اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و پنجاه و دوم :
سرش را روی بازوهای هاویار جابه جا کرد.
نگاهش را به آسمان داد. ستاره ها سوسو میکردند. پشه بند از حرکت باد تکان خفیفی خورد.
هاویار نیمخیز شد و پتوی نازک را تا روی شانهی او بالا کشید و گفت:
- شبهای کویر سرده... مراقب باش.
باشهای جواب داد، گونهی هاویار را بوسید.
- دلنیا زنگ زد گفت نهال جواب نداده... حالمونو پرسید.
- گوشیم سایلنت بود، بعدا باهاش چت کردم.
لطفا صبر کنید...
