جغد انبار به قلم حمیده خوشبخت
پارت یک :
مقدمه:
«خوندن مقدمه به شما کمک میکنه داستان رو بهتر متوجه بشید. لطفا حتما با دقت مطالعش کنید»
بعد از جنگ هستهای بین سرزمینها، فقط یه جزیره روی زمین قابل سکونته.
دو برادر و یک خواهر به اسم "نِلین" "شاران" "جامین" آخرین بازماندههای روی زمین رو دور هم جمع کردن و به اون جزیره بردن. اونا از هر نژادی بودن؛ سیاه پوست، سفید پوست، آسیایی، اروپایی...
تونستن نژاد انسان رو توی همون جزیره ادامه بدن و رفته رفته خودشون رو به تمدن هوشمند انسانی برسونن؛ هر چند مشکل کمبود منابع کم کم داشت بیداد میکرد.
اختلاف بین دو برادر، یعنی "شاران" و "جامین" و طرفدارهای هر کدوم بر سر دین و اصول کشوری، باعث تجزیهی جزیره به دو کشور جدا و مستقل شد.
کشور بزرگتر "شاران" و کشور "جامین".
شاران بخش بزرگی از جزیره رو تصاحب و اون رو تبدیل به کشوری قوی و آباد کرد.
با این حال کشور جامین روز به روز منابعش کمتر میشد. آلودگیهای هستهای از سمت دریا وارد این منطقه میشدن و مردم رفته رفته برای ادامه زندگی به جون هم افتادن... کشوری که حتی آسمونش هم سیاه بود!
منطقهای از شاران که به احترام خواهر کوچیکتر اون رو " نِلین" نامیدن، پر از منابع لازم برای ادامه تمدن انسان بود. نفت، رودخونه، جنگل، باغهای میوه و و و...
اما بعد از گذشت صد و پنجاه سال خیلی چیزها تغییر کرد.
کشور جامین اجازه نداد نسلشون منقرض بشه و بر پایهی یک سیستم دیکتاتور محور خودش رو بالا کشوند.
اونا جاسوسهای خودشون رو بین مردم منطقهی نِلین میفرستادن تا اونا رو به شورش دعوت کنن. شورش علیه کشور شاران که از تمام منابع اونا استفاده میکنه و ازشون کار میکشه... مردم نِلین گول خوردن و بعد از شورش و اعتراض، برای مدت کوتاه کشور مستقل نِلین رو پایه گذاری کردن.
اما طولی نکشید که کشور خائن جامین به این منطقه حمله کرد.
اونا یه ارتش وحشتناک و آموزش دیده داشتن که تن هر بینندهای رو به لرزه مینداختن... ارتشی همرنگ آسمون جامین... ارتش سیاه!
حکومت شاران کم کم نگران شد. چرا که هم منبع اصلی صنعتش، یعنی نِلین رو از دست داد و هم احتمال حمله به پایتخت زیاد بود. باید چیکار میکردن؟ ارتش سیاه هر لحظه داشت نزدیکتر میشد...
تا اینکه فرماندهی ارتش شکست خوردهی نِلین وارد شاران شد و از اونا خواست تا توی ساختن ایدهش بهش کمک کنن.
ایدهای که فقط از مغز متفکر اون برمیاومد...!
ساختن ارتش صد... متشکل از صد نفر... کسانی که میتونن پشت رباتهای مبارز بشینن، رباتهایی که به تنهایی میتونن یه برج بتنی رو با خاک یکسان کنن.
فرمانده به صورت سری و دور از چشم همه، صدتا پسر بچه رو انتخاب کرد، پسر بچههایی که قرار بود از بدو کودکی آموزش ببینن و برای رباتهای مبارز آماده بشن. اون رباتها فقط و فقط برای این صد نفر ساخته شده بودن و هیچکس دیگهای نمیتونست پشتشون بشینه.
اما ارتش سیاه ساکت نموند.
اونا فرمانده رو به همراه تمام خانوادش به خاک و خون کشیدن و اجازه ندادن ایدهش رو عملی کنه.
پس اون صدتا پسر بچه کِی وارد مرحلهی آموزش میشدن؟
درسته... صمیمیترین دوست فرمانده از لیست افراد منتخب برای "جوخه صد" خبر داشت. اون جای فرمانده رو گرفت و تمام اون صد پسر بچه رو جمع کرد و تبدیلشون کرد به غولهای ارتش شاران.
غولهایی که حتی ارتش دشمن هم ازشون ترس داشت... .
