پارت صد و چهل و پنجم :


ماسک را پایین برد و نفس عمیقی کشید.
آخرین ماه تابستان هم حریف خورشید عالمتاب نشده بود که آفتاب مذاب آنطور سر و روی‌شان را خیس از عرق کرده بود‌.
گوشی را از روی کنسول برداشت، شماره را گرفت.
خیلی منتظر نماند.
- الو هاوی...
- چی شد اردلان؟

لحن اردلان گرفته بود:
- هیچی می‌گن ریه‌اش درگیر شده.
صداهای آن‌سوی خط زیاد بودند و اردلان خسته و کلافه بود.
- بیاÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️