پارت صد و هفده :


هاویار شیشه ماشین را پایین داد. یقه‌اش را گرفت و کمی شل کرد.
خیره به نیم‌رخ او پرسید:
- حالت خوبه؟!
هاویار یک‌وری لبخند زد:
- آره، چه طور؟
- احساس می‌کنم نگرانی... بیقراری...
هاویار دستش را دراز کرد لبه‌ی شنل را گرفت و کمی عقب کشید. نگاهش بین او و جاده در گردش بود:
-عروس شدی، خوشگل شدی... می‌خوای بیقرار نباشم. نفس بریدی دختر...
با ذوق گفت:
- راست می‌گی؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️