پارت صد و یازده :

***
رایحه‌ی عطر مریم فضای ماشین را پر کرده بود.
آذر مشغول حرف زدن با گوشی‌اش بود و تاکید به خواهرش بابت دیر نکردنشان.

علیار خان کنارش ساکت نشسته بود و تسبیح می‌گرداند. از بغل چشم نگاهش کرد تبسم روی لبانش خبر از خوشحالی و رضایتش می‌داد.

آهسته می‌راند گویی فرصتی پیش آمده بود تا شب قبل را مرور کند. نگاه گریزان نهال... چشمان بی‌حال و رنگِ پریده‌اش...در آخرهم نه‌ای که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️