اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و چهارم :
نیمه شب بود که رسید تهران. گوشهی خیابان توقف کرد، دوباره ادرسی که پیامک شده بود را مرور کرد.
سمتِ شمال تهران باید میرفت، آنهم کجا؟ زعفرانیه!
بعد از قطع تماس نهال، نگران دوباره خودش تماس گرفت صدای نهال میلرزید توضیحش؛ فقط تصادف یزدان بود.
بیفوت وقت حاضر شد و راه افتاد.
از طرفی خوشحال بود آنقدر مورد اعتماد نهال بود که با او تماس بگیرد از طرفی دلشوره داشت، چه
لطفا صبر کنید...
