اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهل و پنجم :
ماسک را پایین برد و نفس عمیقی کشید.
آخرین ماه تابستان هم حریف خورشید عالمتاب نشده بود که آفتاب مذاب آنطور سر و رویشان را خیس از عرق کرده بود.
گوشی را از روی کنسول برداشت، شماره را گرفت.
خیلی منتظر نماند.
- الو هاوی...
- چی شد اردلان؟
لحن اردلان گرفته بود:
- هیچی میگن ریهاش درگیر شده.
صداهای آنسوی خط زیاد بودند و اردلان خسته و کلافه بود.
- بیاÙ
لطفا صبر کنید...
