اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهل و هشتم :
دستش را روی قلبش گذاشت هاویار با چشمانی گرد شده پرسید:
- مگه جن دیدی؟
- آخه تا چشمام و باز کردم دیدم دو تا چشم داره...
هاویار پشتش را کرد و جواب داد:
- یهساعت طول دادی چشمهام گرم خواب بود یهویی میآی این تشکهام که جیرجیر صدا میده، ارواح امواتت بخواب که خیلی خستهام.
لبخند محوی زد و رو به سقف باشهی آرامی گفت.
اما مطمئن بود آقای مغرور یواشکی دیدش میزد.
آنقد
لطفا صبر کنید...
