پارت دوم :

سرم را تکان دادم و چرخیدم. چند قدم برداشتم که صدایم کرد:
- یاسین؟
سمت عقب چرخیدم:
- جان داداش؟
- قول بده کنکور دانشگاه خوب قبول بشی و خودت و بابا رو از این وضعیت نجات بدی. باشه؟!
سرش را تکان داد و فرهای سیاهش لرزیدند. چشمان کشیده و‌ سیاهش را عجیب نگاه کردم. یعنی از نمره فیزیکم مطلع شده بود؟!
- من که دارم همه تلاشم رو می‌کنم!
لبخند زد و تا انتهای چشمانم را نگاه کرد:
- می‌دونم. تو لیاقتت بهترین زندگیه داداشم.
نفهمیدم چرا یکباره تمام قفسه سینه‌ام لرز گرفت.
چند قدم‌ جلو‌ آمد و من هرلحظه منتظر بودم به رویم بیاورد که از ماجرای شانه خالی کردن‌هایم‌ خبر داشته؛ اما تنها دستانش را محکم دور شانه‌هایم گرفت:
- ببخشید اگر هرجایی نتونستم شرایط رو برات بهتر کنم. می‌دونم اگر بخوای خیلی کارا می‌تونی بکنی فقط... .
از من فاصله گرفت و دستش را روی شانه‌ام گذاشت:
- فقط باید بخوای یاسین!
ابروهایم بالا پرید و تا خواستم حرفی بزنم، نگاهش از چشمانم رفت و‌ سمت کیوسک قدم برداشت:
- شبت بخیر داداش کوچولو.
- شب بخیر، صبح خودم بیدارت می‌کنم، نمی‌خواد چهار صبح صبحونه درست کنی.
دستش را روی هوا تکان داد و داخل کیوسک شد. تمام جاده خاکی را بالا رفتم و باز روی صندلی لق‌ام نشسته‌ام. سؤال فیزیک را با راه‌حل علیرضا جلو رفتم و نقطه پایان معادله را با تکرار حرف او گذاشتم. چرا از من قول گرفته؟! اگر دانشگاه خوب قبول نشدم چه طور در چشمانش نگاه کنم؟! اگر شرمنده‌اش کردم باید چیکار کنم؟! شب‌بیدارهایش را چه طور جبران کنم؟! حس کردم تمام تنم یخ کرد؛ انگار هرچه بیشتر به روز کنکور نزدیک می‌شدم ضربان قلبم تندتر می‌شد.
با حس سنگینی قفسه سینه‌ام، از جا بلند شدم و از اتاقک بیرون زدم. به آسمان تاریک خیره شدم که نور کوچکی به نظرم آمد. اطرافش را دودهای سیاه گرفته بود؛ انگار هر ثانیه نور بزرگ‌تر می‌شد. بوی نم سوختگی را حس کردم و بی‌اختیار ترس تمام جانم را گرفت. نفهمیدم برای چه چیزی آنقدر سریع می‌دویدم؛ فقط دلهره‌ای هرلحظه پیچ‌در‌پیچ مغزم را بالا می‌رفت. نفس‌نفس می‌زدم و نگاهم به نوری بود که حالا شعله‌های آتش را به خود گرفته بود. «وای» پر ترسم پاهایم را شل کرد و دست‌هایم یخ زد. محکم‌تر دویدم و تمام پوسته مغزم از نگرانی شورزار زد.
به بالای جاده خاکی رسیدم، در کیوسک علیرضا بسته بود. عنبیه‌هایم چرخید و به شعله آتشی که حالا گُر گرفته بود، رسید. پشت کیوسک داشت چیزی می‌سوخت!
تا کیوسک را دور بزنم قلبم تا پشت لب‌هایم رسید و تمام وجودم یخبندان شد. بوی زمخت سوختن مو تمام بینی‌ام را پر کرد و پاهایم داخل شن‌های خاک منجمد گشت. نگاهم به شعله‌های آتشی که دستان او را می‌رقصاند رسید. چشمانم یکباره پشت سدی از اشک غرق شد و او که در آغوش آتشی حریص گرفتار بود، مقابلم به هر سمت می‌دوید. شعله‌های آتش سرخِ‌سرخ شده بودند و او با دیدنم ثانیه‌ای ایستاد. یخ زده بودم؛ انگار نه اینجا ایستاده بودم، نه من در بدنم حضور داشتم؛ انگار یقه‌ام را گرفته بودند و از بلندی قله‌ای پایین پرتم کرده بودند. مات بودم، یادم رفته بود پلک بزنم و قطره‌های اشک مثل تازیانه پوستم را ذوب کرد. علیرضا داخل نگاهم به هر سمت می‌دوید و فریادهایش داشت پرده گوشم و تمام جانم را کَر می‌کرد.
- دا...داش!
جوری خیره نگاهش می‌کردم؛ انگار منتظر بودم جلو بیاید و یکی زیر گوشم بخواباند تا از کابوس‌‌های لعنتی‌ام بیدار شوم! تمام جانم انتظار می‌کشید تا دستان زخم از سیمانش، روی پلک‌هایم بنشینید و‌ بعد شمع کیک هجده سالگی‌‌ام را روی کیک یزدی ببینم و با ذوق فوت کنم.
فریاد بلندش لرز به تمام جانم انداخت و چند قدم جلو رفتم؛ اما ترس لعنتی قدم بعدی‌ام را برید و دستانم را سمتش دراز کردم:
- علی...داد...اش!
بغضم ترکید و گلویم با درد وحشتناکی منهدم شد! فریاد پر از ترسم در فریاد پر از دردش گم شد. بوی گوشت پخته حالم را بهم ریخت و معده‌ام بهم پیچید. مایع تند و سوزنده‌ای راه گلویم را بالا آمد و من تا کمر روی خاک خم شدم. نگاهم قفل شعله‌هایی بود که مقابلم به جان پاهایش افتاده بود.
می‌توانستم دلمه‌هایی که روی پوستش زده بود را واضح ببینم و باز معده‌ام مچاله شد. گلویم سوخت و سرم تیر کشید. نفس‌نفس زدن‌هایم گلوی خشکم را می‌سوزاند؛ انگار هنوز داشتم می‌دویدم، پاهای بی‌حسم به زمین چسبیده بود و چیزی داشت تا انتهای مغزم را پوست می‌کَند. چشمان خیسم با ترس کشنده‌ای از پاهایش که انگار در شلوار سوخته‌اش حل شده بود، بالا آمد. نمی‌خواستم بیشتر به بدن داداشی که نمی‌دانستم شعله کفتار صفت آتش چه بلایی بر سرش آورده نگاه کنم؛ اما اختیار چشمانم از کفم رفته بود. از بدنش که بازیچه شعله‌ها بود به صورتش رسیدم و معده مچاله‌ام، مچاله‌تر شد. لبخند یک ساعت پیشش پشت ذهنم نقش بست و تمام صورتم هم مچاله شد. بغض داشت جانم را می‌گرفت! صورت نازنینش چیزی جز گوشت بهم آمیخته نبود. چشمانش را نمی‌دیدم! جوری در شعله‌ها حل شده بودند که انگار اصلاً وجود نداشتند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر سامانی

