پارت صد و چهل و سوم :


با سرانگشت تارهای موی عرق کرده‌ی نگار را عقب زد. لبخندی زد. دیشب آنقدر آتش سوزاند که آنطور خسته بیهوش شده بود. همان دیشب با اصرار خواسته بود پیش نهال بماند.
زیبا هم از خدا خواسته قبول کرده بود. از چهره‌ی خسته‌ی زیبا متوجه شد که مسئولیت دو بچه رمقش را گرفته.

صدای تلق‌و تلوق از آشپزخانه می‌آمد. مادر مثل همیشه زودتر از همه بیدار شده بود. چرخید و خیره سقف اتاق شد.
گوشه‌ی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!