دوباره اینجا مشکلی وجود داشت.
بعد از تکمیل آموزش جوخه صد، رباتهای مبارز همچنان خاموش یه گوشه از انبار سِرّی خاک میخوردن.
درحالی که فرمانده جوری این رباتها رو طراحی کرد که با دی اِن اِی صاحبش تطبیق داده بشه. یعنی هر ربات متعلق به یکی از اعضای جوخه صد... پس چه مشکلی پیش اومده؟
این یه خبر بد برای ارتش شاران بود.
از طرفی ارتش سیاهِ دشمن لحظه به لحظه بیشتر جلو میاومد و کم کم به مرز شاران نزدیک میشد.
جوخه صد با وجود اون همه آموزش و ترسی که به جون دشمن انداختن، نمیتونستن کاری پیش ببرن.
برای اینکه مردم به خاطر بودجهای که به جوخه صد اختصاص داده شد اعتراض نکنن، باید جوری وانمود میکردن که این صد نفر هم توی جنگ شرکت دارن.
اما نمیشد به راحتی افراد خاصشون رو جلوی تیر و تفنگ دشمن ببرن.
پس اونا هر سال صد پسر جوون شارانی رو با وعده پول و ثروت وارد "جوخه جایگزین یا فدائیان" میکردن.
سوالی که پیش میاد اینه... چرا وعده پول و ثروت؟ شاید چون هر سال به شکل عجیب و غریبی هر صدتا پسر جوون و جایگزین کشته میشن.
مردم میگن ارتش سیاه اونا رو میکشه تا بالاخره بتونن جوخه صد رو از لونههاشون بکشونن بیرون.
اما امسال فرق میکنه... امسال دیگه هیچ پسری دعوتنامه رو نپذیرفت. مگه از جونشون سیر شدن؟
پس ارتش شاران، نود و نُه پسر جوون رو با هزار دوز و کلک به عنوان جایگزین بیاره. اوباشها و بیمصرفهای جامعه!
ولی یه نفر کم داشتن...
بالاخره یه نفر قبول میکنه صدمین نفر جوخهی جایگزین بشه.
اما اون یه پسر نیست... یه دختر جوونه!
زیباترین دختری که شاران به چشم دیده، یعنی هانا، قبول میکنه که عضو جوخه جایگزین بشه.
اون خودشیفتهترین و مغرور ترین دختریه که مردم به چشم دیدن. از نظرش همهی مردم بردهی اون هستن؛ خودش رو یه دختر فوق العاده جذاب و باهوش میبینه که هیچ مردی به گرد پاش نمیرسه و لیاقتش رو نداره.
پس چی میشه کسی که تمام مردم رو برده و گوش به فرمان خودش میدید، یهو تصمیم گرفت عضو جوخه جایگزین بشه وقتی میدونه به احتمال صد درصد ممکنه برای "جوخهی فاسد و ترسناک صد" بمیره؟
درسته... چون اون تونست کاپیتان جوخه صد رو ببینه.
و اولین مردی بود که از نظرش لیاقت زیبایی و هوش زیادش رو داشت.
پس تصمیم میگیره خودش رو هر جوری شده به کاپیتان جوخه صد نزدیک کنه.
اونم به قیمت ورود به بخش "جایگزین و فداییان جوخه صد"!
حالا هانا خودش رو توی یه اردوگاه از پسرهای عجیب و غریب جایگزین میبینه. کسانی که قراره به خاطر جوخه صد بمیرن... جوخه ترسناکی که هیچکس تا حالا اونا رو از نزدیک ندیده حتی افراد جایگزین!
پس هانا چجوری میتونه خودش رو به کاپیتان جذاب و دوست داشتنیش برسونه؟
یه راهی هست که بقیه ازش حرف میزنن؛ اگر افراد جوخه جایگزین بتونن تمام آزمونهای ارتش رو سپری کنن، در نهایت میتونن با جوخه صد ملاقات داشته باشن.
و اینجاست که هانا دست به هر کاری میزنه تا تنبلهای وحشی و عجیب و غریب ارتش جایگزین آزمونها رو سپری کنن.
با این حال... اون مجبوره با سر دستهی عوضی و گستاخ ارتش جایگزین سر و کله بزنه.
حالا احساسات هانا بین دوتا از عجیبترین پسرهایی که دیده گیر کرده... کاپیتان جوخه صد و سر دستهی جایگزینها!
