اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و هفده :
هاویار شیشه ماشین را پایین داد. یقهاش را گرفت و کمی شل کرد.
خیره به نیمرخ او پرسید:
- حالت خوبه؟!
هاویار یکوری لبخند زد:
- آره، چه طور؟
- احساس میکنم نگرانی... بیقراری...
هاویار دستش را دراز کرد لبهی شنل را گرفت و کمی عقب کشید. نگاهش بین او و جاده در گردش بود:
-عروس شدی، خوشگل شدی... میخوای بیقرار نباشم. نفس بریدی دختر...
با ذوق گفت:
- راست میگی؟
لطفا صبر کنید...
