حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت دوم :
پیمان فرو رفته در کت و شلوار مشکی با ابروانی درهم وارد آسانسور شد و شاسی طبقهی هفتم را فشار داد. لحظاتی بعد خارج شد و با قدمهایی محکم وارد شرکت شد. منشی به احترامش برخاست و گفت:
ـ سلام آقای مدیر.
پیمان سرش را به نشانه جواب سلام پایین آورده نگاه عصبیاش را به منشی دوخت و گفت:
ـ آقای شریف زنگ نزدن؟
ـ نه، ایشون تا حالا تماس نگرفتن.
پیمان زیر لب گفت:
ـ لعنتی! پیش خودش چی فکر کرده؟
به دنبال این حرف وارد اتاق شد و در را بست. به طرف میز رفت و خم شد و دستهای از موهایش را در چنگ گرفت. هنوز روی صندلی قرار نگرفته بود که چند ضربه به در خورد. سرش را بالا گرفت و با لحنی تند گفت:
ـ بیا تو!
دستگیره در پایین داده شد و آقای پوریا مشاور شرکت وارد اتاق شد:
ـ سلام آقای بهکام.
ـ سلام. رفتی شرکت فراز؟
ـ بله، رفتم. رضایتشو گرفتم و قراردادو بستم.
پیمان سرش را به نشانه رضایت پایین آورد و گفت:
ـ خوبه، ممنونم!
ـ باید دنبال یه منشی جدید باشیم.
ـ میدونم. دیروز خانم طاهری بهم گفت دیگه نمیتونه بیاد. یه آگهی بده روزنامه و پیگیر شو.
ـ چشم... با اجازهتون!
برگشت و به طرف در رفت و از آن خارج شد. پیمان شروع به باز و بسته کردن کشوهای زیر میز کرد. با آشفتگی دنبال چند برگه میگشت اما پیدا نمیکرد. گویی آب شده و به زمین فرو رفته بود. تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشت و جواب داد:
ـ بله؟
صدای منشی در گوشی پیچید:
ـ آقای شریف پشت خط هستن.
اسم شریف که آمد، سراسر وجود پیمان را خشم گرفت:
ـ وصل کن!
ـ چشم.
لحظهای بعد صدای مسن شریف از آنسوی خط شنیده شد:
ـ سلام آقای بهکام.
پیمان فریاد زد:
ـ همکاری ما با هم منتفی شد!
شریف دستپاچه شد:
ـ اجازه بدید بهتون توضیح بدم...
ـ من هیچ توضیحی قبول نمیکنم!
و گوشی را محکم روی دستگاه کوبیده از اتاق خارج شد و رو به منشی با عصبانیت گفت:
ـ خانم طاهری! اگه آقای شریف اینجا اومد، میفرستیش بره. متوجه شدی؟
طاهری با لحنی شتابزده گفت:
ـ بله، چشم!
پوریا که در حال رفتن بود برگشت و گفت:
ـ بهتر نیست انقدر عجولانه تصمیم نگیرید؟
پیمان با لحنی تحکمآمیز گفت:
ـ من تصمیم درستی گرفتم! سعی نکن منصرفم کنی چون نمی تونی!
نگاهش به صورت منشی برگشت و گفت:
ـ اون مطالب تایپ شدهای که دیروز بهم دادی نیست!
ـ دیروز خودتون بهم پس دادید. گفتید چند تا اشتباه تایپی داره و ازم خواستید درستش کنم.
ـ و شما هم تا حالا بیکار موندید!
ابروان منشی با ترس بالا رفت و گفت:
ـ معذرت میخوام... فراموش کرده بودم... همین الآن اصلاح میکنم.
پیمان به اتاقش برگشت، خودش را روی صندلی رها کرد و به نقطهای خیره شد...
***
نیکی رو به روی خیابان ایستاده بود و با آدرس کلنجار میرفت:
ـ پس این شرکت کوفتی کجاست؟ چرا پیداش نمیکنم؟... خسته شدم!
انگشتش را زیر چانهاش فشرد و فکری به ذهنش رسید:
ـ چهطوره تاکسی بگیرم؟... آره! اینطوری خیلی بهتره. یه تاکسی میگیرم و آدرسو به راننده میدم و انقدر اعصابم خرد نمیشه.
