اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و شانزده :
صدای خوشو بش از بیرون اتاق شنیده میشد. بار دیگر درون آیینه خودش را برانداز کرد. از ذوق لبخندی روی لبش نشست شانهاش را بالا داد و نفسِ بلندی کشید.
- عروس خانم حاضری؟ آقای داماد منتظره!
ته دلش غنچی زد و لبخندش عمق گرفت.
از آیینه فاصله گرفت و سمت در راه افتاد.
الهی به امید تو را زمزمه کرد و پا بیرون گذاشت.
صدای کف زدن و بعدش جیغهای زیبا و دلنیا سالن را پر کرد. خجالتØ
لطفا صبر کنید...
