لیست کلیه پارتهای رمان حامی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان حامی - پارت 1
دادگاه شلوغ و درهم بود. صدای گریه و ناله نفرین زنها، فضا را متشنج کرده و صورتهای معصوم بچههایی که کنار پدران یا مادرانشان ایستاده بودند و سرنوشت نامعلومی در انتظارشان بود، باعث اندوه عمیقی میشد. نیکی با وضعیت روحی نامناسب وارد اتاق شد و به قاضی سلام کرد. ـ سلام. بفرمایید بشینید. هنوز ک...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 2
پیمان فرو رفته در کت و شلوار مشکی با ابروانی درهم وارد آسانسور شد و شاسی طبقهی هفتم را فشار داد. لحظاتی بعد خارج شد و با قدمهایی محکم وارد شرکت شد. منشی به احترامش برخاست و گفت: ـ سلام آقای مدیر. پیمان سرش را به نشانه جواب سلام پایین آورده نگاه عصبیاش را به منشی دوخت و گفت: ـ آقای شریف...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 3
نیکی همانطور که کیک میخورد با یک دستش مطلب تایپ میکرد و با دست دیگرش تلفنی با دوستش صحبت میکرد که فریاد برقآسایی بر سرش فرود آمد: ـ خانم پارسا!!! کیک به گلوی نیکی پرید. در حال سرفه کردن بلند شد و همانطور که گوشی را سر جایش میگذاشت، گفت: ـ سلام دایی! پیمان با عصبانیت گفت: ـ د...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 4
نیکی با چند شاخه گل وارد قبرستان شد. دنبال قبر مادرش میگشت که چشمش به پیمان سر خاک او افتاد. فوراً خودش را پشت عدهای مخفی کرد و منتظر ماند از آنجا برود. انگار به آخرهای دیدار او رسیده بود، چرا که همان لحظه برخاست و از قبرستان خارج شد. با قدمهایی آرام به سمت مزار مادرش رفت، زیراندازش را ا...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 5
نیکی پشت میز نشسته بود و نامهای که متنش را آقای پوریا برایش میخواند به آرامی تایپ میکرد. در همان حال پرسید: ـ سرعت دستم چهطوره آقای پوریا؟ پوریا با رودروایسی جواب داد: ـ خیلی نسبت به قبل بهتر شده. ـ میبینید چهقدر کارم درسته؟ پوریا لبخندی مظلومانه زد و ادامهی متن را برای نیکی خو...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 6
سه ماه گذشته بود و در این مدت شاهین ارتباط نزدیکی با نیکی برقرار کرده بود. پیمان همچنان سختگیری میکرد و نیکی بهانهای دستش نمیداد. آن روز نیکی کمی دیر به شرکت رسید. با احتیاط وارد شد و آهسته به شاهین سلام کرد. شاهین سر از اعداد و ارقام درآورد و لبخندزنان گفت: ـ سلام خانم پارسا! گزارش تأخی...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 7
نگاه نیکی به طرف صدا چرخید و چشمش به خانمی بلند قد و زیبا با چهرهای دلنشین و مهربان افتاد. فوراً فنجان را روی میز گذاشت و به احترامش برخاست. مینا با چند گام بلند، خود را به او رساند و به گرمی در آغوشش گرفت: ـ خوش اومدی... خوش اومدی عزیزم! آغوش مینا آنقدر پرمهر بود که نیکی برای لحظهای حس کر...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 8
ـ بله، بفرمایید! ـ عذر میخوام... شما؟! نیکی با جا خوردگی گفت: ـ مثل اینکه شما زنگ زدین! ـ میشه لطف کنید شما اول خودتونو معرفی کنید؟... ـ من خواهرزادهشون هستم. صدای دختر مهربان شد و گفت: ـ نمیدونستم پیمان خواهرزادهام داره! نیکی روی مبل نشست و گفت: ـ حالا شما خودتونو معرفی کنید...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 9
نیکی در حال پرینت گرفتن از پرینتر بود که صدای کفشهای پاشنه بلندی را شنید. نگاهش از صفحه مانیتور به طرف در رفت و روی صورت آشنا و زیبای زن جوان و باریکاندامی ثابت ماند. زن که کمی مضطرب به نظر میرسید، با دیدن او کیف کوچک مشکیاش را روی شانه میزان کرد و به طرفش آمد: ـ سلام خانم! نیکی دست از ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۹ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 10
ساعتی بعد پیمان و پوریا به پیشنهاد نوید برای صرف ناهار از اتاق خارج شدند. آرمان نگاه مهربانی به نیکی انداخت و رو به پیمان گفت: ـ میتونم خواهرزادهتونم دعوت کنم؟ پیمان نیمنگاهی به نیکی که با ذوق به او چشم دوخته و منتظر جواب مثبتش بود، انداخت و گفت: ـ بله، امروز کار زیادی نداره. شاهین به...
