اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهل و هفتم :
دقایقی از آمدن منیر و یزدان میگذشت.
لیوان آب را مقابل منیر روی زمین گذاشت.
یزدان روی مبل ولو شده بود سرش پایین بود.
نگاهش به ساعت افتاد، خدا را شکر کرد که پدر هوس دیدن مادرش را کرده بود و از خانه بیرون رفته بود.
- آخه پسر بیعقل چرا این کار و کردی؟
سرش سمت برادر کج شد و نفس سختی کشید.
- مگه قتل و جنایت کردم؟
- پسرهی خیره... حیا رو خوردی، آبرو رو قی کردی. خجالت نÚ
لطفا صبر کنید...
