اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهل و سوم :
با سرانگشت تارهای موی عرق کردهی نگار را عقب زد. لبخندی زد. دیشب آنقدر آتش سوزاند که آنطور خسته بیهوش شده بود. همان دیشب با اصرار خواسته بود پیش نهال بماند.
زیبا هم از خدا خواسته قبول کرده بود. از چهرهی خستهی زیبا متوجه شد که مسئولیت دو بچه رمقش را گرفته.
صدای تلقو تلوق از آشپزخانه میآمد. مادر مثل همیشه زودتر از همه بیدار شده بود. چرخید و خیره سقف اتاق شد.
گوشهی
لطفا صبر کنید...
