اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهل و ششم :
اردلان پیش چشمش رژه میرفت و زیر لب و گاهی بلند ناسزایی میگفت:
- تف به ذاتش بیاد هنوز کفن بابام خشک نشده بیهمه چیز ادعا کرده...
- با فحش و ناسزا گقتن که درست نمی شه فکر اساسی کن.
سرجایش جابه جا شد و دستهی مبل را فشرد و خودش را بالاتر کشید، اردلان روبه رویش نشست و سیگاری آتش زد:
- چه فکری، دیوث اون جغله وکیل... اگر ملاحظه مامان و نمیکردم ... آخ پسر چرا نزدم از بیخو بن عق
لطفا صبر کنید...
