حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت نود و ششم :
فصل 71
باران به شدت میبارید و سر و صورت نیکی را خیس میکرد اما او بیاهمیت به آن روی تاب سفید نشسته نگاه منتظرش را به در حیاط دوخته بود. پس کی میآمد؟... پس کی این ثانیهها که هر کدام به اندازهی قرنی میگذشت به پایان میرسید؟... شب قبل یکی از بهترین شبهای عمرش بود، زمانی که پیمان خبر داد کار نیمه تمامش به پایان رسیده و در مسیر تهران است. سرش را به عقب تکیه داد و با خو
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. زنده باشید ❤️
۴ ماه پیشManiya
0قلبم عاشق رمان هاتم اینم امشب تموم کردم خسته نباشی قلب من ♥️♥️🤗 امیدوارم رمان های بیشتری ازت بخونم
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خسته نباشی عزیزم. من هم عاشق خوانندههای پرانرژی و فعال و مهربونی مثل شما هستم. انشاا... به زودی شما رو بین خواننده های رمان های دیگهم می بینم 🥰🩷
۵ ماه پیشManiya
0سلام نویسنده جانم ممنونم بابت قلم فوق العاده زیبات رمان خیلی قشنگی بود من عاشق شخصیت نیکی شدم با اینکه پیمان باهاش خیلی سرد رفتار میکرد ولی بازم عاشقش موند فقط عجب پدر لااله الله میخواستم یه چیزی بگم نگفتم ولش اعصابمو خرد کرد ولی آفرین به پیمان که بازم بااون پیشنهاد پدره چیزی به دخترم نگفت
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خوشحالم رمان حامی رو دوست داشتی مانیا جان. پیمان عاشق نیکی بود اما نمی تونست محبتش رو ابراز کنه و در مورد پدر نیکی هم، متاسفانه اعتیاد یک پدر رو می تونه تا مطرح کردن چنین پیشنهاد ننگینی پیش ببره. ممنونم نظراتتو برام فرستادی عزیزم ❤️
۵ ماه پیششادان
0اونجا که نیکی برای ازدواج میخواست باباش رو بیاره ، خیلی دلم براش سوخت و همش فکر میکردم حتما بهش زنگ میزنن ولی خیلی برام جالب شد که دیدم داستان جور دیگه ای پیش رفت
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
طفلی نیکی دلش می خواست پدرش تو مراسم عروسیش باشه ولی از فرشید دیگه پدری نمونده بود که تو مراسم بیارنش. اعتیاد نابودش کرده بود ❤️ 🔥
۵ ماه پیششادان
0اون قضیه مربوط به پرواز ، وقتی پیمان برنامه اش تغییر کرده که دیگه نباید اشتباهی توی امار پرواز اسمش باشه ، به نظرم بهتر بود بعد از شنیدن اخبار و اینا پیگیری ها تازه بفهمن پیمان چه بلایی سرش اومده و ادامه ی ماجراهای مربوط بهش تا اون تماس اقاهه به پوریا و ادامه ماجراها
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
اسم پیمان تو لیست پرواز بود اما تو پرواز نبود. کسی هم ذهنش به این موضوع کشیده نمی شد که پیمان تو پرواز نبوده. به خاطر همین آخرش از طریق کریمی حقیقت معلوم شد.
۵ ماه پیششادان
0یه قسمتی بود که نیکی نامه ی توی اتاق پیمان رو خوند و بعد کلا رفت توی گذشته پیمان ، اون قسمت به نظرم خیلی خیلی طولانی بود و من به شخصه بیشتر دوس داشتم خلاصه تر بیان میشد و به جاش توضیح میداد نیکی داره چیکار میکنه تو کوچه ..
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم از نظرت در مورد گذشته پیمان. تو رمان های بعدی به این نکته توجه می کنم ❤️
۵ ماه پیششادان
0توی این رمان ، یه بخشایی رو خیلی دوس داشتم و احساسات نیکی رو قشنگ درک میکردم و خیلی خوشم میومد که جلوی پیمان کوتاه نمی اومد و اخرش اونم به شور و شوق میاورد
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
موافقم 😍 پیمان سرد و بی حوصله رو فقط نیکی پر شور و حال به واکنش و هیجان می آورد.
۵ ماه پیششادان
0یه رمان دوست داشتنی دیگه رو هم با قلم زیبای شما خوندم، ممنونم.
۵ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم از شما خوانندهی خوبم که همیشه همراهم هستی عزیزم 🙏❤️
۵ ماه پیشم
0عالی بود ،خسته نباشی نویسنده
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. سلامت باشی 🙏♥️
۲ سال پیشهانا
1خسته نباشی عزیزم ممنون از رمان زیبایت
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلامت باشی عزیزم. ممنونم از همراهیت 🙏♥️
۲ سال پیشآمینا
1رمان زیبایی بود مرسی از قلم زیبات
۳ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم خوشحالم رمان رو تا انتها دوست داشتید 😍🙏
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سحر
0قشنگ بود ، قلمتون مانا