اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و یک :
نمیتوانست چشم از قیافهی ناراحت و معذبش بردارد. این دختر دلو دینش را یکجا برباد داده بود... عقلش هم که همان روزهای اول جایش را به همان احساس ناب داده بود.
لبش را جوید و جدی جواب داد:
- بعداً؟!
نگاه نهال با مکث درون چشمانش نشست.
ایکاش این لحظه را فیلم میگرفت، دودو چشمان براق سیاه و ترسی که درون مردمکهایش لانه کرده.
پیشانیاش چین خورد:
- خانم خوشگله بعدنی در کار
لطفا صبر کنید...
