اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهل و چهارم :
چشمانش گرم خواب بودند که صدای بهم خوردن در را شنید غلتی زد و همانطور بدنش را کشو قوسی داد.
پلک روی هم گذاشت ناگهان در با شدت باز شد.
هراسان سرش را بالا گرفت، منیر غضبآلود میان قاب در ایستاده بود.
- دو ساعت گذشته... آذر باخبر شده و موبایل من و ترکونده. معلومه چه خبره؟ سر چی دعواتون شده که تک و تنها اومدی؟
سرجایش نشست، منیر قدمی نزدیک شد:
- به خدا که دیروز تعجب کردم، تنهØ
لطفا صبر کنید...
