پارت صد و چهل و هشتم :


دستش را روی قلبش گذاشت هاویار با چشمانی گرد شده پرسید:
- مگه جن دیدی؟
- آخه تا چشمام و باز کردم دیدم دو تا چشم داره...
هاویار پشتش را کرد و جواب داد:
- یه‌ساعت طول دادی چشمهام گرم خواب بود یهویی می‌آی این تشکهام که جیرجیر صدا می‌ده، ارواح امواتت بخواب که خیلی خسته‌ام.
لبخند محوی زد و رو به سقف باشه‌ی آرامی گفت.
اما مطمئن بود آقای مغرور یواشکی دیدش می‌زد.
آنقد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!