید دل‌نگران کنارش زانو زد.
- نسیم، نسیم چی شدی؟ چشماتو باز کن. نسیم غلط کردم... خوبی؟
مادرشان دلواپس کنارش نشست و پشت دستش زد:
- خدا منو مرگ بده. دو تا خرس گنده، سر صبح به جون هم میوفتین. نسیم... نسیم خوبی؟
دخترک با شیطنت تای ابرویش را بالا انداخت و یک چشمش را باز کرد. آهسته رو به نوید گفت:
- دیگه کاری باهام نداری؟
نوید که مطمئن شد حال خواهرش خوب است، نفس حبس شده در سینه‌اش را بیرون داد و بازوی نسیم را فشرد.
- زهرمار... ترسوندیم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی جامع و خلاصه رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب

رمان طعم تلخ زندگی (نسخه چاپ شده: در انتظار آفتاب)، اثری خواندنی و عمیق به قلم صدیقه سادات محمدی (نگار) است که در ژانر اصلی عاشقانه و با زیرژانرهای اجتماعی، خانوادگی، همخونه‌ای و ازدواج صوری نگاشته شده است. این رمان فراتر از یک داستان عاشقانه ساده، آینه‌ای تمام‌نما از معضلات پنهان و پیدای جامعه امروز است و با برچسب‌هایی نظیر ازدواج صوری، برملاشدن راز، دختری سرکش، شکنجه و عشق، خواننده را به دل بحران‌های زندگی چند جوان می‌برد.

هسته اصلی داستان حول محور زندگی و چالش‌های چهار دختر جوان می‌چرخد که هر یک نمادی از قشری خاص با دردهای منحصر‌به‌فرد هستند. عسل، دختری که در چنگال کابوس‌های شبانه و بی‌قراری‌های روحی اسیر شده است؛ نسیم، دختری ساده‌دل و مظلوم که درگیر عشقی نافرجام شده و با مشکلات سخت اجتماعی دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ پریدخت، دختری سرکش و بلندپرواز که بی‌پروا به دنبال خواسته‌های خویش است؛ و در نهایت مهدخت، دختری مهربان اما آسیب‌دیده که به خاطر رازهای گذشته‌اش مورد سرزنش و تحقیر خانواده قرار گرفته است. اما ورود ناگهانی یک پزشک جوان به نام بهزاد به زندگی مهدخت در قالب یک ازدواج صوری، مسیر سرنوشت او را دستخوش تغییراتی بنیادین می‌کند.

هدف اصلی نویسنده در این رمان، به چالش کشیدن مشکلات دختران جامعه و نمایش پیامدهای مخرب تعصبات بی‌جا در کانون خانواده است. داستان با شجاعت به خط قرمزهایی چون فقر، تجاوز، اعتیاد و آسیب‌های ناشی از دوستی‌های ناباب می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه رابطه‌ی سرد والدین با فرزندان می‌تواند زمینه‌ساز سقوط یا عصیان آن‌ها شود.

اطلاعات تکمیلی: این اثر در تاریخ ۱ فروردین ۱۴۰۲ به نگارش درآمده و با توجه به محتوای اجتماعی و روان‌شناختی آن، برای رده سنی +۱۳ سال مناسب ارزیابی شده است.

مقدمه رمان: نبرد نور و تاریکی

سنگینی وهم‌انگیز شب بر وجود بی‌دفاعم چیره شده است. در رگ‌هایم ناامیدی غلیان کرده و در این مهلکه ماه می‌خواهد با تمسخر به من بفهماند که چقدر تنها شده‌ام. اما نمی‌داند چندساعت دیگر وقتی آفتاب برآید، خود رو به زوال می‌رود. آری همین است. تا چند صباح دیگر خورشید امیدواری بر من هم تابیده می‌شود و تا آن زمان صبوری را به رگ‌هایم تزریق می‌کنم تا ناامیدی درون رگ‌هایم تصفیه گردد.

شخصیت‌های محوری داستان

مهدخت

مهربان و صبور

👤 دختری که به خاطر گذشته انگشت‌نما شده است.

💔 در جستجوی بازیابی اعتماد به نفس و آرامش.

بهزاد

🩺 پزشکی که وارد زندگی طوفانی مهدخت می‌شود.

🛡️ سعی در بالا بردن عزت‌نفس مهدخت دارد.

نسیم

ساده‌دل و مظلوم

🌸 دختری درگیر چالش‌ها و عشقی نافرجام.

🌪️ نماد درگیری با مشکلات سخت اجتماعی.

پریدخت

سرکش و بلندپرواز

🔥 خواهر کوچکتر مهدخت با خواسته‌های خودخواهانه.

بی‌پروا در مسیر رسیدن به اهدافش پیش می‌رود.

