حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت هشتاد و هفتم :
.
می خواستم بگویم غصه در تار و پودم تنیده شده است. می خواستم برای بودنش تشکر کنم. ولی در سکوت نگاهش می کنم. نمی خواهم او را بیشتر در منجلاب زندگیم فرو ببرم.
بغضم را به آن ور کوهها می فرستم. دارچین و شکر را روی سیبها می پاشم و سمیر با لبخند دستم را گرفته و مرا به آغوش خود می کشد و با صدایی گرمش درون گوشم زمزمه می کند:
-تو همه خونواده منی.
با این حرفش مثل دختران نوØ
لطفا صبر کنید...
