هوده به قلم مهدیه سجده
پارت یک :
مقدمه:
یادمه از بچگی دوست داشتم یه شغلی داشته باشم که بتونم حق بقیه رو بگیرم! خیلی دویدم، خیلی درجا زدم. زمین خوردم ولی باز بلند شدم تا بشم اینی که الان هستم! خنده داره… .
میدونی دردش کجاست؟ نه نمیدونی! بذار بگم:
دردش اینجاست که هنوز که هنوز بعد این همه سال… نتونستم حق خودم رو بگیرم!
نه نباید میگفتم حق! نتونستم هوده خودم رو بگیرم!
تو اینجوری صدا میکنی عدالتی که ازش دم میزنی رو!
-------
زمستان سال ۱۳۸۸
«راوی اول شخص»
باز مثل همیشه گیر سؤال فیزیک شده بودم و هر دفعه که بیشتر کتاب گامبهگام را چک میکردم گیجتر میشدم. کلافه صندلی چوبیام را عقب هل دادم که باز پایه شکستهاش تاب برداشت و لق زد. کلافهتر کتابم را چنگ زدم و تا رسیدن به در فلزی اتاقکی که علیرضا با دستهای خودش برای من ساخته بود، رفته و دستم را پشت گردنم کشیدم. من هر بار بیشتر باعث سرافکندگی برادرم شدهام و حالا چه طور باید نمره مردود فیزیکم را برایش توضیح میدادم؟!
در فلزی را کنار زدم و تمام سرم از بهانه پر شد؛ اما ته دلم عذاب وجدان روزهایی را داشتم که جای خواندن درسهایم برای امتحانات نهایی و آماده شدن برای کنکور، در گیمنت گذشت. چقدر من بیلیاقت بودم! علیرضا برای راحت بودن من و سکوت در این محوطه پر سر و صدا، اتاقک ساخته بود؛ آن هم با هزینه خودش و دستانی که در ماسه و سیمان زخم برداشته بود. آنوقت من پول تو جیبیام را برای خورد نشدن غرورم مقابل رفیقها خرج گیمنت کرده بودم!
پوفی کشیدم و جاده خاکی را سمت اتاقک نگهبانیاش بالا رفتم. هنوز داشتم به بیفکریهایم فکر میکردم. اگر علیرضا میفهمید حق داشت کلهام را بشکند. او از همه خوشیاش زد تا من به درسهایم برسم و حالا من...!
نفسم را عمیق بیرون دادم و مشتم را لعنتوار به پیشانیام کوبیدم. به کیوسک علیرضا رسیدم که بوی بنزین زیر بینیام زد. نکند ماشینی که جدیداً برای اوراق آورده بودند نشتی داشت و بنزین همهجا را برداشته بود؟! چند قدم را دویدم و پس ذهنم یادم آمد، علیرضا تمام بنزین را خالی کرده بود؛ اما چرا بوی بنزین داشت شدّت میگرفت؟! چند قدم مانده را تندتر برداشتم. نگاهم به در نیمهباز اتاقک رسید و چراغنفتیای که روی صندلی کنارش داشت رو به خاموشی میرفت. ترس تا پشت مغزم دوید! نکند دزد آمده بود! آن هم شبی که دقیقاً علی آقا نبود و ما مسئول همهچیز بودیم. قلبم تندتر کوبید. تا رسیدن به پشت اتاقک هزار فکر در سرم چرخ خورد.
- علیرضا!...داداش کجایی؟ علی؟!
صدای قدمهایی از پشت سرم آمد. سمت عقب چرخیدم و نگاه وحشت کردهام منتظر هرچیزی بود؛ اما با دیدن چشمان مشکی علیرضا، پوفی از سر آسودگی کشیدم. بیهوا دستش را پس کلهام زد و مغزم از بوی بنزین ترکید.
- تو اینجا چیکار میکنی بچه؟!
دستم را پشت سرم کشیدم و خجالتزده کتاب فیزیکم را نشانش دادم که خندهاش گرفت:
- باز گره خوردی؟!
سرم را تکان دادم که باز دستش را بلند کرد؛ اما دو قدمی سرم منصرف شد و داخل جیب شلوارش فرو کرد:
- همین دوتا سلول خاکستری بزار تو سرت باشه.
کتابم را باز کردم؛ اما نگاهم به تیشرت سرمهای رنگش رسید که به نظر خیس میآمد؛ پس سرم را جلو بردم و تندی بنزین سرم را سوزاند:
- این چه بوییه؟! چرا لباست بنزینی شده؟!
تک خندهای زد و کتاب را از دستم کشید. موهای فر مشکیاش را دست کشید و یقه تیشرتش را تکان داد:
- باک موتور سوراخ شده داشتم درستش میکردم بنزین ریخت روم.
«مراقب باش»ی حوالهاش کردم و او سؤال فیزیک را طبق معمول مثل آب خوردن برایم توضیح داد. مثل هربار هم به این نتیجه رسیدم برادرم برای نگهبانی زیادی حیف بود و باید معلم فیزیک میشد؛ اگر معلم خودم بود قطعاً عاشق این درس نچسب میشدم.
- خب دیگه برو که کلهسحر باید بلندشی بری مدرسه.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
شهناز
0خوبه اما چرا دیر بارگذاری میشه لطفا پیگیری کنید حوصله سربر
۱۱ ماه پیشسارا
0حس میکنم داستان جدید وجالبی باشه.
۲ سال پیشSetareh
1سلام پارت اول که خوب بود امیدوارم بقیشم خوب باشه خسته نباشی نویسنده جان💜
۲ سال پیشبهاره نوربخش
1👏👏👏👏👏شروع خوبی داره
۲ سال پیشحنا
4همینقدر تو فیزیک هیچی نمیفهمم
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
منم از فیزیک متنفر بودم🤭
۲ سال پیشسمیه
0پارت اول رو خوندم. قلم ساده و روانی دارید. با افتخار بقیه رمان رو می خونم.
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
عزیزدلمی سمیه جان باعث افتخارمه نگاهت همراه رمان باشه❤️🌸
۲ سال پیشآیناز تابش
0رابطه ی من با فیزیک: عالی و روون و ملموس بود
۲ سال پیشثریا
1عزیزم عالیه عاشق رمانایی ام که درمورد دوتا داداش باشه😇🌹
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
عزیزدلییی❤️❤️
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
عزیزدلییی❤️❤️
۲ سال پیشمهتاب جهانفر
2خب من اومدم ببینم چه خبره اینجا😁 همین پارت اول جذبم کرد. قلم دلنشین و روونی داری❤️
۲ سال پیشدلیا
1پارت اول خوب بود
۲ سال پیشNyx
1خفن ترینی
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
ممنونم عزیزمم خوشحالم اینجا می بینمت❤️
۲ سال پیشNyx
0عالیه
۲ سال پیشFatemeh.ataei
0مهدیه من عاشق قلم رمان هاتون هستم همیشه موفق باشی
۲ سال پیشمبینا
0خ خ
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیلوفر س
0چه داداش مهربونی🥺