پارت صد و چهارده :


بهناز لیوان را روی پاتختی گذاشت و با کمک دستانش خودش را عقب کشید و تکیه به تاج تخت داد. اردلان حین بلند شدن بوسه‌ای به لبش زد و گفت:
- الان بهتری؟
بهناز سرش را بالا داد:
- من تا بچه به دنیا نیاد و هفت، هشت ساله نشه خوب نمی‌شم.
اردلان لیوان را برداشت. لبخندی زد و لبش را روی موهای بهناز کشید:
- می‌دونم اذیت می‌شی، یه کوچولو صبر کن بعد خودم شازده رو نگه می‌دارم مامانش بخÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️