    0

    ای وای🥲🥲🥲 بنده خدا😭😭😭

    ۹ ماه پیش
  • Setareh

    0

    وای از همین اولش ترسناک بود چه صحنه زجر آوری بیچاره یاسین

    ۲ سال پیش
  • بهاره

    0

    دل آشوب شدم. چقدر شروع هولناکی بود

    ۲ سال پیش
  • حنا

    2

    چه شروع تلخی و چقدر قشنگ این صحنه رو توصیف کردی. بیچاره یاسین که داداشش رو از دست داد

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    عزیزدلمی حنای قشنگم اره شروع تلخی داشت 🥺❤️ ممنونم بابت نظرای قشنگت❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • آیناز تابش

    1

    چرا اینطوری شد یهو! چه توصیفات دقیق و پر احساسی قشنگ آدم میتونه توی صحنه نفس بکشه

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ممنونم ایناز قشنگم دختر مهربون خوشحالم رمان به دلت نشسته❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • راز

    1

    وااای خدا چقد سخته عزیزت اینجوری بسوزه یکی از اقوام شوهرم همینجوری سوخت دوتا بچه هم داشت بدبخت شوهرش سوختنش رو دید ولی نتونست براش کاری کنه فقط وفقط مث این پسر ک سوختن برادرش رو دید اونم سوختن زنش رو دید

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خیلی خیلی سخته دیدن و هضمش واقعا از تحمل ادم خارجه خدا به اون شوهر و بچه هاش صبر بده درد سنگینیه🥺🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    خدای من 😭😣

    ۲ سال پیش
  • زهرا اسدیان

    0

    واقعا عالیه خیلی استعداد داری افرین

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۲ سال پیش
  • میم

    0

    همتو بیست ❤️

    ۲ سال پیش
  • دلیا

    0

    واییی چرا علیرضا اینجوری شد؟

    ۲ سال پیش
  • Mahro

    1

    چق وحشتناکه جون دادن عزیزتو با چشمات ببینی نتونی کاری کنی😭💔

    ۲ سال پیش
  • امنه

    1

    ممنون اتفاقا رمانتون گرچه غم وصحنه های دردناک در اول پارت ها هست ولی حتما بیشتر از دردها تجربه ومتن های مفسد برای انگیزه زندگی وتلاش به خواسته وهمچنین یاد دادن به افراد برای سربلندی زیادی نوشته میشه

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    😭😭😭 سخته عزیزی رو ببینی که درآتش تقلای کمک بخواد حتی اگه از عمد خودش رو آتش بزنه چون واقعا بعدخاموش شدن درد دارن واذیت میشن ممنون منو یاد خالم انداختین اونهم توی آتیش سوخت وبعد ۱۰روز دوام نیاورد

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    واقعا سخته درکتون میکنم خدا رحمتشون کنه و‌روحشون قرین آرامش بابت این یادآوری تلخ عذر میخوام الهی رمان به دلتون بشینه❤️

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    علیرضاداشت وصیت میکردقبلش😥

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    دقیقا داشت وصیت میکرد انگار

    ۲ سال پیش
  • آنیا

    0

    چراماتت برده برو ازاتاقک چیزی بیارطفلک مرد

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ترس بیش از اندازه باعث شوکه شدن میشه یاسین هنوز نتونسته هضم کنه چه اتفاقی افتاده تا ری اکشن نشون بده 🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • آنیا

    0

    طفلک جفتشون🥺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️