هوده به قلم مهدیه سجده
پارت هفده :
تا لحظه آخر که قفل در باز شود، منتظر دیدن چهرهی در هم و عصبانی الناز بود؛ اما با دیدن سالن تاریک و ساکت، یک لحظه بیاختیار پا تند کرد و خودش را به اتاق رساند و شاید ذهن بیرحمش هزار تئوری سیاه ردیف کرد؛ اما با دیدن الناز که خواب بود، پوفی کشید و روی صندلی کنار تخت نشست. به صورت سفید و غرق خوابش نگاه کرد و انگشتانش به گونه گرم او چسبید، بعد لغزید و به برآمدگی لبهای سرخش رسید که دست الناز
لطفا صبر کنید...

ثریا
1وای تهام وسواس داره شدید 😫🥲