اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و پنجاه و یک :
زیر چشمی به نهال نگاه کرد، مشغول زیرو رو کردن پلوی درون بشقابش بود و معلوم بود اشتهایی ندارد. حرف نمیزد و حسابی تو فکر بود.
دستش را دراز کرد و روی دستان سرد او گذاشت، نهال سرش را بالا گرفت.
- نگران نباش... باور کن یاسر گفت حالش بهتره!
- ایکاش میموندم؟
لبخند کم رنگی روی لبش نشست، انگشتش را به صورت ملتهب نهال رساند.
- موندن تو فایدهای نداره، نهال من و ببین.<
لطفا صبر کنید...