برشی احساسی از متن داستان

چیزی تا آمدن مهمان‌ها نمانده بود؛ مهدخت با کمک بهزاد شام را آماده کرده بود و همه چیز مهیا بود. مقابل آینه ایستاده و با ظرافت رژ هلویی رنگ را روی لب‌هایش می‌کشید که صدای زنگ خانه بلند شد؛ هول هولکی دستی به شال کشید و رژ را داخل کیف انداخت. از اتاق بیرون رفت که دید بهزاد سمت آیفون می‌رود؛ با دیدن مهدخت، اخم ظریفی کرد و گفت:« بیا این‌جا ببینم!»

مهدخت جلوتر رفت؛ آهسته و گنگ سر جنباند.
- چی شده؟
بهزاد بدون حرفی دستش را سمت شال برد و از روی سر مهدخت برداشت؛ دخترک مات و مبهوت نگاهش می‌کرد که بهزاد گیره‌ی موهایش را هم باز کرد و موهای بلند و مواجش روی شانه‌ها رها شد. زنگ خانه دو مرتبه به صدا در آمد. بهزاد بی‌توجه به صدای زنگ، خیره به چشم‌های متعجب و پرسشگر مهدخت لب زد:« می‌خوام امشب همه‌ی خانوادت ببینن تو چقدر خوشبختی!»

همان‌طور گیج و منگ نگاه می‌کرد که بهزاد دکمه را فشرد و برای استقبال سمت حیاط رفت. لا به لای موهایش دست کشید و هنوز در بُهت بود که در سالن باز شد و اعضای خانواده‌اش وارد شدند، بهزاد اما انگار در جلد دیگری فرو رفته بود؛ نگاه‌هایش مهربان‌تر از همیشه و احترامش به مهدخت بیشتر از هروقت دیگری.

دخترک رؤیا می‌بافت که بهزاد عاشق شده و بهزاد اما می‌خواست زیبایی همان گیس‌هایی که کشیده می‌شدند را به رخ جمال بکشد و دختری که به گفته‌ی خودش همیشه هوی و ذلیل‌مرده صدا زده‌اند را خانومم خطاب کند. مائده که تحمل دیدن این اندازه از خوشبختی مهدخت را نداشت؛ خیلی زود بعد از صرف شام، خواب‌آلودگی الهه و بدخوابی‌اش را بهانه کرد و رفتند. بهزاد بعد از بدرقه‌ی مهمان‌ها وارد سالن شد که مهدخت بی‌هوا سمتش رفت و دستانش در کسری از ثانیه دور تن او پیچید، سر روی سینه‌ی بهزاد گذاشت و گفت:« نمی‌دونی امشب چقدر حس خوبی داشتم، حس ملکه بودن! تمام اعتماد به نفسی که توو این سال‌‌ها از دست داده بودم رو بهم برگردوندی؛ حتی بیشتر از قبل! »

بهزاد دست‌هایش را بالا برد ، لرزان و با احتیاط تا چند سانتی شانه‌های مهدخت رفت، دلش می‌خواست دخترک را در آغوش بگیرد اما صدایی در گوشش نهیب زد و باز منصرفش کرد. دست‌های مشت شده‌اش را پایین انداخت و برخلاف میل باطنی، او را به سردی از خودش جدا کرد.
- همه‌ی اینا به خاطر اون حرفایی بود که بهم گفته بودی؛ گفتی قشنگ صدات نمی‌زدن، گفتی موهاتو می‌کشیدن. فقط خواستم عزتت را جلو چشم اونا بالا ببرم؛ همین!

لبخند روی لب‌های مهدخت خشکید و پرسید:« یعنی از ته دل نبود!»
بهزاد سمت اتاقش می‌رفت و شانه بالا انداخت:« چرا خب، تو واسه من محترمی. مگه جز اینه؟»

سوی نگاه دخترک با ناامیدی به رفتن بهزاد بود و سلانه سلانه سمت کاناپه رفت؛ صدای بهزاد از اتاق به گوش می‌رسید.
- راستی مهدخت، سفرم جلوتر افتاده. احتمالا خیلی زودتر برم. اما تمام کارارو به رُهام سپردم. وکالت تام داره؛ برای قضیه‌ی فرید داره پیگیری می‌کنه، دنبال مژگان می‌گرده.

با هر کلامش بغض در گلوی دخترک فشرده‌تر می‌شد؛ راه نفسش را بند آورده بود. بهزاد که از اتاق بیرون آمد لباس‌های راحتی به تن داشت، سمت آشپزخانه می‌رفت و بی‌توجه به سکوت مهدخت ادامه داد:« نگران جدایی هم نباش رُهام همه‌ی کارارو می‌کنه؛ واسه کار هم قراره بری دفتر وکالت خودش منشی بشی.»