با این فکر دستش را بالا برد تا ماشینی توقف کند اما ظاهراً ماشینی در آن مکان توقف نمیکرد چون همه بیتوجه به او از کنارش میگذشتند. پنج دقیقهای گذشت و با ناامیدی خواست دستش را بیندازد که بنز مشکی رنگی زیر پایش ترمز کرد و راننده در حالیکه سرش را از شیشه بیرون آورده بود، پرسید:
ـ خانم کجا میخواید برید؟
نیکی که ترسیده بود سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند و گفت:
ـ چه معنی داره یه ماشین مدلبالا مسافر سوار کنه؟!
صدایی از قسمت عقب ماشین با عصبانیت گفت:
ـ تو این خیابون ماشینی نگه نمیداره! یعنی تو اینو نمیدونی؟
نیکی تندی به عقب نگاه کرد تا جواب شخص گستاخ را بدهد که با پسری فوقالعاده مغرور، جذاب و خوش تیپ رو به رو شد. چشمان سیاهش پشت قاب عینک دودی پنهان شده بود و با جدیت و ابروانی درهم به رو به رو نگاه میکرد. به شیشهی طرف او نزدیک شد و گفت:
ـ آقای عصبی! من نمیخوام سوار ماشینت شم. مگه زوره؟
پیمان به طرز توهینآمیزی به رانندهاش اشاره کرد راه بیفتد. هنوز ماشین چند متر دورتر نشده بود که نیکی پشیمان شد و به دنبال ماشین دوید:
ـ نگه دار! نگه دار!
ندیمی توقف کرد و نیکی به سرعت خود را به ماشین رساند. پیمان نیمنگاهی به او انداخت و گفت:
ـ چیه؟
نیکی لبخند شیرینی زد و گوشهی لبش چال افتاد:
ـ سوار میشم!
پیمان اشاره کرد:
ـ برو جلو!
نیکی در جلو را باز کرد و نشست و راننده بیمعطلی حرکت کرد. داخل ماشین، آهنگ ملایم و روحبخشی نواخته میشد و رایحهی تند و تلخ ادکلن مردانهای از عقب به اطراف پراکنده میشد. نیکی که برای اولینبار سوار چنین ماشین مدل بالایی شده بود با ذوق به همهجا سرک میکشید. صدای تحکمآمیز جوان را از پشت سر شنید:
ـ کمربندتو ببند!
دستش را دراز کرد و کمربندش را بست. راننده پرسید:
ـ مقصدتون کجاست خانم؟
ـ شما همینطوری برید... خودم بهتون میگم.
یک ربع بعد، ندیمی، مقابل ساختمان شیک و نوسازی توقف کرد و پیمان کیف به دست پیاده شد. نیکی هم پیاده شد. مقابل شیشه ایستاد و در حالیکه زیپ کیف پولش را میکشید، گفت:
ـ آقای راننده دستتون درد نکنه. بفرمایید چهقدر شد؟
ندیمی لبخندی بر لب آورد و گفت:
ـ هیچی! این کارا چیه خانم؟
و بلافاصله گاز داد و از آنجا دور شد. نیکی لبخند تشکرآمیزی زد و در دل گفت: «چه مرد خوبی!» به آدرس نگاه کرد. باید به طبقه هفتم میرفت. به طرف آسانسور رفت و متوجه شد صبح آن روز مشکل پیدا کرده. در حالیکه به شانس بد خود لعنت میفرستاد به طرف پلهها رفت. به ساعت نگاه کرد و با دیدن عقربهها که عدد دوازده را نشان می داد، بر سرعت قدمهایش افزود. به طبقه سوم که رسید، متوجه شخص جلوتر از خود نشد و محکم به او تنه زد و بالا دوید که صدای بلند افتادن شیای را بر روی زمین شنید. فوراً برگشت عذرخواهی کند که نگاهش به کیف مشکی رنگی روی پلهها افتاد و بعد صاحب کیف که کسی جز همان جوان مغرور و عصبی نبود و با خشم نگاهش میکرد. از همانجایی که ایستاده بود، گفت:
ـ ای وای! کیف شما رو انداختم؟ ببخشید! اصلاً متوجه نشدم.
