اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهل و دوم :
***
ته خودکار را به نیش گرفت چشمانش زوم کرکرهی اتاق بود. اردلان یکریز حرف میزد و گاهی لابه لای صحبتش دستوری به کارگرها میداد.
- داداشِ من، اصل قضیه رو بگو، شاید تونستم کاری کنم.
خودکار را روی میز گذاشت و برگه های بهم ریخته را مرتب کرد، سرش را تکان داد:
- چیز مهمی نیست... یه بحث کوچولو بوده.
- بحث کوچولو بوده، پا شده رفته کاشان؟
با غیظ نگاهش کرد:
- یعÙ
لطفا صبر کنید...
