پارت صد و پنجاه و یک :

زیر چشمی به نهال نگاه کرد، مشغول زیرو رو کردن پلوی درون بشقابش بود و معلوم بود اشتهایی ندارد. حرف نمی‌زد و حسابی تو فکر بود.

دستش را دراز کرد و روی دستان سرد او گذاشت، نهال سرش را بالا گرفت.

- نگران نباش... باور کن یاسر گفت حالش بهتره!
- ای‌کاش می‌موندم؟
لبخند کم رنگی روی لبش نشست، انگشتش را به صورت ملتهب نهال رساند.

- موندن تو فایده‌ای نداره، نهال من و ببین.<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️