هوده به قلم مهدیه سجده
پارت پانزده :
باربد باز غیبش زد و همه بیحرف نگرانش بودند. ملک خاتون در حیاط را بهم زد و نگاه نگرانش به انتهای کوچه روی اعصاب بهنود خط انداخت. ویلچر حاجیبابا را داخل صندوق ماشین جا داد؛ خیابانها و اتوبان را طی کرد. دو بار تماس آذر را جواب داد و هنوز ذهنش درگیر باربد بود. دو سال پیش سر کلهشقیهایش کل خانواده را تا پای مرگ برده و برگردانده بود. دکترها احتمال مرگ مغزی داده بودند و برادر احمقش به محض
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
0بنده خدا همه رو مخشن😫
۲ سال پیشدلیا
1چرا برادرش اینجوری میکنه؟
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
به خاطر خودخواهی و کمبود اعتماد به نفس
۲ سال پیشدلیا
0خیلی قشنگه
۲ سال پیشاکرم
2وایییی چه برادر احمقیهه این بهنودد بنده خدا شانس ندارههه
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
بله بنده خدا همه اذییتش میکنن
۲ سال پیشاکرم بانو
1بهنودبیچاره ازهمه طرف بهش فشارمیارن
۲ سال پیشد
0عالیه
۲ سال پیشد
1واقعا خیلی قشنگ نوشته شده
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیلوفر س
0این بهنود بنده خدا از هیچ طرف شانس نیورده😅😅😅