پارت هفده :

تا لحظه آخر که قفل در باز شود، منتظر دیدن چهره‌ی در هم و عصبانی الناز بود؛ اما با دیدن سالن تاریک و ساکت، یک لحظه بی‌اختیار پا تند کرد و خودش را به اتاق رساند و شاید ذهن بی‌رحمش هزار تئوری سیاه ردیف کرد؛ اما با دیدن الناز که خواب بود، پوفی کشید و روی صندلی کنار تخت نشست. به صورت سفید و غرق خوابش نگاه کرد و انگشتانش به گونه گرم او چسبید، بعد لغزید و به برآمدگی لب‌های سرخش رسید که دست الناز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    وای تهام وسواس داره شدید 😫🥲

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    0

    خیلی قشنگههه عاشقش شدم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️