اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهل و نهم :
صدای بال زدن کبوتر پشت پنجره حواسش را از هاویار دور کرد یادش آمد لباسها را از ماشین در بیاورد.
لبهی شالش را روی شانهاش سر داد و به لباسهای مرتبی که روی رختآویز لمیده بودند و از باقی آفتاب شهریوری نهایت لذت را میبردند نگاه کرد دستهایش را زیر سینهاش پنهان کرد و با گردن کج به دوردستها خیره شد.
باد ملایمی صورتش را نوازش داد و حس خوبی به تنش سر ریز شد، شهریور پ
لطفا صبر کنید...
