هوده به قلم مهدیه سجده
پارت هجده :
با دیدن چالهای دو طرف صورت تهام، خندید و داخل اتاق رفت و همزمان گفت:
- یه ساعت قبل از تموم شدن ساعت کاری بیا یکم حرف بزنیم.
و بعد از شنیدن «چشم جناب جهانشاهی» در اتاقش را بست.
پشت میزش نشست و پلکهایش را مالید. با دیدن میز سیاه و بزرگش که مرتب و براق بود، سه پرونده امروز که به ترتیب مراجعه ارباب رجوع، چیده شدهبودند؛ حتی تمیز بودن لای دکمههای کیبوردش و… لبخند پهنی زد و ته ذه
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه سجده | نویسنده رمان
هرچی بگم اسپویله
۱ سال پیشبهاره
1جعبه جالب بود
۱ سال پیشثریا
0خسته نباشی گلم 🧡🌹👌🏻
۲ سال پیشمیم
3هر پارتی که جلوتر میرم رمان جذاب تر میشه
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم باعث افتخارمه که راضی هستی❤️
۲ سال پیشدنیا
0خسته نباشید رمان رو خیلی دوست دارم
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
سلامت باشی عزیزم ممنونم ❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Setareh
1حسم میگه اینا کار یاسینه🥺اما چرا؟