اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سیزده :
میدان را دور زد، دستش سمت گوشی رفت که نگاهش به افسرجوان افتاد. پوفی کشید و پا روی گاز فشار داد تا از آنجا دور شود ولی ماشین جلویی ناگهان ترمز زد، پا رو پدال گذاشت و با ترمز شدیدی سرش به جلو پرتاپ شد. تاکسی بعد از سوار کردن مسافرش راه افتاد. زیر لبی بدو بیراهی فرستاد. کم مانده بود تصادف کند آنهم نزدیک جشن عروسی.
دوباره گوشی به صدا آمد از روی کنسول برداشت با دیدن نام نهال صدا صاف ک
لطفا صبر کنید...
