پارت سوم :

مغزم داشت از چیزهایی که می‌دیدم می‌سوخت؛ اگر می‌شد جای اسید معده مغزم را بالا می‌آوردم؛ یا نه تمام وجودم که از علیرضا پر بود. هنوز حس می‌کردم همه این‌ها واقعیت نداشتند!
- علیرضا...داداش؟!
صدای پر از لرزم از گلویم بیرون نزده بغضم ترکید و هق‌هق امانم را برید. «یاسین» را فریاد زد و گوش‌هایم سوت جیغ مانندی کشید. انگار سیلی محکمی به گوشم خورد و تکانی خوردم. دستم را سمت هرچیزی چنگ انداختم، با لمس پارچه برزنتی، روکش ماشینی را کشیدم و سمت علیرضا دویدم. روکش را رویش انداختم و تمام جان ملتهب و داغش را بغل گرفتم. جوری دستانم را دورش گرفتم که انگار قرار بود جایی برود و من تنها بمانم.
- دانشگاه خوب قبول میشم داداش! غلط کردم به خدا غلط کردم! گوه خوردم اصلاً...قول می‌دم فیزیک رو قبول بشم. دیگه نمی‌رم گیم‌نت، دیگه بیجا بکنم برم فوتبال. فقط درس می‌خونم. به خدا دانشگاه تهران قبول میشم. داداش غلط کردم.
مثل وقتی که تن بی‌جان مامان را تنها بغل گرفته بودم و مدام زمزمه می‌کردم، حالا هم داشتم زمزمه می‌کردم و از این مقایسه کذایی حالم بهم خورد. علیرضا حق نداشت من را تنها بگذارد! انگشتانم محکم‌تر به هم چنگ خوردند، می‌ترسیدم قفل دستانم را باز کنم و تمام وجودم با نبض دیوانه‌واری می‌کوبید. بین تارهای موهایم خیس بود و قفسه سینه‌ام تب‌دار به جناقم می‌خورد. صورت خیسم را به روکش برزنتی چسباندم و حرارت وجود علیرضا تنم را لرزاند:
- علیرضا، داداش...غلط کردم! توروخدا...تنهام نزار، می‌دونی که...من چه...قدر ترسوی...بی‌...جنبم...داداش توروخدا...!
چانه‌ام چین خورد و نگاه خیسم روی هم افتاد. همه وجودم شده بود یخبندانی که نمی‌توانستم باورش کنم! نمی‌خواستم باور کنم چیزی که چشمانم دیده بود. گره دستانم را محکم‌تر کردم که نفس‌نفس زدنی به گوشم رسید و با ترس دستانم از هم فاصله گرفت. چیزی که می‌دیدم جان هر انسانی را قطعاً می‌گرفت؛ اما منِ لعنتی هنوز هم داشتم نفس می‌کشیدم.
نفهمیدم چه کسی تن پردرد علیرضا که داخل پارچه برزنتی نفس‌نفس می‌زد را از بین دستانم بیرون کشید‌‌ و من روی زانوهایم سقوط کردم. خیره به او که دیگر نمی‌شناختمش خشکم زد و نفس‌هایم مثل سدی داخل گلویم حبس شد. چند نفر دیگر که لباس آتش‌نشانی بر تنشان بود دورش را گرفتند، تازه گوش‌هایم صدای آژیر ماشین اورژانس را شنید و دور علیرضا شلوغ‌تر شد. تمام وجودم کنار اویی که حرارتش هنوز در تنم گُر می‌گرفت، بود؛ اما خودم مثل جنازه‌ای روی خاک نشسته بودم. دستی روی شانه‌ام نشست و من چهره‌اش را ندیده میان دستانش درهم شکستم. کاش هیچ‌کس اینجا نبود تا من سراغ پیت بنزینی که آن طرف‌تر بود، می‌رفتم. باقی‌مانده تمام بنزینی که علیرضا برای من گذاشت را روی سرم می‌ریختم و با کشیدن یک کبریت تمام وجود از هم پاشیده‌ام را خلاص می‌کردم! من دیگر آدم زندگی کردن نبودم. نه! اگر هم می‌خواستم زندگی کنم حقش را نداشتم. علیرضا همه‌چیز برادر کوچک‌ترش بود. یاسین بی‌علیرضا معنایی نداشت!
جوری میان دستان علی آقا که تازه متوجه حضورش شدم، می‌لرزیدم؛ انگار بدنم‌ را از زیر خروارها برف بیرون کشیده بودند! اصلاً نفهمیدم علی آقا چه طور سر رسیده بود؟ با صدای «سوختگی ۸۷%» آتش‌نشان، خودم را از آغوش علی آقا بیرون کشیدم و نگاه وحشت کرده‌ام به علیرضا رسید. تمام تنم یخ کرد و قبلم برای چند ثانیه دیگر نکوبید. کاش وقتی پارچه سفید روی صورت عزیزش کشیده شد؛ دیگر قلب لعنتی‌ام به زدن ادامه نمی‌داد و روی من هم پارچه سفید می‌کشیدند. دنیای سیاهم، تنها یک روزنه سفید داشت و حالا همه‌جا برایم از سیاهی شب هم تیره‌تر بود. دستان علی آقا را چنگ زدم و سمت علیرضا دویدم، تعادل نداشتم و هر ثانیه چشمانم سیاهی می‌رفت. پارچه سفید را بین انگشتان پر لرزم گرفتم و نیمی از آن را کنار زدم.
- داداش علیـرضا!
حس کردم اسم زیبایش در گلویم نگنجید که تارهایم به خراش افتاد و‌ صدایم هم خشکش زد. نگاهم با دیدن صورت متلاشی‌اش که پارچه برزنتی را هم در خود حل کرده بود، درهم شکست. بغض و درد وحشتناکی چشمانم را لرزاند. علی آقا صورت من را به زور سمت خودش چرخاند، پلک‌هایم جوری روی هم افتاد؛ انگار کسی به زور چشم‌هایم را بست و نگاهم تاریک شد.
صدای اوهام و تاری کنار گوشم زمزمه می‌کرد:
- داداش کوچولو؟ نترس. علیرضا اینجاست! چشمات رو باز کن یاسین. من که هستم تو دیگه نباید بترسی بچه!
حس کردم آتش به جانم افتاده و ترس تا بیخ گوشم آمد. یک‌باره صورت سوخته و مذاب علیرضا مقابلم رنگ گرفت و شقیقه‌هایم تیر کشید. دستان دلمه بسته‌اش سمتم دراز شد و آوای نامفهومی را مدام تکرار کرد. دوست داشتم محکم بغلش بگیرم؛ اما حرارت شعله‌های آتش پوستم را می‌سوزاند. فریاد که زد برق از نگاهم پرید و با تکان محکمی از بلندی افتادم.
- یاسین جان؟ بیداری؟
از لابه‌لای پلک‌هایی که هرکدام صد تُن وزن داشت نگاهم به سقف سفید رسید.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • خودم