پیمان با لحنی خوددار گفت:
ـ بیا کیفی رو که زمین انداختی بردار بده به من!
نیکی از دو پله پایین پرید و خم شد کیف را بردارد اما به خاطر سنگینی از دستش افتاد و صدای کوبیده شدنش در گوش پیمان پیچید!
پیمان با لحنی تحقیرآمیز گفت:
ـ از پسِ بلند کردن یه کیف برنمیای؟!
نیکی از حرف او برآشفت:
ـ این کیف خیلی سنگینه! من که مثل تو زورم زیاد نیست.
پیمان همانطور که با اخم به او نگاه میکرد، زیر لب گفت:
ـ دخترهی پررو!
نیکی در حالیکه در دل به پیمان بد و بیراه میگفت پلهها را یکسره تا طبقه هفت بالا دوید. همین که وارد شرکت شد، خم شد و زانوهایش را گرفت و نفسزنان از منشی پرسید:
ـ آقای بهکام هستن؟
منشی جواب داد:
ـ پنج دقیقه دیگه میرسن.
در این هنگام پیمان با کیف خاکآلود وارد شد و نگاه مبهوت نیکی روی صورت او ثابت ماند... منشی رو به نیکی گفت:
ـ ایشون رئیس شرکت هستن.
پیمان سرش را بالا آورد و با دیدن نیکی تک ابرویی بالا انداخت:
ـ اومدی معذرت خواهی؟
نیکی نمیدانست چه جوابی بدهد!... فقط با ناباوری به او نگاه میکرد. امکان نداشت خودش باشد! پیمان نگاه از او برگرفت و به طرف اتاقش رفت و در را بست. نیکی تازه به خود آمد. در میان چشمان متعجب منشی با قدمهای تند به طرف اتاق مدیرعامل رفت و بیاجازه در را باز کرد و وارد شد. پیمان که انتظار چنین جسارتی را نداشت، با ابروانی درهم نگاهش کرد:
ـ کی بهت اجازه داد بیای تو؟
نیکی چند قدم جلو رفت و با اعتماد به نفسی ساختگی گفت:
ـ من اومدم اینجاکار کنم!
ـ من به دخترای شلوغ و بینظم کار نمیدم.
ابروان نیکی بالا پرید:
ـ ولی من شلوغ و بینظم نیستم!!
ـ برو بیرون! من کلی کار دارم.
ـ نمیرم!
پیمان حیرتزده نگاهش کرد:
ـ نمیری؟!
ـ اگه همینطوری برگردم خونه... روح مادرم ناراحت میشه.
ـ فکر میکنی خیلی بامزهای؟ زودتر برو بیرون!
نیکی چشمانش را بست و باز کرد:
ـ حق داری! بایدم خواهرتو از یاد برده باشی... به خصوص که اون خواهر واقعیتم نبود...
پیمان اخمکنان به نیکی نگاه میکرد و سر از حرفهایش در نمیآورد. نیکی برگشت تا به طرف در رود که صدای کوبندهی او را از پشت سرش شنید:
ـ وایسا دختر!
روی پاشنهی پا چرخید و برگشت و به او نگاه کرد. پیمان چند قدم نزدیکش شد و با دقت زوایای صورتش را از نظر گذرانید. با لحنی متفکرانه گفت:
ـ تو دختر نسترنی؟!
نیکی پوزخند زد و گفت:
ـ بله آقای دایی!
پیمان لحظهای سکوت کرده گفت:
ـ از صبح که دیدمت، چهرهت به نظرم آشنا اومد. تو واقعاً شبیه مادرتی!
ـ حالا بهم کار میدی؟
ـ اول بهم بگو اون حرف مزخرفی که زدی چی بود؟
چشمان نیکی پر از اشک شد و گفت:
ـ مزخرف؟! مامانم مرده... سه ساله که مرده!
پیمان به سوی دیگری نگاه کرد و گفت:
ـ داری با من شوخی میکنی دیگه؟
ـ فکر نمیکنم این قضیه چیزی باشه که بشه باهاش شوخی کرد.
