پارت یک :

دادگاه شلوغ و درهم بود. صدای گریه و ناله نفرین زن‌‌ها، فضا را متشنج کرده و صورت‌‌های معصوم بچه‌‌هایی که کنار پدران یا مادرانشان ایستاده بودند و سرنوشت نامعلومی در انتظارشان بود، باعث اندوه عمیقی می‌‌شد. نیکی با وضعیت روحی نامناسب وارد اتاق شد و به قاضی سلام کرد.
ـ سلام. بفرمایید بشینید.
هنوز کامل روی صندلی قرار نگرفته بود که در با شدت باز شد و پیمان با چهره‌‌ای عصبانی وارد شد. نگاه از او برگرفت و به قاضی چشم دوخت. پیمان بی‌‌توجه به حرف قاضی که می‌‌گفت: «آقا بفرمایید بشینید.» با قدم‌‌هایی تند به طرف نیکی آمد و با صدای بلند گفت:
ـ دیونه شدی؟ می‌‌دونی داری چی‌‌کار می‌‌کنی؟
نیکی جوابش را نداد.
قاضی تکرار کرد:
ـ آقا لطفاً بشینید!
پیمان فریاد زد:
ـ فکر کردی طلاقت می‌‌دم؟؟؟
نیکی ناگهان از جا پرید و در حالی‌‌که به چشمان پر از خشم او خیره شده بود، فریاد زد:
ـ باید بدی!
پیمان در سکوتی طوفانی نگاهش کرد. بغض نیکی ترکید و رو به قاضی گفت:
ـ شوهرم از روی ترحم باهام ازدواج کرده نه علاقه!
نگاه قاضی به سوی پیمان کشیده شد. پیمان با صورتی برافروخته گفت:
ـ بس کن! چرا باید این‌‌جوری باهات ازدواج کنم؟ خودت منو می‌‌شناسی! بهم میاد همچین کاری کنم؟
سر نیکی گیج رفت و قبل از این‌‌‌‌که بیفتد، پیمان بازویش را گرفت و نگه‌‌اش داشت. قاضی پرسید:
ـ حالتون خوبه خانم؟
نیکی گریه کرد:
ـ نه حاج آقا! نه! حالم خوب نیست، حالم اصلاً خوب نیست. شما نمی‌‌دونید تو دلم چه خبره. نمی‌‌دونید چی به سر زندگیم اومده. هیچ‌‌کس نمی‌‌دونه!
قاضی نگاه ترحم‌‌آمیزش را به نیکی دوخت و گفت:
ـ با من صحبت کن دخترم. من هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌‌دم.
نیکی روی صندلی نشست، سرش را با اندوه تکان داد و گفت:
ـ من نمی‌‌تونم دردمو به کسی بگم... فقط باید تو خودم عذاب بکشم!
پیمان پوزخند زد و گفت:
ـ من دردشو می‌‌دونم آقای قاضی! حتی ارزش فکر کردن نداره چه برسه به این‌‌که به خاطرش عذاب بکشه!
نیکی سرش را برگردانده نگاه آزرده‌‌اش را به او دوخت. قاضی با لحنی ناصحانه گفت:
ـ دخترم، شوهرت مرد خوبی به نظر می‌‌رسه. اگه از روی ترحم باهات ازدواج کرده بود که الآن باید با خوشحالی زیر برگه‌‌ی طلاقو امضا می‌‌کرد!
ـ شما نمی‌‌دونید جریان چیه وگرنه به من حق می‌‌دادین. خواهش می‌‌کنم حکم طلاق ما رو صادر کنید.
قاضی به دنبال سکوتی نسبتاً طولانی گفت:
ـ من فکر می‌‌کنم شما نیاز به فکر بیشتری داری. برای همین جلسه‌‌ی بعدی رو موکول می‌‌کنم به ...
نیکی به جلو خم شد و گفت:
ـ نه، خواهش می‌‌کنم همین امروز تمومش کنید!
پیمان با آرامشی دیوانه‌‌کننده که از او بعید می‌‌نمود، برگه‌‌ای از جیب پیراهن سفیدش بیرون کشید و در حالی‌‌که به طرف قاضی قدم برمی‌‌داشت، گفت:
ـ همسر من بارداره. طلاق به تعویق می افته. درسته؟
قاضی عینکش را بالاتر آورده با دقت نوشته‌‌های برگه را خواند سپس لبخندی بر لب آورد و گفت:
ـ بله! مثل این‌‌که قسمت یه چیز دیگه‌‌ست.
نیکی با شگفتی به پیمان نگاه کرد و گفت:
ـ تو داری دروغ می گی!!
پیمان نگاهی جدی به او انداخت و گفت:
ـ اون روز که بردمت بیمارستان فهمیدم ولی نتونستم بهت بگم چون تو رفته بودی...
تازه نیکی علت حالت تهوع و دردهای عجیب و غریبش را فهمید و احساسات مختلفی احاطه‌‌اش کرد که از همه قوی‌‌تر حس به دنیا آوردن بچه‌‌ی پیمان و مادر شدن بود!... لبخند محوی گوشه‌‌ی لبش نقش بست و بلند شد و بی‌‌هیچ حرفی از اتاق خارج شد...
از دادگاه که بیرون آمد به طرف خیابان می‌‌رفت تا تاکسی بگیرد که صدای بلند پیمان را از پشت سرش شنید:
ـ این کارا چیه می‌‌کنی؟ برو سوار ماشین شو! تو حق نداری جایی غیر از خونه‌‌ی من بری!
برگشت و با درماندگی گفت:
ـ پیمان ولم کن! ولم کن!
ـ هر وقت طلاق گرفتی رفتی اختیارت با خودت ولی الآن باید با من برگردی خونه! فهمیدی؟
نیکی بی‌‌اهمیت به پیمان دستش را بالا برد. بلافاصله ماشینی جلوی پایش توقف کرد. همین که در تاکسی را باز کرد، فشار شدیدی بر مچ دستش آمد و به زور به راه افتاد. سرش را چرخاند و پیمان را دید که با خشونت دستش را می‌‌کشید و به طرف ماشین خود پیش می‌‌برد. به اجبار سکوت کرد. پیمان در ماشین را باز کرد و او را روی صندلی جلو انداخت. خودش هم به آن‌‌طرف رفته پشت فرمان نشست و ماشین را به حرکت درآورد. هر دو به رو به رو نگاه کردند و به گذشته پرتاب شدند...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • امیر

    0

    خیلی قشنگ نوشته است ♥♥❤❤

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🌹

    ۱ سال پیش
  • maryam

    0

    داستان جذاب و دوستداشتنی،عالی

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم از لطفت 💚💋

    ۱ سال پیش
  • maryam

    0

    شخصیت پیمان دوست دارم،نیکی بامزه😘

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🩵🩷

    ۱ سال پیش
  • Mina

    0

    رمان خیلی خوبیه❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🩵

    ۲ سال پیش
  • Rafat

    0

    خیلی عالیه رمان فوق العاده ایه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️🧡

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • نفس

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • زری

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • خوبه،

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • ایلار

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💜

    ۲ سال پیش
  • الهام

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💙

    ۲ سال پیش
  • بطول

    0

    تا اینجاخوب پیش رفته

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • 123

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • A

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️