پارت صد و پنجم :


عصبی جلوتر از بقیه راه می‌رفت. بعد از امضا وتعهد و نصیحت افسرنگهبان. از ساختمان خارج شده بودند ورودی کلانتری موبایلشان تحویل گرفتند و چهارنفری راه افتادند.
صدای گامهایی که از پشت سرش می‌شنید روی اعصابش خش انداخته بود.
نزدیک ماشین ایستاد چرخی زد سه جفت چشم نگاهش می‌کردند.
از بغل چشم اطرافش را دید زد و با قدمهای بلند سمت یزدان رفت.
یزدان گردنش را پایین برد و با دست راس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهین

    0

    ایشالله به خیر بگذره این قصه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️