پیمان در فکر فرو رفت. نمیتوانست حرف نیکی را باور کند. نسترن تنها هشت سال از او بزرگتر بود. چهطور ممکن بود در اوج جوانی از دنیا رفته باشد؟! صدای نیکی را شنید:
ـ قبل از مرگش ازم خواست پیدات کنم و اینو بدم بهت! اصرارم داشت که من چیزی ازش نخونم.
پیمان پاکت را گرفت و به راحتی اشاره کرد:
ـ بشین!
نیکی روی راحتی نشست و به اطرافش نگاه کرد. همه چیز مرتب و منظم بود. پیمان روی صندلی نشست و همین که پاکت را باز کرد، چشمش به عکسی مربوط به پانزده سال پیش در آن خانهی قدیمی و پرخاطره افتاد. او در کنار نسترن که پیراهن سپید عروس بر تن داشت، ایستاده بود و حتی لبخند زورکی که بر لب داشت هم غم و ناراحتیاش را از عروسی تنها خواهرش با مردی که لایقش نبود پوشش نمیداد. چشمان گریان نسترن هم گویای نارضایتی از ازدواج زودهنگام و اجباریاش بود. عکس بعدی تصویر شادی از او و نسترن را در کنار دریا نشان میداد. پشت عکسها کاغذی تا شده قرار داشت. آن را برداشت و باز کرد و شروع به خواندن متن نامه کرد.
پیمانِ عزیزم سلام. نمیدونم وقتی این نامه رو میخونی چه مدت از مرگم گذشته اما مطمئنم دخترم حتماً اونو به دستت رسونده. دلم نمیخواد با این نوشتهها ناراحتت کنم. حق این کارو ندارم. زمانی که خونهی ما بودی، بدترین دوران زندگیتو می گذروندی. تقصیر تو نبود پدرم تو رو به خونهی ما آورده بود اما مادرم نمیتونست اینو درک کنه و رفتار بدی باهات داشت. اون زمان با اینکه دوست داشتم، دلم میخواست سریعتر پدرت پیدا بشه و تو رو به خونهی خودتون برگردونه تا انقدر از رفتارای زشتی که مادرم باهات داشت خجالت نکشم. وقتی آرزوم برآورده شد و برگشتی پیش خانوادهت، با وجودی که از دوری تنها برادر عزیزم ناراحت بودم اما خوشحال بودم از دست مادرم راحت شدی. پیمان جان... ما کاری در حقت نکردیم که تو خودتو ملزم به جبران بدونی. فقط ازت میخوام از دخترم حمایت کنی. اون با وجودی که شاد به نظر میرسه، خیلی تنها و غمگینه. پدرش یه مرد عیاش و معتاده که اگر به خاطر نیکی نبود تا حالا هزار بار ازش جدا شده بودم. مطمئنم بعد از مرگم خیلی زود جسد اونم یه گوشهای پیدا میکنن. من تو زندگیم خیلی سختی کشیدم و همه رو به خاطر دخترم تحمل کردم. بعد از اینکه از پیش ما رفتی خیلی منتظر بودم برگردی اما تو یه بار بیشتر به دیدنم نیومدی. این روزا بیشتر انتظارتو میکشم تا زودتر بیای و دخترمو بهت بسپرم و با خیال راحت از دنیا برم اما خب بهت حق میدم. حتماً خیلی گرفتار شدی که دیگه نتونستی به من سر بزنی. بهم گفته بودی داری رئیس یه شرکت تجاری میشی. لیاقتشو داری. من بهت ایمان دارم. ازت خواهش میکنم مادرمو حلال کنی. وقتی در حال احتضار بود ازم خواست پیدات کنم و براش حلالیت بگیرم. اون زمان فکر نمیکردم خودمم سال بعد بهش ملحق شم. دیگه نمیتونم بیشتر از این بنویسم... سرفه امانمو بریده... درخواست خواهر بزرگتو قبول کن و اجازه بده با آرامش به خواب ابدی برم...
خواهری که همیشه به یادته... نسترن.
پیمان با حالی دگرگون نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. با صدایی که برای خودش هم غریبه مینمود، گفت:
ـ یه چند لحظه همینجا باش...