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Medusa
9تکنیکا فن اسیرمون کردی🧘 ♀️ فقط اگه به فکر سورن باشی هنوز حق میدم بهت🛐✨
۴ ماه پیشبرفین
3در حقش نامردی شد دلم میخاست از اخر با یکی شیپ بشه ولی جنتلمن اصلی سورن بود دم اخری هم که داشت میرفت به فکرشون بود
۴ ماه پیشایلیاسیو
7هر کدوم از رمان های حمیده جذابیت های خاص خودشون رو دارن ولی تکنیکا رو هیچوقت یادم نمیره 🛐
۲ ماه پیشایوار فن
4وای منم هرچی میبینم یاد تکنیکا میفتم😭😭
۲ ماه پیشتوت فرنگی از باغ شیث
3امان از تکنیکا امان از ما تکنیکا فن ولی سورن هیچ وقت به دلم ننشست
۲ ماه پیشZak
0سلام.چرا اینکه هر رباط با dna هر کدوم تطبیق داشت، یه مشکل بزرگ برای شارن بود؟ خب بچه ها که صد نفرشون حاضر بودن چرا پس تطبیق ندادن ؟
۲ ماه پیشنمیدونم
3متاسفانه تمام ربات ها توی یک اتاق سری بودن که قفل ش رو فقط سازنده شون میتونست باز که بعد مرگ اون هیچکس نتونست بازش کنه و بخاطر همین به ربات ها دسترسی ندارن
۲ ماه پیشوناز
0عحب مقدمه ای داره..حس میکنم قراره ی داستان متفاوت و خفن بخونیم،خب شروع کنیم به خوندن این شاهکار
۳ ماه پیشملکه ی دلقک
0گیلیلیلیلیلی...تازه میخوام شروع کنم . از ابدش خیلی خوشم اومد باحال بوددد🫠🫠
۳ ماه پیشی نفر
0حمیده بنظرم بسههههه یکم کمتررر خوبببببو خفننن باااششش
۴ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
وایایاایاییا عشقمممم😭
۴ ماه پیشبراتی
3بخونیدش پشیمون نمیشید.
۴ ماه پیشفن میراث
4امیدوارم رمان خوبی باشه ، تازه می خوام شروع کنم🤧🌈
۵ ماه پیشمدوسا
2میشه اسم رمان های که نوشتین رو بزارین
۵ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
روی پروفایلم بزنی میارن
۵ ماه پیش.مدوسا
14خیلی رمان هاتون قشنگ من عاشق تکنیک های مخ زنی شدم و الان هم دارم جقد انبار رو میخونم .اگه میشه دوباره رمان مدرسه ای بنویس. من که عاشق شخصیت ایوار شدم
۵ ماه پیشمدوسا
0وااییی یه هم اسممم حاجی اشتباهمون میگیرننن😭😭😂
۵ ماه پیشکاپیتان جوخه صد
0الاهیییی خیلی قشنگ بودددددد منتظرم ببینم هانا منو میبینه یا نهه
۵ ماه پیشنگار
2خیلی ایده جالبیه🫠
۵ ماه پیشفن آرین
4حمیده حالا که ۶۰ پارت نوشتی برگرد پارت یک رو دوباره بخون😂 فک کنم لازمه که پارت اول رو ویرایش بزنی چون دیگه رمان رو نمیشه تغییر داد... بعضی حرفا توی مقدمه با اصل داستان نمیخونه🙃
۵ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
چی مثلا؟ 🤨
۵ ماه پیشیاسمن
6خیلی پیچیده بود منکه هیچی از مقدمش نفهمیدم، اما مطمئنم که جذابه😂
۸ ماه پیشمدوسا
5اینو راس میگی من هنوزم شخصیت ها رو قاطی میکنم لامصب🤣
۸ ماه پیشیاسمن
3وای آره دختر نیاز به دقت زیادی داره😔😂
۸ ماه پیشزن ایوار
2سلام هم اسم 😂🖐🏻
۸ ماه پیشیاسمن
0سلام همسر ایوار😔
۸ ماه پیشملیکا
0اوکیییی عاشققق رمانای فانتزیم🌚✨️🎀
۶ ماه پیشرویا
2تو رمان قبلی از نگار خوشم نیومد ولی فکر کنم با هانا بیشتر ارتباط بگیرم
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
5حمیده شخصیت های جغد انباره شبیه تکنیکا نیستن؟ 🙏🏻🥺🥺مثلا شبیه مهری دختر باز شبیه رضا شوگر باز شبیه امیر بیچاره و شبیه ایوار بی ادب منحرف جذاب شبیه نگار هم بدبخت دوعالم