بروزرسانی در : ۱۰۳۸ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 11
نیکی شروع به سرفه کرد. توجه مشتریان رستوران به سوی آنها جلب شد. عدهای با نگرانی مشغول بررسی غذای خود شدند. پیمان به استخوان بلند در دست خونآلودش نگاه کرد. با ابروانی درهم برخاست و به سمت مسئول رستوران رفت و مشغول صحبت با او شد. نوید و پوریا حال نیکی را میپرسیدند. نیکی که از اتفاق پیش آمده...
بروزرسانی در : ۱۰۳۷ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 12
دقایقی بعد نیکی به تنهایی سالاد را آماده کرده در حالی که حس میکرد سکوت مرگباری خانه را پر کرده شروع به چیدن میز کرد. در حین خوردن شام، نه مینا حرف میزد و نه پیمان و نیکی احساس میکرد غذا از گلویش پایین نمیرود. تنها کسی که گرسنه به نظر میرسید او بود که به خاطر جو ساکت و خفه نمیتوانست ب...
بروزرسانی در : ۱۰۳۶ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 13
دندانپزشک با سر تأیید کرد. نیکی در حال جا به جا شدن روی صندلی به دکتر نگاه کرد و گفت: ـ آقای دکتر خدا خیرتون بده! دندون من هیچ مشکلی نداره. اگه پرش میکنید، بخوابم. اگه نه زحمتو کم کنم. به دندانپزشک برخورد و گفت: ـ نکنه شما دندونپزشکی و من بیمار؟ نیکی خواست از صندلی پایین بیاید اما ناگهان دن...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 14
فصل 8 نیکی پشت میز نشسته بود و مرتب به تماسهای تلفنی جواب میداد. آن روز سرش شلو غ بود و ذهنش مغشوش. دو گوشی دستش بود و همزمان با دو نفر صحبت میکرد. پشت خطی اول، آقای آرمان، عموی سلدا بود و پشت خطی دوم، یکی از اعضای هیئت مدیره که نتوانسته بود در جلسه آن روز حضور داشته باشد.آقای پوریا هم م...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 15
فرشید نگاه پر از خشمش را به صورت نیکی دوخت. گوشی را برداشت و گفت: ـ گمشو برو! من دختری ندارم. ـ آخه چرا؟ چی شده؟ ـ از خونه گذاشتی رفتی کجا؟ ـ جای مطمئنیام. خیالت راحت باشه. ـ خفه شو! از زندان دربیام بیرون، آدمت میکنم. نیکی لبش را گزید و نگاهی به اطراف انداخت. خوشبختانه کسی متوجه گفت...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 16
ـ لازم نکرده! همین مونده ببرمت بیمارستان یه آبروریزیام اونجا راه بندازی. نیکی بیاهمیت به حرف پیمان با عجله به اتاقش رفت و حاضر شد. ساعتی بعد آنها در نیمکت بیمارستان کنار هم نشسته بودند و پیمان با حالتی سرزنشآمیز به نیکی نگاه میکرد. نیکی سرش را زیر گرفته بود و نمیتوانست به چشمان پیم...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 17
فصل 9 روز جمعه بود. نیکی تک و تنها روی مبل بزرگی نشسته بود و با خودش حرف میزد: «مینا جونم چهقدر نامرده! حالا چی میشد منم با خودش میبرد خونهی دوستش؟ اصلاً این مادر و پسر خیلی تودار و مرموزن و هیچی به آدم نمیگن.» و با رنجیدگی فکر کرد: «انگار من غریبهام!» صدایی از درونش برخاست: «خب ه...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 18
مادرت... مینا. نامه با صدای فریاد پیمان به سرعت از دست نیکی افتاد. ـ تو اتاق من چی کار میکنی؟؟؟ نیکی تندی اشکهایش را پاک کرد و با سری زیر گرفته جواب داد: ـ اومدم تمیزش کنم. پیمان یک تای ابرویش را بالا برد: ـ یادم نمیاد ازم اجازه گرفته باشی! نیکی بدون اینکه به او نگاه کند، گفت: ـ بب...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 19
صبح روز بعد نسترن سراسیمه به خانه پدرش آمد و سراغ پیمان را گرفت.گیتی در حال پهن کردن سفره گفت: ـ کی بهت خبر داد داره میره؟ نسترن با ناراحتی گفت: ـ صبح بابا اومده بود خونهم. وقتی بهم گفت پیمان داره با پدرش میره خشکم زد! چرا کسی به من نگفت پدر پیمان اومده دنبالش؟! تو این یه هفته این همه ات...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 20
صبح که از خواب بیدار شد، باورش نشد در خانهی مردی است که همیشه از فکر کردن به او فرار میکرد... در اتاقش را باز کرد و خواست از پلهها پایین برود که صدای زنانهای از زیرپلهها شنید: ـ این پسر دل خوشی از تو نداره. برای چی با خودت آوردیش؟ صدای عصبانی رامین را شنید که در جواب همسرش میگفت: ـ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
