پارت صد و چهل و ششم :


اردلان پیش چشمش رژه می‌رفت و زیر لب و گاهی بلند ناسزایی می‌گفت:
- تف به ذاتش بیاد هنوز کفن بابام خشک نشده بی‌همه چیز ادعا کرده...
- با فحش و ناسزا گقتن که درست نمی شه فکر اساسی کن.
سرجایش جابه جا شد و دسته‌ی مبل را فشرد و خودش را بالاتر کشید، اردلان روبه رویش نشست و سیگاری آتش زد:
- چه فکری، دیوث اون جغله وکیل... اگر ملاحظه مامان و نمی‌کردم ... آخ پسر چرا نزدم از بیخ‌و بن عقÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️