حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت نود :
آلنوش با بیچارگی دم درب ایستاده و سرش را روی لته چوبی در می گذارد :
-خدا...الهی برات بمیرم.
دستش را گرفته و با خشم او را به طرف کوچه می رانم.
-برو خونتون. می خواهی دیونه ش کنی؟ اصلا وقتی دلت باهاش نیست.. چرا باهاش میایی خونه ش؟
از قدیم راست گفته اند که نمی شود یک کتاب را از روی جلدش قضاوت کرد. چشمان دخترک در انی چون بلورهای یخی لبالب شده و بارانی می شود:
لطفا صبر کنید...