سد اشک‌های مهدخت شکست و گونه‌هایش از اشک خیس شد؛ از جا برخاست و حینی که سمت اتاق کیوان می‌رفت، با صدایی که سعی داشت بغض نداشته باشد گفت:« خوبه، خیلی خوبه... شب بخیر.»

از متن رمان طعم تلخ زندگی

پرسش‌های متداول (FAQ)

این رمان با رویکردی انتقادی به بررسی آسیب‌های اجتماعی دختران از جمله پیامدهای تعصبات کورکورانه خانوادگی، فقر، اعتیاد، دوستی‌های ناباب و شکاف ارتباطی عمیق بین والدین و فرزندان می‌پردازد.

مهدخت دختری است که به خاطر گذشته‌اش از سوی خانواده طرد و سرزنش شده است. بهزاد، پزشکی است که با ورودش به زندگی مهدخت در قالب یک ازدواج صوری و همخونه‌ای، تلاش می‌کند عزت‌نفس و احترام از دست‌رفته او را در برابر خانواده‌اش بازگرداند.

ژانر اصلی این رمان عاشقانه است که با زیرژانرهای اجتماعی، خانوادگی، همخونه‌ای و ازدواج صوری ترکیب شده. با توجه به اشارات داستان به معضلاتی نظیر تجاوز و اعتیاد، مطالعه آن برای رده سنی بالای ۱۳ سال (+۱۳) مناسب است.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده
  • سحر

    در پارت 970

    داستان قشنگی بود ، قلمتون مانا نویسنده عزیز

    ۳ هفته پیش
  • ماری

    در پارت 971

    خانم محمدی عزیز داستان در انتظار افتاب فوق العاده بود خیلی دوست داشتم قلمتون توانا سپاسگزارم از رمان خوبتون

    ۴ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزدلم. خوشحالم رمانو دوست داشتنی و سپاس از کامنت و انرژیت❤💚🥰

    ۴ ماه پیش
  • اشرف

    در پارت 971

    سلام ممنون از رمان زیبات عزیزم خیلی لذت بردم فقط کاش انقد زود تمام نمی داد زندگیشون یکم می نوشیدندبازم منتظر رمانهای قشنگت هستیم

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از لطف و همراهی شما عزیزدلم. خوشحالم به دلتون نشسته😍❤

    ۵ ماه پیش
  • میم

    در پارت 971

    خیلی عالی بود مثل همه رمانهای نگارجون،پایانشم شاد هست در کل،ولی در طول رمان تلخی و شیرینی زیاد هست و خیلی واقعی و ملموس هست،توصیه می کنم حتما بخونیدش 👏👏👏🙏🏻🧡❤️🌹

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 951

    پریدخت خیلی در نسیم ظلم کرد،ولی دود تو چشم خودش رفت زندگیش نابود شد،نسیم خیلی سختی کشید ولی خیلی پخته و فهمیده شد ویه آدم اشتباه از زندگیش حذف شد 🤔

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 941

    طفلک مهدخت مونده بود فقط به عزای این بشینه،چطور ممکنه راضی بشه وقتی تو این مراسم ساده شرکت نکرده،همون حقیقت رو بگن به نظرم ممکنه به محضر ساده رضایت بده🥺

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 931

    خب خدارو شکر بالاخره پرهامم از خرشیطون پیاده شد،خودش هر روز یه مورد جدید پیدا می کنه بعد برای مطهره بده😁

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 921

    وای خدا بچه خوب حق پرهامو گذاشت کف دستش،راحت باشین بخندین تا منفجر نشدین🤣🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 911

    ولی خیلی صحبت قشنگ وپخته ای کردن،معمولا همش شعاره و سوالای الکی 👏👏👏

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 911

    اینم شانس پرهامه،همه براش شرط می ذارن 😁

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 891

    آزموده را آزمودن خطاست نسیم خانم،این آقا امتحان خودشو پس داده،هم بی عرضست هم بهت اعتماد نداره هم بچه ننست هم خائن 😠

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 881

    محسن ولقعا بی لیاقته چه دلیل مسخره ای،اینقدر بی عرضه بود؟ فقط بخاطر یه عکس که هیچیم نداشت؟ 😠😠😠

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 881

    بالاخره دست پری خانم پیش همه رو شد،حیف یکم دیر که نسیم تمام زندگیشو گذاشت کف دستش 😠

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 871

    از بهزاد بعید بوده این کار،چون ایران خودش زنده نبوده اینقدر ناراحت بوده 🥺

    ۶ ماه پیش
  • میم

    در پارت 861

    حامین چه کار و صحبتی با کیوان داره؟ 🤔

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