حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت هشتاد و هشتم :
به موهایم که چند ماه قبل از حرص با قیچی به جانش افتاده بودم نگاهی می اندازم.
-هیچی یکم بلند شده بودن. نمی توانستم نفس بکشم.
دیگر به او نمی گویم از موهای بلند خاطره خوشی ندارم. امان از گندم زار موهایم که هنوز عطش لمس دستان مادرم را دارند، یا گرمای پر مهر لقمان را .
هنوز مثل مسافر کشتی شکسته در دریای اوهامم سرگردان هستم، دستان پر مهر سمیر میان موهای کج و معوج حس می کنم
لطفا صبر کنید...
