اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و دوم :
از سرویس بیرون آمد نگاهش به بهناز افتاد که گوشی به دست راه میرفت.
- الان حالش بهتره؟!
نگران جلو رفت وسط سالن دست به کمر ایستاد.
خبر داشت بیماریِ مادر بهناز دوباره عود کرده سرطان سینه... کابوس روزها و شبهای بهناز بود.
صدای بهناز غمگین بود.
- بهراد تو رو خدا بمون ایران... بهرام که نمیتونه برگرده. لااقل منو تو کنارش باشیم.
با قدمهای بلندی خودش را به بهناز
لطفا صبر کنید...