    0

    خیلییی غمگین بود گریه ام گرفت...بمیرم براشون

    ۶ ماه پیش
  • Setareh

    0

    وای من بغضم دلم ریش شد گناه داشت یعنی همش کابوس بود؟چه کابوس بدی😭

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    کابوس نبود متاسفانه 🥺 خوش ا‌مدی عزیزم به جمعمون❤️

    ۱ سال پیش
  • سارا

    0

    اینجا داستان مبهم که چه جوری آتش گرفت وداداشش رو بیرون آورد. البته اگر خودکشی باشه که هیچی. امیدوارم ادامه داستان واضح تر باشه. بازم ممنون از نویسنده عزیز.

    ۱ سال پیش
  • ویدا

    1

    چه شوک قشنگی👍🏼

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ممنونم ویدا جانم❤️

    ۱ سال پیش
  • ویدا

    1

    شروع جالبی داره

    ۱ سال پیش
  • آیناز تابش

    0

    وااای زندست دیگه نه؟😭

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    متاسفانه نه🥺

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    ایشالا که خوابه🥲😭

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    عزیزمم خوش اومدی ببخشید اول رمان تلخ شروع شد امیدوارم باقیش رو دوست داشته باشی❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خداروشکر

    ۲ سال پیش
  • دلیا

    0

    واایی گریهم گرفت انقدر توصیفا خوبه که دلم ریش شد بدبخت یاسین دیگه یادش نمیره

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ببخشید بابت پارتای ابتدایی

    ۲ سال پیش
  • ماهرو

    0

    چق دردناکه جون دادن عزیرت😢😭

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خیلی واقعا🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh.ataei

    1

    مهدیه جان چه خوب توصیف میکنی این صحنه ها رو

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزک باعث افتخاره

    ۲ سال پیش
  • بشری خانوم

    0

    عالییی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️