به دنبال این حرف از اتاق خارج شد و به اتاق دیگری رفت. در را بست و به آن تیکه زد. اشکها بیوقفه از چشمانش فرو میچکید و مرگ نسترن مقابل دیدگانش پررنگتر جلوه میکرد. مرتب خاطرات دوران کودکی و نوجوانی به ذهنش میآمد و از این که دیگر سراغ نسترن نرفته بود احساس گناه میکرد. حسرت روزهایی را میخورد که میتوانست در کنارش باشد و مشکلاتش را حل کند اما کوتاهی کرده بود. احساس تلخ پشیمانی و ندامت بیچارهاش کرده بود. تمام وجودش ملامت و سرزنش شده بود. دقایقی گذشت تا توانست اندکی آرام شود. در را باز کرد و به آبدارخانه رفت. آبی به صورتش زد و به اتاقش برگشت و چهرهای عادی و خونسرد به خود گرفت. با دیدن نیکی که روی صندلی چرخدارش نشسته بود و به اینطرف و آنطرف چرخ میخورد، ابروانش درهم رفت و با لحنی عتابآلود گفت:
ـ اونجا چی کار میکنی؟
نیکی لبش را گزید و فوراً از جا برخاست:
ـ چه بیسر و صدا اومدید!
پیمان در حال رفتن به طرف میز گفت:
ـ وقتی پشتت به منه، معلومه متوجهی حضورم نمیشی!
ـ میشه یه ذره دیگه اینجا بمونم؟
ـ نه خیر! برو اونطرف.
نیکی در حال رفتن به سوی راحتی زیر لب گفت:
ـ خسیس!
پیمان لحظهای به جای نیکی، نسترن را دید و به شدت منقلب شد. نگاه از او برگرفت و با افکاری مغشوش پشت میز نشست. صدای ملتمسانهی نیکی را از آنسو شنید:
ـ میشه به منم بگی مامانم تو اون نامه بهت چی گفته؟
ـ اگه میخواست بدونی، هیچ وقت نمیگفت نخونیش!
پیمان طوری این جمله را ادا کرد که نیکی قید مطلع شدن از نامه را برای همیشه زد. پیمان به زحمت پرسید:
ـ مادرت ... چهطور از دنیا رفت؟
ناگهان سکوت سنگینی فضا را پر کرد. بغض گلوی نیکی را فشرد. انگار تمام خاطرات تلخ سه سال پیش به یکباره به ذهنش هجوم آورد. با صدایی لرزان گفت:
ـ مریض شد...
پیمان میخواست از کم و کیف ماجرا بیشتر مطلع شود اما احساس کرد بهتر است دختر بیچاره را که ناگهان در خود فرو رفت بیشتر از این آزرده خاطر نکند. سرش را پایین انداخت و با صدایی گرفته گفت:
ـ قطعه و ردیفشو برام بنویس.
ـ منم میتونم باهات بیام؟
ـ نه! تنها میرم!
ـ میخوای راحت گریه کنی؟
پیمان با جدیت به نیکی نگاه کرد طوری که نیکی از حرفش احساس شرمندگی کرد.
ـ الآن پیش پدرتی؟
ـ آره.
ـ چه بزرگ شدی!
نیکی به پیمان که لبخند محوی بر لب داشت نگاه کرد و گفت:
ـ آخرین تصویری که ازم یادته چند سالم بود؟
ـ خیلی کوچیک بودی. داشتی دوستاتو تو حیاط خیس میکردی و هر کی میاومد ازت بگیره اونم خیس میکردی. من اومدم چند تا داد سرت زدم شلنگو ازت گرفتم و تو با گریه دوئیدی بغل مامانت!
ـ آهااااان! حالا فهمیدم! پس اون آدم ترسناکی که از بچگی تا حالا میاد تو خوابم و منو میترسونه جنابعالی بودی. دیگه نیازی به هیپنوتیزم ندارم. همه چی روشن شد.
ـ میخوای همینجوری تا شب بشینی با من حرف بزنی؟
ـ بهم بگو کارم چیه که برم.
ـ منشی من قراره دو ساعت دیگه بره. وقتی رفت، کارای اون با توئه.
