اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و پنجاه :
از لای درز پردهی کنار رفته چشمش به سیاهی آسمان خورد. نفس عمیقی کشید و چرخید.
هاویار با چشمانی بسته خمیازه کشید.
نگاهش به ساعت روبه رو افتاد.
- ساعت هشت شده!
جملهاش خبری بود، ولی هزار تا حرف دیگر هم داشت. قصد بلند شدن داشت که با حرکت غافلگیرانهی هاویار سرجای اولش سنجاق شد.
- کجا؟
- کار دارم...
- شرمنده، به کارهات بگو، کارهای آقامون واجبتر
لطفا صبر کنید...