نیکی با چشمانی گرد شده از تعجب گفت:
ـ میخوای اون زنِ بیچاره رو به خاطر من بندازی بیرون؟!
ـ کی همچین حرفی زده؟ خجالت نمیکشی اینو میگی؟
لحظهای سکوت شد و نیکی با خودش فکر کرد: «عجب آدم قاطیای!» از جا برخاست و گفت:
ـ پس من میرم. خودش بهم توضیح میده چی کار کنم. مگه نه؟
پیمان با سر تأیید کرد. وقتی نیکی به سمت در میرفت، صدای بلند پیمان را از پشت سرش شنید:
ـ یه لحظه وایسا!
نیکی برگشت و به پیمان نگاه کرد.
ـ من باید یه چیزی رو همین الآن روشن کنم!
یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و همانطور که با صندلیاش چرخ می خورد، با لحنی جدی و محکم گفت:
ـ متنفرم از اینکه فکر کنی چون خواهرزادهمی هر کاری میتونی کنی! دیر بیای، زود بری. تند و تند مرخصی بگیری. با موبایلت صحبت کنی. کیف این و اونو زمین بندازی. پس حسابی حواستو جمع کن که اگه دست از پا خطا کنی اخراجی!
نیکی ابروانش را بالا انداخت و با لحنی پرقدرت گفت:
ـ در مورد من چی فکر کردی؟ من تو کارم خیلی جدیام! مطمئن باش منشی بهتر از من پیدا نمیکنی. بهت نشون میدم!
پیمان لبخند کجی زد و گفت:
ـ ببینیم و تعریف کنیم!
نیکی دستگیره را پایین داد و وقتی از اتاق خارج شد، نفس عمیقی کشید:
ـ آخیش! تازه معنای کلمه آزادی رو میفهمم.
لبخندی گرم بر لب آورد و گفت:
ـ سلام خانمِ...
منشی متقابلاً لبخند زد و گفت:
ـ طاهری هستم.
ـ از این به بعد من منشی این شرکتم.
منشی با جا خوردگی به او نگاه کرد. تا دقایقی قبل توهین بود که از طرف بهکام و این دختر به سمت هم روانه میشد...! صدای جدی نیکی را شنید:
ـ من خواهرزادهشونم.
ابروان منشی متعجبانه بالا رفت:
ـ جداً؟!
و با لحنی طعنهآمیز ادامه داد:
ـ ولی ایشون که همیشه میگفتن از کار دادن به فامیل متنفرن!
نیکی خندید:
ـ حرفش با عملش یکی نیست!
منشی هم خندید و شروع به توضیح کار کرد. پس از پایان صحبتهای طاهری، نیکی پرسید:
ـ چرا میخوای از اینجا بری؟
منشی با صدایی آهسته و لحنی خودمانی گفت:
ـ بابا باردار شدم. روم نشد به آقای بهکام بگم.
نیکی ذوقزده گفت:
ـ وای بچه! میخوای نی نی بیاری؟ بگم اسمشو چی بذاری؟
منشی متعجب با خود فکر کرد: «مگه خودم مُردم که تو اسم بچهمو بذاری؟!»
ساعتی بعد پیمان برای کاری از اتاق خارج شد و صدای منشیاش را شنید که با لحنی کنایهآمیز میگفت:
ـ آقای مدیر، خواهرزادهی باهوشی دارید!
پیمان نگاه سرزنشآمیزش را به نیکی دوخت و از در خارج شد. نیکی گفت:
ـ اعصاب نداره، چه جوری باهاش میسازید؟
منشی سرش را تکان داد و گفت:
ـ اول اینکه به پولی که بهمون میده نیاز داریم و دوم عادت! به این رفتاراش عادت کردیم.
نیکی زیر لب گفت:
ـ من که فکر نمیکنم عادت کنم!...
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
بیرامی
1به نظرم جالبه
۲ سال پیشفاطمه
0عالی
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیشایلار
0عالی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤
۲ سال پیشمرسانا
0عالی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏♥️
۲ سال پیشجانا
0عالی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏♥️
۲ سال پیشمعصومه
0فعلا که تازه شروع شده
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

maryam
0داستان خوبیه،😍